شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

  • علت شهادت

    • علت شهادت : اصابت گلوله به پیشانی
    • عامل شهادت : اثرات جانبازی ده ساله اصابت گلوله
    • شرح علت شهادت : شهید سیدنور خدا موسوی مفرد در تاریخ 17 اسفند 1387 با سمت فرمانده یگان تکاوری قرارگاه فتح زاهدان برای مقابله با گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی ملعون معروف به جند الشیطان عازم به منطقه لار شد. مدتی از شروع
    • عملیات نگذشته بود که با اصابت گلوله دوزمانه اشرار به جانبازی صددرصد نائل گردید، پس از حدود 10 سال رنج و درد جانبازی زندگی نباتی نهایتا در مورخ 1397/08/15 روز شهادت پیامبراکرم و امام حسن مجتبی به خیل شهداشتافت.

    شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

    علت شهادت

  • خاطرات

    به نام خدا فرزند ارشد بود. به غیر از او ، و پسر و پنج دختر دیگرهم داشتم . کودک که بود ، به مشهد بردمش . از همان زمان علاقه زیادی به امام رضا داشت . در کنار درس خواندن ، در امور زندگی هم کمک کارمان بود . با این که سنی نداشت ، در بزرگ کردن بچه ها به مادرش کمک می کرد . از عوض کردن

    و شستن لباس بچه ها گرفته تا خیاطی و دوختن رویه ی بالش ها . کودکی زحمتکش هنوز هم هوب به یاد دارم ، چهره نوجوانی ده یازده ساله ، بااندامی نحیف ولی با همتی بلند . خانواده ای قوی از لحاظ مذهبی ، ضعیف از لحاظ مالی . منزلی ساده با تک اتاقی که همه اهل خانه در آن زندگی می کردند . درآمد خانواده فقط از کشاورزی اندک

    پدر و کارگری او تامین می شد . مادرش از سادات و بانویی بسیار آبرومند و پاک دامن بود .سیدنورخدا یک شیفت در مدرسه درس می خواند وبقیه روز را دست فروشی می کرد . شاید شریکی برای امرار معاش پدر باشد .فرزند ارشد خانواده بود و احساس مسئولیت بیشتری نسبت به بقیه خواهر ها و برادرانش داشت . بساطش گاهی زولبیا و گاهی آلاسکا یخی بود . حتی مدتی

    هم در کارخانه سنگ مشغول به کاربود . انگار از همان نوجوانی باید با سخنی دنیا آشنا می شد و سرد و گرم روزگار را می چشید که نابرده رنج ، گنج میسر نمی شود. به سوی جبهه بچه دبیرستانی بود که گفت می خواهد به جبهه برود . ما اجازه نمی دادیم ، مخصوصا مادرش که خیلی نگرانش بود . خیلی اصرار می کرد تااینکه بالاخره توانست راضی مان

    کند . ما هم او را جدش حضرت ابوالفضل پردیم و راهی جبهه کردیم . سقای عملیات مرصاد هفده سالش تمام نشده بود که در عملیات مرصاد شرکت کرد . رایمان از عملیات این گونه تعریف می کرد که چون هنو آموزش نظامی ندیده بود ، مسئولیت آوردن آب را به او داده بودند . به او گفتند تو جدت سقا بوده ، پس برو با قاطر برایمان آب بیاور

    . دوبار برای بردن آب می رود و برمی گردد . سری سوم چون مسیر طولانی بود ، خسته شد .از فرمانده اش خواست تا نفر دیگری را به جایش بفرستد تا او کمی استراحت کند و برای سری بعد مجددا خودش برود . هنوز دویست متری از دور شدن دو رزمنده ای که به جای سید نورخدا رفته بودند ، نگذشت که تیر خورند و شهید شدند . نمی

    دانستیم که خداوند سیدنورخدا را برای چه روزی ذخیره کرده . امانت دار در یکی از خیابان های مناطق جنگ زده ، جعبه ای پیدا کرد که داخلش سند زمین بود . برای این که سند امانت بود و نمی توانست در آن اوضاع جنگ دنبال صاحش بگردد سند را به مغازه ای برد و از مغازه دار خواست تا سند را نگه دارد و صاحب آن را پیدا کند

    .از قضا صاحب سند همان جا بود . او از امانت داری سید نورخدا با این سن کم تعجب کرد و همراه با تشکر بفراوان شروع کرد به بوسیدن سر تا پای او . درک عظیم نوجوان بود . باهم درحال دیدن فیلمی از یک جانباز بودیم . صحنه ای از جانبازی شیمیایی که مو های سرش ریخته بود و از لحاظ ظاهری برای بیننده ناراحت کننده بود ، مخصوصا

    برای من که آن زمان سن کمی داشتم . رویم را به سمت سید نورخدا برگرداندم و گفتم : نورخدا بزن شبکه ای دیگر . اما متوجه شدم که دارد آرام آرام گریه می کند . ارتباطی عمیق با جانباز گرفته بود . نمی دانم چه در دلش می گذشت. راهنمای خوب من اوایل ورودمان به دانشکده افسری بود. با هزاران آمال و آرزو بعد از تقسیم بندی گروهان و

    گردان و خوابگاه و.... ، من و سید در یک طبقه و در دوگروهان مختلف قرار گرفتیم . ایم برای من که تازه از دبیرستان وارد فضای آموزشی نیروی انتظامی و مشقت های فراوان آن شده بودم به سختی می گذشت . تصمیم گرفتم از دانشگاه انصراف دهم .موضوع را با سید درمیان گذاشتم .سید وقتی ا علت این کارم باخبر شد گفت: اگر به خاطر شرایط حالا می خواهی

    انصراف بدهی ، صبر کن . سختی ها تمام خواهد شد نتیجه ای که بعد از این سختی ها می گیری ، ارزشش را دارد .حرف های سید را با تمام وجودم پذیرفتم و تصمیم را عوض کردم . بعد ها به ارزشی که سید اشاره کرده بود رسیدم . ماجرای جوراب سر گروهبان هرشب قبل از ساعت خواب به خوابگاه می آمد و جوراب های نظامی را که دانشجو

    ها موظف بودند هر شب آن را بشورند و به میله های آهنی تخت آویزان کنند را بازدید می کرد . اگر کسی جوراب هایش را نشسته بود تنبیه می شد .تنبیه هم به این صورت بود که اگر کسی تخلف می کرد ، در روزهای تعطیل دانشگاه ، یعنی از پایان وقت اداری روز چهارشنبه تا صبح شنبه بایدبه عنوان نگهبان در دانشگاه می ماند و حق خروج هم

    نداشت .قرار بود آخر هفته را برای کار مهمی به شهرستان بروم و سید هم از این موضوع باخبر بود .یک شب که سر گروهبان برای سرکشی به خوابگاه آمد ، تازه یادم افتاد که جوراب هایم را نشسته ام . فکر آخر هفته را کردم واتفاقا آن شب سید جوراب های نظامی و شخصی اش را باهم شسته بود .سید که متوجه موضوع شد ، سریعا یک جفت جوراب

    به من داد .من هم با عجله آن ها را روی میله آهنی تخت آویزان کردم .سرگروهبان به تخت سید رسید و دید که جوراب هایش رنگی و شخصی هستند . پرسید : پس جوراب های نظامی ت کو ؟من ترس همه وجودم را گرفته بود که سید جواب داد : قربان جوراب های نظامی را فراموش کردم بشورم .سرگروهبان هم اسمش را یادداشت کرد و آخر هفته او را

    به عنوان نگهبان تنبیهی به جای من قرارداد. نجات غریق کلاسها که تمام می شد ، به خوابگاه نرسیده ، بچه ها به فکر آبتنی در استخر کوچک خوابگاه می افتادند .یک روز ، یکی از همکاران که شنا بلد نبود به این خیال که عمق استخر کم است ، به داخل استخر رفت ، چون بلد نبود شنا کند ، ترس بر او غلبه کرد و در اوج نا

    امیدی در حال غرق شدن بود .ما هم بلد نبودیم و مانده بودیم که چکار کنیم آقا سید که خودش در حال شنا کردن در استخر بود ، متوجه شد و با شهامت و دلسوزی او را به بیرون از استخر کشید و نجات داد . بعد از سال ها ، هنوز هم که هنوز است همکارما خودش را مدیون آقا سید می داند و برایش دعا می کند .

    داناترازهمه آقا سید به خاطر اخلاق و سیادتش ، خیلی مورد احترام همه قرار می گرفت به همین جهت وقتی اختلافی بین دوستان پیش می آمد ، به عنوان فد مورد اعتماد همه وارد بحث م شد و پادرمیانی می کرد . برای مثال یک بار اختلافی بین سه نفر از دوستان پیش آمد تا جایی که موضوع به قرعه کشی رسید.همه ازاین موضوع که ممکن است هرکسی به نحوی

    نتیجه قرعه را به نفع خودش تغییر دهد مشکل داشتند ، تا این که سید آمد و از موضوع با خبر شد.او برای این که هیچ کس از نتیجه قرعه کشی ناراضی نباشد پیشنهاد کرد نفر اول اسم هرسه را بنویسید ، نفر دوم یکی از قرعه ها را بردارد و نفر سوم هم قرعه ها را باز کند . به این ترتیب مسئله بدون هیچ مشکلی حل شد و

    این نحوه حل مسئله برای همه ما جالب و آموزنده بود. به نظرم آقا سید ازهمه ما داناتر بود. تلافی شلوغ کاری یکی از بچه های دانشگاه شلوغ کاری زیاد می کرد و شب ها دیر می خوابید. بعداز خاموشی شب که ساعت 22 بود ، مجددا بیدار می شد و با شلوغ کاری هایش نمی گذاشت بخوابیم . سید چندبار تذکر داد اما گوشش بدهکار نبود. بار آخر به

    او گفت : اگر نخوابی تلافی اش را سرت درمی آورم. مدتی گذشت و اوضاع به همین منوال بود باقی بود تا یک شب زمستانی که همان دوستمان شیفت نگهبانی داشت. چون هوا خیل سرد بود،او پس از خاموششی، بدون اطلاع به کسی نگهبانی را ترک کرد وبرگشت روی تختش دراز کشید تاکمی استراحت کند و خودش راگرم کند ، اما خوابش برد.تخت سید روبه روی تخت من بود .سید

    من را از خواب بیدارکرد و گفت : وقتش است تادرسی به این دوستمان بدهیم که شب ها مزاحم بچه ها نشود.کنار تختش رفتیم .به من گفت: آرام بند پوتین هایش را آزاد کن .نصف بند پوتین ها باز کردیم. سید بندهای بازشده پوتین را محکم به میله تخت بست و دوباره خوابیدیم . پس از ساعتی سرنگهبان به محل نکهبانی رفته بود و چون نگهبان را سرپستش ندیده بود،به

    خوابگاه آمد. دنبالش می گشت و باصدای بلند او را صدامی زد.دوستمان تاصدا راشنید ، از خواب پرید. خواست بلند شود اما هرکاری کرد نتوانست قبل از رسیدن سرنگهبان پاهای خودرا از تخت آزاد کند.از آن تاریخ بعد ، درس خوبی گرفت.شبها به موقع می خوابید و مزاحم بچه ها نمیشد.تنبیه برای یک نفر ،تشویق برای همه نظرات و فکرهای آقا سیدنورخدا با سایر دوستان متفاوت بود.یک شب روی تخت

    خوابگاه با حالتی خاص نشسته بود. پیش آقاسید رفتم و گفتم :سیدجان توفکری گفت :بعضی چیزها من را عذاب می دهد .گفتم :مثلا چه چیزی جواب داد : من خدمت سربازی ام را انجام داده ام و الان هم در دانشگاه افسری خدمت می کنم. چرا امروز به خاطر اینکه یکی از هم کلاسی ها وظیفه اش را بدرستی انجام نداد ، همه ما تنبیه شدیم ؟ چرا درپادگان های

    نظامی رسم شده که تنبیه برای همه و تشویق برای یک نفر ؟ چرا درست آن که تنبیه برای یک نفر و تشویق برای همه است را نمی گویند ؟ اگر من در آینده کاره ای شوم ،این را به یک الگو تبدیل می کنم. عاشق شهادت از زمان آشنایی ام با او، متوجه اشتیاق به شهدا و شهادت شدم . دردوران دانشگاه افسری ، روزی تلویزیون فیلمی از جبهه

    پخش می کرد. سیدبرگشت و از من پرسید : حالا که جنگ تمام شده ، ما دیگر شهید نمی شویم ؟من لبخندی زدم و گفتم : سیدجان چه فکرهایی می کنی ها بعد از گذشت سال ها ، حالا می فهمم که چه فکرهایی درسرش بود. مهریه قرآن آقا سید تازه از دانشگاه علوم انتظامی فارغ تحصیل شده بود ودر کلانتری باقر شهر شهر ری مشغول خدمت بود. پسرعمه ام

    داماد خانواده آقا سد بود و از طرفی هم من با خواهرش آشنا بودم ، همین ها باعث آشنایی بیشتر و ازدواج ما شد. برای مراسم خواستگاری طبق رسوم طایفه ای خرم اباد ، بزرگان نشستند تابا هم صحبت کنند. چون آقا سید انسان بزرگی برای خانواده ما بود، شیربهاء مشخص نکردیم. بزرگان طایفه تنها چهارده سکه و مقداری پول برای مهریه تعیین کردند که آن را هم ، هنگامی

    که به محضر رفتیم به اقا سید بخشیدم . مهریه ما شدیک جلد کلام الله مجدید با یک سفر زیارتی مکه. الطیبات للطیبین با آداب و مسائل دینی کاملا آشنا بود و در آن تبحر داشت ، و مرتبا به همه همکاران این موارد را گوشزد می کرد.بعد از تمام دوره یک بار اقاسید را دیدم.گفت: سعید ، ما دوسال در دانشکده و ششماه در دوره تخصصی هم دوره و

    دوست بودیم ، ولی الان فامیل هم شدیم . پرسیدم چطور در جواب گفت : با دختری از طایفه حافظی عروسی کردم.من بسیار خوشحال شدم و این خوشحالی از دوجهت بود : اول اینکه احساس می کردم ارتباط و دوستی مان بیشتر شده و دوم اینکه خانواده فامیل خود را که همسایمان نیز بودند می شناختم. با توجه به این شناختی که از دوطرف داشتم ، یاد این سوره نور

    افتادم : الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات . عروسی ساده دو روز مانده بود به مراسم عروسی مان.همه چیز بر وفق مراد بود تا این که خبری ناگهانی همه را شوکه کرد. سید شیرخدا ،برادر آقا سید که او هم در نیروی انتظامی شهرستان پل دختر مشغول بود، در راه برگشت برای رسیدن به مراسم ، تصادف کرد و از دنیا رفت .همه عزادار بودند. اقا سید هم بسیار نارحت

    بود چهلم بادرش که تمام شد ، خانواده آقا سید به منزل ما آمدند تا من را همانطور به خانه خودشان برای شروع زندگی ببرند. چون خودم را شریک مصیبتشان می دانستم و همسرم را خیلی دوست داشتم ، بدون آن کهمراسمی بگیریم، با چادر مشکی عروس خانه شان شدم.سال اول درخانه پدر شوهرم در خرم اباد زندگی کردم. آقا سید هم دو سه ماه یک بار مرخصی می گرفت

    و چند روزی به خرم اباد می آمد.همه اینها تمرین صبری بود برای سالهای پیش رو. زندگی شیرین یک ماه اول شروع زندگی شان درتهران ، چون برادرم برای شیفت شب بای در پاسگاه می ماند ، من را با خودشان به تهران برد تا خانمش تنها نباشد.دراین مدت ، شاهد عشق و علاقه شان به هم بودم ، خیلی همدیگر را دوست داشتند. آن دوران که شاید زن و

    شوهرها همدیگر را با لفاظ صمیمانه کمتر صدا می زدند و خیلی معمول نبود، آن یک دیگر را عزیز صدا می کردند. صبح ها که برادرم می خواست برود محل کار ، خانمش تا پله ها همراهی اش می کرد و با لهجه لری به او می گفت : خدا پشت و پناهت باشد.خیلی زندگی ساده و شیرینی داشتند. عزیز تو خانه همدیگر راعزیز صدا می کردیم .حتی اسم همدیگر

    را در گوشی هایمان به نام عزیز ذخیره کرده بودیم . جدا از این که همسر هم باشیم ، بیشتر دوست و رفیق بودیم . از نظرمن آقا سید بهترین شخص بود که خدا برایم خلق کرده بود و ازنظراو هم من. اصلا ایراد ها و نقص های همدیگر را نمی دیدم . هرچه ازهم می دیدم خوبی بود و نکات مثبت همدیگر . خانم خوشبخت خیلی دلتنگش می شدم.

    برای این دلتنگی چاره ای نبود جز دیدنش یا شنیدن صدایش. برای همین روزانه چندین بار به آقا سید زنگ می زدم و حالش را می پرسیدم .صمیمیت و خوشبختی ما آنقدر زبانزد همه بود که همکارانم ر اداره با اسم و فامیل صدایم نمی کردند هرزمان با منکاری داشتند می گفتند: خانم خوشبخت جان من آقا سید در محل کار ،همیشه در پاسخ لفنی می گفت : جان من

    این دو واژه برای دوستان و همکاران ، معروف و زبانزد شده بود.تاجیی که به محض زنگ خوردن تلفنش در محل کار ، قبل از اینکه آقا سید جواب بدهد ، دوستان می گفتند : جان من همکاران کلی سمج شدند تا بفهمند پشت این جان من گفتن ها چه رمز و رازی است؟ تا این که روزی افشا کرد و گفت : خانم من جان من است هروقت با

    من تماس می گیرد ، به ایشان می گویم جان من. اعتماد به همسر تازه وارد زندگی مشترکمان شده بودیم . آقا سید هنوز فرصت نکرده بود برای خانه خریدی انجام دهد. آن زمان حقوق ها دستی از طریق بانک داده می شد .آقا سید قوقش را از بانک گرفته بود و در کشوی میز گذاشته بود. من غذایی درست کردم اما چیز خاصی در خانه نداشتیم که کنارش بخوریم

    ، حتی میوه .از طرفی هم چون آقا سید چیزی به من نگفته بود، ن هم به پول ها دست نزدم تابروم و خریدی انجام دهم. سفره را که پهن کردم اقاسید پرسید : یزی هست کنار غذا بخوریم ؟ جواب دادم من با هرچه در خانه بود غذا درست کردم .دوباره گفت : پس آن پول در کشوی میزچه کار می کند؟فردای آن روز به بانک رفت و مسئول

    بانک گفت : از این به بعد خانمم می اید و حقوق من را می گیرد. اعتماد و احترام آقا سید به من ، برایم بسیار جالب بود. مورد احترام همه در محل خدمتش خیلی دوتش داشتند و به او احترام می گذاشتند ، در محل زندگی مان هم همینطور. همسایه ها خیلی از ما شناخت نداشتند ،فقط آقا سیدرادر مسیر دیده بودند که با چه متانت خاصی رد می

    شود و به همه ، چه کوچک و چه بزرگ احترام می گذارد.در محله هر مراسمس بود برایمان کارت دعوت می آوردند. رفتارخوب آقا سید کاری کرده بود که من هم همه جا مورداحترام قرار بگیرم. توفیق های سه شنبه ای تهران که بودیم ،خیلی ها شیفته اش بودند وبه ما ابراز محبت می کردند. یادم می آید شیر یارانه ای فقط سه شنبه ها در مغازه محله مان توزیع

    می شد. آقا سید که سرکار بود، من هم که فرهنگی بودم و صبح به صبح مدرسه می رفتم . فرصت نمی کردیم شیر یارانه ای تهیه کنیم. مغازه دار محله ما ، مردی تبریزی و ترک زبان بود که به ما خیلی محبت داشت. هرهفته دو پاکت شیردم در خانه ما می آورد و می گفت : برای من توفیق است که برای شما شیر بیاورم . نفس های

    پدر سیده زهرا که به دنیا آمد ، صدای الله اکبر اذان مغرب را شنیدم. دکترش گفت : دیگر نمی خواهد در گوش بچه اذان و اقامه بگویید ، خداوند برایش خوانده است . هرچند آقاسید به این گفته اکتفانکرد.چند روزی بعد از به دنیا آمدن سیده زهرا ، به دلیل مشکلاتی که داشتم هنوز بستری بودم. قرار بود دوباره به اتاق مل بروم تا علت مشخص شود.آقا سید خیلی

    گران بود. به زیارت حضرت شاه عبدالعظیم رفت و نذری برای بهبودی وشفای من کرد. فردای آنروز با وجود انجام تمام مقدمات برای عمل ،علائم بهبودی را درخودم احساس کردم و این بهبودی را از اشک هایی که آقاسید برایم صادقانه ریخت می دانم.خیلی به سیده زهرا علاقه داشت. وقتی از ماموریت می آمد اورا بغل می کرد و روی قلبش می گذاشت و می گفت : به اندازه ای

    که این جا بودم به پدرت نفس بده.. همه زندگی برای من دوسال بعد از تولد سیده زهرا ف خداوند سید محمد را به ما عطا کرد و نوری دیگر به خانه ما افزوده شد. چون برای تولد سیده زهرا مشکلاتی را متحمل شده بودم ،آقا سید این بار هم نگران بود همان مشکلات برای من پیش بیاید.وقتی خواهر آقا سید ، بچه را برد تا همسرم او راببیند،گفت:صبرکن اول

    مادربچه را ببینم ،بعد می آیم و بچه را هم می بینم وقتی من را دید و خیالش از من راحت شد ،بچه را پیشش آوردند. بچه را که دید روبه من کرد و گفت : بچه تان مبارکتان باشد . آنقدر روح بزرگی داشت و سخاوتمند بود که علاوه بر زندگی ،حتی بچه ها را هم برای من می دانست. دوستت دارم آقاسید از حد معمول به من احترام

    می گذاشت.جلوی بچه ها به من می گفت: بعد از خدا من شمارا از همه چی و از همه کس بیشتر دوست دارم . بیشتر آرزوهایش برای من بود. حتی زمانی که برای خرید خانه رفته بودیم،هنگام به نام زدن خانه به جای آن که کارت ملی هوشمند را بدهد، کارت من را گرفت و خانه را به نام من زد. استقبال ازپدر پدرم خیلی به من علاقه داشت. با

    این که تنها چندماه از مدرسه رفتن و کلاس اولی بودنم را دید، اما در همان مدت کوتاه به درس خواندنم اهمیت می داد. همیشه در مهمانی ها ،از من تعریف می کرد.یک ماهی که پدرم به ماوریت می رفت ،دوری اش برای ما خیلی سخت بود. وقتی می خواست برگردد ، بامادرم به بازار می رفتیم و برایش کادو می گرفتیم ، در کوچه برای استقبالش منتظر می ماندیم

    تا بیاید و کادوهایمان را به او بدهیم . دوچرخه زیرپنج سال سن داشتم. پدربه ماموریت رفته بود و چند هفته ای بود که اورا ندیده بودیم.درآن سن کم خیلی دوست داشتم دوچرخه ای داشته باشم . هرچه از مادرم می خواستم ،بنابر صلحتی که بود از زیرخریدش شانه خالی می کرد. تا این که پدرم از ماموریت برگشت. چون مسیر برگشت زیاد بود،وقتی به خانه میرسید خسته بود و

    می خوابید. بیدار که شد پرسیدم : برای من دوچرخه می خری ؟ سریع جواب داد : باشد خودم از این جواب مثبت سریع تعجب کردم. بعد از گذشت سال ها هنوز آن دوچرخه را به یادگار دارم. شهادتت مبارک یک سال و نیم بیش تر نبود که به خرم آباد آمده بودیم . آقا سید شیفت شب بود و صبح زود به خانه آمد.خواست لباس نظامی اش را درآورد

    و کمی استراحت کند که یکی از دوستانش زنگ زد : آقا سید شهادتت مبارک.می خواست خبر انتقالی اقا سید زاهدان را بدهد. با این حرفش از درون آتش گرفتم ولی اقا سید دلداری ام داد: منظوری ندارد. خواست بگوید احتمال دارد که وقتی آنجا بروم ،شهید شوم. اینطوری دارند سر به سرم می گذارند.با این حرف ها می خواست آتش درونم را سرد کند، ولی همسر هر نظامی خوب

    می داند: کسی که لباس نظامی تنش می کند، همیشه برای شهادت آماده است. یگان تکاوری مقداد در زاهدان به خاطرات تهدیدات مرزی که صورت گرفته بود، یگان تکاوری تشکیل شد.اقا سید و بقیه نیروهای این یگان برای دیدن دوره ای آموزشی ، شش ماهبه تربت جام فرستاده شدند و بعد از پایان به زاهدان منتقل شدند اوایل اقای تو سنگ فرمانده یگان بود و اقا سید به عنوان جانشین

    . اولین دیدار اولین دیدار من باآقا سید زمانی بود که به عنوان نیروی نظارتی به یگان تکاوری قرارگاه مقداد انتقال پیدا کردم. در مسیر نزدیک به یگان، به سربازی برخورد کردم که در حال سیگار کشیدن ز یگان خارج می شد از سرباز پرسیدم :سرباز کجا هستی ؟ جواب داد : برای یگان تکاوری ام . گفتم : برگرد بریم . خیلی ناراحت شده بودم و با خود می

    گفتم : مگریگان فرمانده ندارد که سرباز به راحتی برای خودش دارد سیگار می کشد و راه افتاده است به سمت شهر . با عصبانیت و ناراحتی وارد یگان شدم و سراغ فرمانده انجا را گرفتم . سید را نمی شناختم و نمی دانستم آن جا چه کاره است .به محض این که من را دید لبخندی زد. با همان حالت عصبانی ام گفتم : فرمانده این جا کیست ؟

    جواب داد : فرمانده برای کاری بیرون رفته ، ولی من جانشین هستم . گفتم : این چه وضعی است که سرباز مجموعه ات دارد سیگار می کشد؟ بااین که من را نمی شناخت و نم دانست برای چه کاری آن جا آمده ام با نرمی دستم را گرفت و به سمت اتاق برد و گفت : حالا شما بیا این جا بشین باهم صحبت می کنیم . این طور

    هم نیست که ما سربازا را رها کنیم به حال خودش .... همانطور ه در حال غرزدن به وضع آن جا بودم ، سید لبخند می زد. لبخندش من را کمی آرام کرد. شیفتگی من از همان اولین لبخند شروع شد. بزرگ خانواده یکی از بارز ترین ویژگی ای سید نورخدا این بود که اصلا اهل گذاشتن تفاوت و تبعیض نا به جا و پارتی بازی نبود. با اخلاقی که

    داشت قلب همه بچه ها را تسخیر خودش می کرد . برای بچه ها خیل مهم بود که در منطقهعملیاتی که از بعد جغرافیایی ،آب و هوا، امکانات و .... مشکل دارد، یک نفر به این شکل در کنارشان باشد .صبوربود و از موقعیت منطقه و وضعیت زندگی نیروها به خوبی خبرداشت و متناسب با آن بین نیروها رفتار می کرد.با این کارجایی برای گله کردن باقی نمی ماند. اخلاق

    وب آقا سید باعث دلگرمی نیروها شده بود و سختی دوری از خانواده و شرایط نطقه و عملیات را برای شان آسان کرده بود.وقتی به مرخصی می رفت وامورات را به جانشین و دیگری واگذار میکرد، آن روزها برای بچه ها سخت می گذشت . همه حال شان گرفته بود و برای بازگشت سید روزشماری می کردند. وقتی برمی گشت ، انگار پدرخانواده برگشته بود. رفاقت با رفقا در مدتی

    که آقا سید به عنوان فرمانده یگان تکاوری مقداد فعالیتداشت، بچه هاارتباط قلبی شدیدی با او پیدا کرده بودند و رابطه ای صمیمی با او داشتند .ایام عیدغدیربود که آقا سید رفت مرخصی و جانشینش مسئولیت یگان را برعهده داشت.در طول این مدت بچه ها هم مدام به من مراجعه واز سخت گیری های جانشین شکایت می کردند. با سید تماس گرفتم و خواستم تا صحبتی با جانشین داشته باشد

    بلکه کمی از نارضایتی نیروها کم شود.سید زد زیره خنده وگفت : اتفاقا از صبحتا حالاچه ها دارند مدام به من زنگ می زنند و شکایت می کنند.جواب دادم : مشکل این است ه شما از این طرف مهربانی و با بچه ها خیلی صمیمی شدی، از آن طرف هم جانشینت با بچه ها می خواهد قانئنی رفتار کند، بچه ها کم می آورند.مقصر خودت هستی که با این بچه

    ها می خندی و رفیق شدی .بچه ها نمیتوانند دوری ات را تحمل کنندو تحمل کسی را که بیاید و بخواهد قانونی عمل کند را هم ندارند همیشه داوطلب سید نورخدا روحیه داوطلبانه ای داشت و همیشه در کارها پیش قدم بود. هروقت کاری قراربود انجام شود، خودش اولین نفر پا پیش می گذاشت.مثلا اگر قراربود درفضای سبزیگان درخت بکاریم ، می توانست خیلی راحت به سرباز و نیروهای زیردستش

    دستور کار را بدهد، اما خودش اول از همه بیل به دست می شد، آن وقت همه نیروها با عشق و علاقه به کمکش می رفتند.روزی هم که درآن درگیری آخر صورت گرفت،سیدنورخدا درلیست نیروهایی که برای عملیات قرار بود بروند، نبود و خودش به صورت داوطلبانه در این عملیات شرکت کرد. همین عمل داوطلبانه یسیدنورخدا باعث شد تا چندنفر از نیروهای دیگر هم که عضو نیروهای عملیاتی آن روزنبودند،

    به صورت داوطلبانه در درگیری شرکت کنند و به دفاع بپردازند. مرخصی در وضعیت قرمز همه چیزبرای مجلس عقد آماده بود. مرخصی گرفته بودم و آماده بودم تا مثل یک داماد خوشبخت بروم و سرسفره عقد بشینم.برای رسیدن ساعت مرخصی لحظه شماری می کردم که ناگهان خبر آمد در مرز درگیری شده است. موقع حمله، همه بایدمی ماندند و مرخصی ها لغو می شد. از طرفی مرخصی لغو شده بود

    و از طرف دیگر هم می دانستم ماندنم این جاآنقدر ضروری نیست.سگرمه هایم درهم بود که آقاسید آمد وگفت : چی شد؟ چرا پکری ؟ گفتم : خودت که موضوع را می دانی مگر مجلس بی داماد می شود ؟سید فراتر از مسئولیت خودش، همه هماهنگی ها را مجدد انجام داد و برایم هجده روز مرخصی رد کرد.ممکن بود این مرخصی آن هم در آن موقعیت ،برای خودش مشکلی ایجادکند.

    در طول مراسم عقدم، تمام فکرم پیش آقا سید بود. اسمس از من نبر به کار سربازان توجه ویژه ای داشت. اعتقاد داشت محیط رز و دوری سربازان از خانواده به مدت یک ماه نیم ،برای آن ها خیلی سخت است.به من سفارش می کرد مواظب باش اقامت آنها بیشتر نشود. حتی یک روز برای یک از سربازان که در خواست مرخصی برای مراسم عقدش کرده بود،به من مقداری پول

    داد و گفت : هروقت آن سرباز آمد تا برگه مرخصی اش را بگیرد، این را به او بده ولی اسمی از من نبر. پول داخل پاکت بود ولی لز حجمش مشخص بود که پول کمی نیست. اقتدار درعین عطوفت درطول خدمتش ف هم با سربازان شوخی می کرد هم بانیروها: اما طوری که آن وجهه فرماندهی اش حفظ شود و شئونات نظامی از بین نرود. مثلا در جلسه ای

    که هر ماه با سربازان داشت ،در میان سخنان خود مزاح هم می گفت .برای هزینه سفر سربازان،قرار بود برود با فرمانده ی هنگ صحبت کند تا مبلغ قابل توجهی به آن ها داده شود، چون اکثر ربازان ما غیربومی بودند و چند متاهل ها به مرخصی بیشتری می داد. اگر سربازی مشکل و یا مسئله ای خانوادگی داشت و با او در میان می گذاشت ، تاجایی که می

    توانست برای انتقالش به محل سکونتش مکاتبه می کرد و یا حضورا به هنگ مرزی میرجاوه مراجعه می کرد. وقتی سید برای گشت محور می خواست از یگان خارج شود، سربازان خیلی تمایل داشتند با او بروند، نیروهای رسمی هم همینطور. اما درعین حال همیشه همه چیز او سرجایش بود. در حال اقتدار ف فرماندهی بیار افتاده و متین بود. هرگز ندیدم که تند و عصبی شود ولی دستورات اعلامی

    باید اجرا می شد. برای سلامتی تمام نیروها سیدنورخدابه یکی از همکاران درجه دار که با خانواده اش قصد زیارت به مشهد مقدس را داشت، مبلغی پول داد و گفت : بیا، این رابرای سلامتی تمام بچه های یگان که هرکدام برای بازگشت به شهرشان،خانواده ای چشم به را دارند به حرم امام رضا بینداز و دعا کن ما هم عاقبت به خیر شویم. مرخصی تشویقی برای سیگاری یکی از

    سربازان به دلیل فوت پدرش فشاری که براو وارد شده بود،به پشت بام یگان می رفت و سیگار می کشید. این موضوع به گوش سید رسید. بدون هیچ گونه تندی و خشونت او را داخل دفتر کارش برد و با لحنی آرام شروع کرد به صحبت کردن با سرباز. او را به امام رضا قسم داده بود تااگر سیگار کشیدن را کنار بگذارد ، چند روزی به او مرخصی تشویقی

    بدهد که همین طور شد. جواب محبت به دیگران به علت مرخصی بودن فرمانده،تمام دستورات دست آقا سید بود. آن زمان به علت کمبود نیرو و تکمیل آمار مرخصی فه هیچ سربازی برگه مرخصی داده نمی شد. روزی در دفتر کارگزینی مشغول بودم که اقا سید درحالی که دست سربازی را گرفته بود،وارد دفتر شد. سرباز بچه مشهد بودو به دلیل عمل پدرش می خواست به مرخصی برود. سید به

    من گفت : رجبی ، همین لان فرم مرخصی مربوط به سربازان را پرکن و برایم بیار تا این سرباز فردا به مرخصی برود.آن لحظه فقط گفتم : چشماما وقتی پیشش رفتم ، گفتم : آخر سیدجان ، ما که آمار مرخصی هایمان تکمیل شده؛ گذشته از این ها این سرباز فردا کمین دارد. سیدجواب داد: می دانم ، ولی وقتی پدرت در اتاق عمل باشد و اصلا نمی دانی

    فردا اورا میبینی یا نه فرق دارد. نگران نباش درست می شود. بعد با خنده گفت : اصلا خودت را بجای او می فرستم کمین . برایم بسیار حیرت انگیز بود. چند ساعت بعد از اعزام آن سرباز سرباز دیگری که حضورش برای دوروز بعد بود وارد یگان شد. چون یکماه دیگر عروسی برادرش بود، زودترآمده بودتا بتواند برای یک ماه دیگر زودتر برود. وقتی سید متوجه جریان شد ،

    باخنده گفت: بیا، این هم نیروی سرحال برای کمین . دیدی رجبی الکی نگران بودی . عاشق خانواده همشهری بودیم و همین باعث ایجاد صمیمیت و هم صحبتی بیشترما شده بود. زمانی که صحبت می کردیم، از گفته هایش متوجه علاقه ی شدیدش به همسر و دوفرزندش میشدم .وقتی برای خرید به بازار زاهدان رفتیم ، ما دنبال خرید برای خودمان بودیم و سید نورخدا برای خانواده اش . باشوخی

    و با زبان لری به او گفتم : این ماه خوب حقوق ریختند که داری این ها را می خری ؟ خندید و گفت : اولا که خدا رزق می دهد ، دوما مگر می شود بابا اشیو بعد ار چند وقت به دیدن همسر و بچه هایت بروی آن هم دست خالی؟ صلاحیت فرماندهی آقا سید تازه به یگان ما آمده بود. با این که یک دوره ازمن عقب

    تر بود، به دلیل اخلاق و وجهه اجتماعی خوبش ، مورد قبول بچه ها بود. از طرف یگر ف فردی عملیاتی هم بود. همین ها باعث شد تا من او را به عنوان جانشین خودم معرفی کنم.نیروی دیگری هم داشتم که هم دوره خودم بود. این شخص وقتی متوجه شد من اقا سید را به عنوان جانشین معرفی کردم خیلی ناراحت شد. شروع کرد به اعتراض و ناراحتی کردن به

    من و آقا سیدکه چرا من را به عنوان جانشین انتخاب نکردی بهاو توضیح دادم : دلیل انتخاب من برای جانشینی سید ، توجه به صلاحیت شخص و داشتن قدرت مدیریت و وجهه اجتماعی بین افراد وغیره بوده است

    مشاهده متن کامل

    شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

    خاطرات

  • وصیت نامه

    شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

    وصیت نامه

  • زندگینامه

    سرهنگ دوم شهید سید نورخدا موسوی ، شهریور ماه 1349 در استان لرستان متولد شد. پدرش کارگر و مادرش خانه دار بود . نور خدا پس از اخذ مدرک دیپلم و انجام خدمت مقدس سربازی به تحصیل در دانشگاه افسری نیروی انتظامی مشغول شد و بعد از فارغ التحصیلی ازدواج کرد. وی پس از مدتی زندگی در تهران به شهر زاهدان منتقل شد. سیدنور خدا موسوی با درجه ستوانیکمی در

    تاریخ 17 اسفند 1387 برای مقابله با گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی ملعون معروف به جند الشیطان عازم به منطقه لار شد. مدتی از شروع عملیات نگذشته بود که گلوله ی به پیشانی وی برخورد کرد و او را به زمین انداخت. همرزمان نورخدا پیکر نیمه جانش را به سختی فراوان به بیمارستان زاهدان رساندند بعد از عمل ایشان بهبود چندانی در وضعیتش حاصل نشد و ایشان به درجه ی جانبازی

    100 درصد قریب به ده سال زندگی نباتی داشت .در طول این ده سال محبت و پرستاری خاص و دلسوزانه همسر و فرزندانش سبب شده بود که شهید در وضعیت مطلوبی در منزل نگهداری شود تا نهایتا در تاریخ 16/8/ 97روز شهادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سبط اکبرش امام حسن مجتبی علیه السلام به خیل یاران شهیدش پیوست . از این شهید زنده دو یادگار بنام

    سیده زهرا 16 ساله و سید محمد 15 ساله به جامانده که ده سال در کنار مادر از این مرد آسمانی پرستاری کردند. منزل شهید در طول مدت جانبازی میعادگاه عاشقان شهادت شده بود که از اقصی نقاط کشور برای عیادت و کسب روحیه به آنجا مراجعه می کردند. و هرکسی با هر مقام و منصبی از حالات وی و پرستاری همسر و فرزندانش مطلع میشد برخود لازم میدانست از

    وی عیادت نماید.

    شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

    زندگینامه

  • اطلاعات فردی

    • شهید سیدنورخدا موسوی مفرد
    • فرزند سیدمحسن
    • متولد 1349/06/01
    • محل تولد : خرم آباد
    • تاریخ شهادت : 1397/08/16
    • محل شهادت : زاهدان، پل شکسته لار
    • مذهب : شیعه
    • دین : اسلام
    • وضعیت تاهل : متاهل
    • درجه : سرهنگ 2
    • استان سکونت : لرستان
    • شهر سکونت : خرم آباد
    • تحصیلات : لیسانس
    • نوع استخدام : پایور
    • تعداد فرزندان : 2
    • تعداد پسرها : 1
    • تعداد دخترها : 1
    • تاریخ حادثه : 1387/12/17
    • استان حادثه : سیستان و بلوچستان
    • محل دفن : گلزارشهدای خرم آباد

    شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

    اطلاعات فردی

شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

شهید سیدنورخدا موسوی مفرد

تاریخ شهادت : 1397/08/16