شهید جابر بیرانوند

  • علت شهادت

    • علت شهادت : اثرات جانبازی حادثه درگیری
    • عامل شهادت : اثرات جانبازی
    • شرح علت شهادت : سروان جابر بیرواند در حادثه درگیری هفدهم بهمن۹۷ در خرم آباد مجروح شده بود، بامداد 97/11/26در بیمارستان ولیعصر (عج) به شهادت رسید.
    مشاهده متن کامل

    شهید جابر بیرانوند

    علت شهادت

  • خاطرات

    خانمی برای شکایت آمده بود کلانتری 19 اهواز . لازم بود رئیس کلانتری را ببیند . با دفتر آقای بیرانوند هماهنگ کردم و شاکی را به اتاق رئیس بردم . در تمام مدتی که آن خانم حرف می زد آقای بیرانوند سرش پایین بود و فقط گوش می داد . بعد تلفن را برداشت و به یکی از همکاران نکات لازم را گفت . خانم اهوازی را هم راهنمایی کرد

    که زودتر بتواند به حق اش برسد . با این وجود یک بار ندیدم خیره به آن خانم نگاه کند *** روز عاشورا وسط جمعیت عزادار توی خیابان دیدم اش . به رسم خرم آبادی ها لباس مشکی پوشیده بود و خودش را گل مالی کرده بود . ساده و بی ریا بین مردم سینه می زد . پسرانش هم با همین وضعیت همراهش بودند . در آن حال اشک

    و ماتم یک لحظه خوشحال شدم . خوشحال از این که بعد از سال ها زندگی در کرج و اهواز و مسؤولیت های مختلفِ کاری ، هویت خودش را حفظ کرده بود . *** سروان بیرانوند فرمانده ما بود . توی اهواز با یک باند سارق مسلح درگیر شدیم . آنها بی محابا تیراندازی می کردند ولی ما مجبور بودیم مراقب مردم کوچه و بازار باشیم . به حومه شهر

    که رسیدیم زد و خوردمان نزدیک تر و شدیدتر شد . فرمانده مرتب زیر لب ذکر « یافاطمه زهرا » می گفت . به هر زحمتی که بود بیشتر اعضای باند را گرفتیم . البته یکی شان متواری شد ولی در مجموع عملیات موفقیت آمیزی بود . کارمان که تمام شد به ایشان گفتم : - علت خاصی داره که تمام مدت اسم حضرت زهرا (س) را می بردید؟ به

    راننده اش مسیر برگشت را نشان داد بعد لبخندی زد و در جوابم گفت : - بله . من نظر کرده حضرت ام . قصه اش مفصله - می شه برامون بگید ؟ البته اگه محرمانه نباشه - راستش من در جوانی برای شنا کردن رفته بودم رودخانه . نفهمیدم چطور شد که آب مرا با خودش برد . نفس ام که تنگ شد مرگ را با چشم دیدم .

    داشتم غرق می شدم که به یاد حضرت زهرا (س) افتادم و به ایشان متوسل شدم . به طرز معجزه آسایی توسط راننده کامیونی که از آن نزدیکی ها رد می شد نجات پیدا کردم . بعد از آن ماجرا همیشه در درگیری ها یاد ایشان به قلبم آرامش می ده *** سال 93 بود . یک محموله مواد مخدر را که می خواست از مرز رد شود گرفتیم .

    داشتم صورتجلسه اش را می نوشتم که آقای بیرانوند گفت : - پیشنهاد رشوه را هم به جرم شان اضافه کن سرم را از روی کاغذ برداشتم و پرسیدم : - چقدر ؟ - چهارده میلیون تومان ! *** زنی را که دستگیر کرده بودیم به من سپردند که به دادگاه ببرم . توی راه گفت : - این بیرانوند عجب آدمیه ؟ - چطور ؟ - هر چی طلا

    و جواهرات داشتم گذاشتم جلوش که یک جوری کار رو ندید بگیره ولی قبول نکرد بعد بقچه ای که همراهش بود را باز کرد . کلی النگو و گردنبند و انگشتر بود . ادامه داد : - مگه برای کشف این محموله چقدر پاداش می گیره که این هدیه رو رد کرد ؟ جوابش را ندادم ولی توی دلم گفتم : «فوق اش چند ماه ارشدیت . ولی شما بیرانوند

    رو نشناختید . همان ارشدیت هم براش مهم نیست » *** هفت صبح می رفت کلانتری سه بعد از ظهر برمی گشت . ناهار و استراحتی با خانواده بود و باز می رفت محل کار . یک بار از این همه کار و تلاشش گلایه کردم ، گفت : - نونی که میارم خونه باید حلال باشه *** توی خانه دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم . بحث

    گناه و رابطه اش با جرم و جنایت پیش آمد . جابر به راستگویی مشهور بود ، آنقدر که حتی اگر دروغ به ضررش هم تمام می شد باز دروغ نمی گفت . علت اش را که پرسیدم جواب داد : - شاید باورتون نشه ولی کسی که دروغ می گه هر گناه یا جرم دیگه ای هم مرتکب می شه *** توی پادگان شهید چمران کرج جمع شده بودیم

    . رژه و سان در حضور فرمانده کل قوا برای همه مان یک افتخار بود . من در صف اول بودم و جایگاه رهبری را به راحتی می دیدم . فرمانده میدان اسم جابر بیرانوند را به عنوان فرمانده نمونه خواند و با صدای بلند گفت : - جهت اعطای درجه گروهبان یکمی .... پیش جابر با قدم هایی بلند و کشیده از جمع جدا شد . هر بار که

    پایش را به زمین می کوبید انعکاس صدایش در کل محوطه می پیچید و در بلندگوها تقویت می شد . جلوی رهبر انقلاب ایستاد ، به زیباترین شکلی که تا آن روز دیده بودم احترام نظامی گذاشت و خودش را معرفی کرد . حضرت آقا درجه او را نصب کرد و در همان حال حرف هایی هم زد که از آن فاصله دور نتوانستم بشنوم . اولین فرصتی که جابر

    را تنها گیر آوردم ، پرسیدم: - آقا چی گفت بهت فرمانده ؟! - موقع نصب درجه فرمود : «ان شاالله به درجه رفیع شهادت نائل بشی» ! *** « علی بخشی » همکار و دوست صمیمی پدرم بود . سال 95 به شهادت رسید . بابا خیلی از شهادت دوستش دلتنگ بود . سعی می کرد هر طور شده با خانواده آنها در ارتباط باشد و به فرزندان شهید

    دلداری بدهد *** توی کار شاداب و پر انرژی بود . فقط بعضی وقت ها او را گرفته می دیدم آن هم زمانی بود که به واسطه وظیفه اش توی شهر مجبور می شد با خانم های بدحجاب رو در رو شود . این مسأله به قدری برایش مهم بود که به یکی از اقوام گفته بود : - حفظ حجاب برای یک زن دفاع از اسلامه *** دهه فجر

    1397 بود . دشمنان خارجی که علیه ایران همه جور توطئه انجام داده بودند حالا می خواستند از آب گل آلود ماهی بگیرند . تورم و فشار اقتصادی بهانه ای شده بود که علیه نظام و انقلاب عقده گشایی کنند . جابر این را می دانست و با تجربه ای که داشت به راننده اش دستور داد کنار پمپ بنزین « الوندیان » توقف کند . ساعت دو بامداد بود

    . تروریست ها که می خواستند تانکر سوخت مستقر در پمپ بنزین اتوبان شهید « چاغروند » خرم آباد را به آتش بکشند با سماجت و دقت افسر نیروی انتظامی مواجه شدند . به همین دلیل به جای آتش زدن آنجا ابتدا به طرف ماشین پلیس تیراندازی کردند . سروان بیرانوند خواست از ماشین خارج شود که ناجوانمردانه از پشت سر هدف گلوله یکی از آن ها قرار گرفت و

    در خون خودش غلتید . *** بعد از هشت شبانه روز که به کما رفته بود بالاخره شهید شد . در این مدت خیلی برایش دعا کرده بودیم اما انگار تقدیر چنین بود که در ایام فاطمیه (س) به این فیض بزرگ برسد . هزاران نفر در مراسم تشییع برادرم ،جابر، شرکت کرده بودند . تابوتش مثل یک کشتی روی دریایی از دستان مردم داغدار این طرف و آن طرف

    می رفت . به یاد صحبت هایش در مراسم تشییع جنازه « شهید سید نور خدا موسوی » افتادم : - کاش تشییع من هم مثل نورخدا باشکوه باشد ! *** همیشه دختران شهیدی که در مراسم تشییع پدرشان با صلابت بودند را تحسین می کرد . بارها صدای «ماشاالله ماشاالله» او را در حال تماشای دکلمه دختران شهدا شنیده بودم . حالا خودم دختر شهید بودم و همه نگاه

    ها متوجه من بود . نباید می شکستم . نباید دشمنان این ممکلت شاد می شدند . از حضرت زینب (س) کمک خواستم و رفتم پشت تریبون . انگار دلم قرص شده بود . با صدایی که دیگر نمی لرزید دکلمه ام را خواندم . در آن شلوغی جمعیت روح پدرم را ناظر و حاضر می دیدم . حتی صدایش را هم می شنیدم : «ماشاالله ، ماشاالله» ... !

    مشاهده متن کامل

    شهید جابر بیرانوند

    خاطرات

  • وصیت نامه

    شهید جابر بیرانوند

    وصیت نامه

  • زندگینامه

    شهید جابر بیرانوند

    زندگینامه

  • اطلاعات فردی

    • شهید جابر بیرانوند
    • متولد 1352/06/06
    • محل تولد : بخش زاغه خرم آباد
    • تاریخ شهادت : 1397/11/26
    • محل شهادت : بیمارستان ولیعصر(عج) تهران
    • مذهب : شیعه
    • دین : اسلام
    • وضعیت تاهل : متاهل
    • درجه : سروان
    • استان سکونت : لرستان
    • شهر سکونت : خرم آباد
    • نوع استخدام : پایور
    • تعداد فرزندان : 3
    • تعداد پسرها : 2
    • تعداد دخترها : 1
    • تاریخ حادثه : 1397/11/17
    • استان حادثه : لرستان

    شهید جابر بیرانوند

    اطلاعات فردی