"پیام شهدا"

ما از سر این پیچ خطرناک گذشتیم آسوده دل و چابک و چالاک گذشتیم مادل به هوای ره جانانه سپردیم افلاک گرفتیم و ز خاشاک گذشتیم برمرکب رهوارسعادت بنشستیم بابرگ وبروجوشن وفتراک گذشتیم دربُهبُهه ی آتش وخون معرکه کردیم از معرکه دشمن سفّاک گذشتیم باسنگ اجل شیشه ابلیس شکستیم بی دغدغه وبی غم  وبی باک گذشتیم همراه بزرگان چوخرّازی وهِمّت باپیکرسرداده وصد چاک گذشتیم ماراحت وآسوده به اینجا نرسیدیم ازمهلکه آب وگل وخاک گذشتیم آنقدربرفتیم که ازمرز شهادت باهلهله وچهره  ضحّاک گذشتیم تابرلب دریای شهادت برسیدیم افطارنمودیم وزامساک گذشتیم زان قافله سالار که نور ره مابود باچشم تروسینه  غمناک گذشتیم خوردیم چه بسیار قسم در بر معشوق باسینه  پُر مهرودل پاک گذشتیم هم نام خدابرلب وهم احمد مختار باحال خوش وخواندن ایّاک گذشتیم بانام نبی سینه افلاک دریدیم شعر از  شهید عبدالرسول یوسف پور  

"آن عاشق فرزانه که دوشش بردند"

آن عاشق فرزانه که دوشش بردند  آهسته و آرام و خموشش بردند تا دست به دستِ یار جانانه دهند  تا حجله‌ی گور، روی دوشش بردند  

"می‌رفت و می‌گفت که می‌آیم زود"

می‌رفت و می‌گفت که می‌آیم زود  آن آبی بی کرانه‌ی نامحدود برگشت ولی میان تابوت سبک  جز عطر تن و پیرهنش هیچ نبود

"با زمزمه‌ی دو چشم ما بر می‌گشت"

با زمزمه‌ی دو چشم ما بر می‌گشت  با بال شکسته بی صدا بر می‌گشت از کوچه‌ی بالایی ما بود که رفت  با دامنی از عطر خدا بر می‌گشت  

"من از کوی تو را هردم باکوی کسان دانم"

من از کوی تو را هردم باکوی کسان دانم از من به تو نزدیک و معصوم نشان ای یار اثنی عشرند باهم پیران مراد من راهم نشان دادند تا دیدن تو ای یار درکوچه ای ظلمانی نورت نشان من تا رد شدم از پل دستم بگیر ای یار

"نجات ماست در آئین اسلام"

از این پس آرمیدن مصلحت نیست به هرسو والمیدن مصلحت نیست نشستن در کنار و مرگ خود را به چشم خویش دیدن مصلحت نیست در این وادی که در هر گوشه دامیست ره غفلت بریدن مصلحت نیست مسلسل نغمه جند وطن را ز بی دینان شنیدن مصلحت نیست نجات ماست در آئین اسلام از این ملجا رمیدن مصلحت نیست

"ای کشته راه عشق، ضرغام پرست"

بردند تو را به روی سر دست به دست ای کشته راه عشق، ضرغام پرست  خاری ست به چشم خلق دشنام پرست دلتنگی ما برای ضرغام پرست  شد قسمتشان دوباره از  فتنه شکست با خون تو ای شهید ضرغام پرست

"بهانه دل"

شبای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه میگیره یکی سر قبر پدر یکی کنار مادرش یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش امایه مادرغمگین و آرام میاد کنارشهید گمنام یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره آرو میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره میگه تو جای بَچمی گوش بده به حرفای من از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من آخر نگفتی کسی رو داری یاکه مث من بی کس و کاری مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه غروب پنجشنبه بیاد به قبرتو تکیه کنه غصه نخور من مادرت منم همیشه یاورت نمیذارم تنها بشی مدام میام بالا سرت از تو چه پنهون یه بچه دارم چند ساله از اون خبر ندارم آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره موقع جبهه رفتنش ساعتی که میخواست بره از اون لباس خاکی و از اون پیام آخرش هرقدمی میرفت جلو نگا میکرد پشت سرش دیگه نیومد رفت ناپدید شد چشام به درب خونه سفید شد... دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم بس که دلم شور میزنه نصفه شب از خواب میپرم کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار سزای اعمالشو دید لکه ننگ روزگار من مطمئنم الآن اگر بود سرگرم شادی از این خبر بود.. او شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود یادم اومد لحظه ای که دل مارو شکسته بود روزایی که نمک میریخت رو داغ قلب پدرا داغ برادر میگذاشت رو سینه برادرا الحمدلله دعام اثر کرد سوی جهنم عزم سفرکرد...

"قصه مگو"

امروز برای شهدا وقت نداریم از عشق مگو قصه كه ما وقت نداریم با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است از بهر ملاقات خدا وقت نداریم در كوفه تن غیرتمان گوشه نشین است بهر سفر كرببلا وقت نداریم هر چند كه خوبست شهیدانه بمیریم زیباست ولی حیف كه ما وقت نداریم!  

"شهید راه ملكم"

هر كه عشق وطن در سر نباشد كافر است داشتن عشق وطن فرموده پیغمبر است نظر كن هموطن پیشانی صحراه را صدای غرش تانكهای غول آسا را دهید از بهر مرگم این خبر بر مادر پیرم كه من در جبهه خوردم تیر سر افراز می میرم این جمله را هك بر سنگ مزار من شهید راه ملكم این بود افتخارم   سروده ای از شهید سید حسن امینی

"غریب غربت"

در خاطره هایمان تو یک لبخندی گفتند غریب غربت اروندی از این که آمدی پدر خوشحالیم هر چند پلاک و چفیه و سربندی...»

"دوباره کاش افق، رنگ ارغوان باشد"

دوباره کاش افق، رنگ ارغوان باشد پرنده باشد و پرواز و آسمان باشد بهار باشد و باران، درخت باشد و گل و آسمان و زمین، باز مهربان باشد درخت‌های تیر خورده سر فرا دارند دوباره جنگل آشفته‌ام جوان باشد خدای من! چقدر در قفس توانم زیست مباد مرگ پرنده در آشیان باشد مرا به جاذبه سبز آسمان بسپار زمین همیشه به قانون آب و نان باشد همیشه منتظر اتفاق موعودم چه اتفاق بزرگی که ناگهان باشد به ناگهانی دیدار روشنایی‌ها که سرنوشت تمام ستارگان باشد خوشا گذشتن از این کوچه ناشناس و غریب چنانچه رسم شهیدان بی نشان باشد چنانکه اهل بلا عاقبت غرق خون گشتند دعا کنید که تقدیر من چنان باشد

"در راه خدا رفت"

باید بهشتی وار در راه خدا رفت اینگونه در راه حسینِ سر جدا رفت باید چو چمران رفت تا اوج رهایی در باغ آتش سوختن همچون رجایی....»

"مظهر قدرت"

مظهر قدرت ما رنگ خون شهیده دشمن اگه میترسه كار شهید رو دیده شكر خدا یه عالم شهید زنده داریم خیالمون راحته برگ برنده داریم  

"سبزیم"

سبزیم که از نسل حسینی هستیم پاکیم که از تبار مهدی هستیم دور است ز ما تن به مذلت دادن ما وارث خونهای شهیدان هستیم. شمریم اگر روز ستم خاموشیم خون است، اگر آب خنك می نوشیم برخیز، كه در عشق خطر باید كرد در راه خدا سینه سپر باید كرد بیهوده مگو كه مرد میدان هستیم