پایگاه اطلاع رسانی شهدای ناجـا

کونوا قوامین للّه شهـداء بالقسط

"آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم"

آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم   از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم   ما  آمده  بودیم  تا  مرز  رسیدن   همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم   ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان   لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم   یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن   بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم   پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم   تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم   شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم   فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد   در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم   هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه   الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم   شهید محمد عبدی

"پدر مفقودالاثرم روزت مبارک"

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا ‌چفیه و مُهر و استخوان: بابا! ‌ ‌‌بعد از این انتظار طولانی ‌خواهد آمد به شهرمان بابا ‌‌ می نویسم زمین که قابل نیست ‌کی می آیی از آسمان، بابا!؟ ‌ ‌آمدم من به پیشواز شما ‌دست خود را بده تکان بابا ‌ ‌تا ببینم در ازدحام حضور ‌تو کدامی در این میان بابا... ‌ ‌تو که یک عمر در سفر بودی ‌بیشتر پیش مان بمان، بابا! ‌ ‌باز من بی توام، تو...آن بالا ‌باز موضوع امتحان: بابا ﴿ای عکسهایت روی زخم دل نمک پاش یک بار هم بابای معلوم الاثر باش  

"نِماشون بهيّه  اِفتاب بورده مار"

نِماشون بهيّه  اِفتاب بورده مار امیر بورده، خِدا مِن بهيمه تينار پِسر اِفتاب سو بزو، ته نموئی چلچلا کِلی بزو، ته  نموئی پِسر ته بورديی و مه خاری بورده سِره ی خنده و خِشحالی  بورده ته عکسه کَشه زمبه جانِ پِسر  ته واری بی خَوِر بورده ته پیِّر  خِدا رِ خِش اِنه من بَزِنِم زار؟؟ کِجه بورديی مِره هاکردی تينار؟؟ مِره ياد بموئه شب های وداع بمونه رَفِقا صدتا هزار تا اَتی برمه گلی،اَتی بیقِرار اَتی داد کِرده و اَتی زار و زار اَتی دَپوشینه لباسِ نظام اَتی آماده باش مرزهای ایران خاخِرون بی قرار مامان بَمیره دِتِر بَهيه بی بِرار مامان بَمیره نِنا شه خورد ریکای بِلاره امیر قد بِلِند و بالای بلاره مِره ياد بموئه کوچه خیابون حِجله بَزوبينه تِنه رَفِقون چمرانِ جِوونای دور بَگِردِم بهينه بی قرارِ دور بَگردِم پِسر بهمن بِموئه ته نِموئی بِمو ماه تولد ته نِموئی هِسا زار زار نِواجِش دِمبه  پِسِر به‌ یاد تِنه خوبی،  کوهی کوتر لالا لالا کوهی کوتر برمه نکن اِمبه ته ور ِامبه گَهره ره تو دمبه ته غم دریا او دمبه پِسر لالا امير  لالا مِنه اَرمون دل لالا مه پِسِر بیست و هشت ساله بهیه اِمروزه روز امیر زاده بَهيه پِسر ته تولد مِوارِکِ اِماره جانِ مامان دومبه ته جا چه خاره  

"ششمین سال"

ششمین سال رفتنت آمد ای پدرجان ز زندگی سیرم                          در زمستان اگر چه رفتی تو من ولی  یادگاری تیرم  پدرم رفتی و نگفتی که چه کنم بی تو این همه غم را                           پدرم رفتی و نگفتی که بعد تو از فراغ می میرم   همه جا بی تو گشته زندان و همه جا بی تو رنج می بارد                       بی تو بابا میان اندوه و بی تو بابا به درد زنجیرم  مادرم خاطرات شیرینی از شما نقل می کند شبها                             مادرم شاهد است بابا جان، شاهد گریه های شبگیرم  گرچه شش ساله ام ولی بابا، جگرم از فراغ تو خون شد                      ظاهر کودکم ولی بابا از غم دوری شما پیرم   چه کنم بی توای پدر حالا روزگارم تباه و غمگین است                       گر نداری قبول حرفم را، مادرم را گواه میگیرم همه هستی مرا بابا، قاب عکس تو میشود شامل                      خیره تا میشوم به عکس شما مات و مبهوت دست تقدیرم  از لبان تو عشق می بارد از نگاه تو مهربانی ها                                    برق چشم تو میشود حالا، از پدر جان تمام تصویرم  فائزه دختر تو ام بابا، ششمین سال بی تو رادیدیم                           ششمسین سال جا خو دارد قرن ها با غم تودرگیرم گاهی از سرنوشت غمگینم به خدایم گلایه ها دارم                        گاه می پرسم از خدای خودم که خدایا چه بود تقصیرم که به یک سالگی من یارب پدرم را ز پیشما بردی                          شایداصلا صلاحمان این بود، ولی  از سرنوشت دلگیرم  دختر واحد کناری مان چون بغل میکشد به روی پدر                   در خودم آب می شوم بابا، در خودم زنده زنده می میرم  راستی مادر مرا بابا گر ببینی نمی شناسی تو                      بس که در خود شکست و شکوه نکرد، تا نبیند غریبه تحقیرم مادرم مادری خود کرد و پدری تو را به شانه کشید                         لا اقل یک شبی به خوابش آی، برسانش پیام تقدیرم   فائزه سبزه جو                                                        

"وارد رزم شدی محكم و مردانه پدر"

چقدر زود سفر كردی از این خانه پدر پر كشیدی تو از این منزل ویرانه پدر یاد من نیست ولی مادر من می گوید وارد رزم شدی محكم و مردانه پدر باورم نیست كه رفتی تو از این خانه ولی باورم هست شدی عاشق و مستانه پدر پرچم سرخ شهادت چو به تنت پوشیدی آسمان ها به تو گردید چو كاشانه پدر لایق روح بلند تو نبودیم یقین بر بلندای زمان نام تو فرزانه پدر خوش به حال تو ولی بی تو چه تنها شده ام خوش به حال تو ولی دختر دردانه پدر كاش می شد كه بیایی تو به خوابم گل من صبر و طاقت اگرم نیست به پیمانه پدر فائزه سبزه جو

"شعر در دیدار با خانواده محترم شهدا"

جز خوبی از این درگه ندیدم ما زائران بیت شهیدیم ای حسین جانم... ای خوشا این توفیق و سَعادت آمدیم بهرِ عَرضِ ارادت ای حسین جانم... قسم به خون پاکِ این خوبان محتاجیم‌ ما بر لطف شهیدان ای حسین جانم... یا حسین باشد ذکرِ لبِ ما اینگونه شد عرض ادبِ ما ای حسین جانم... ما آمدیم تا توشه بگیریم یک برات شش گوشه بگیریم ای حسین جانم... این دلِ تنگم غصه ها دارد گوییا مِیلِ کربلا دارد ای حسین ‌جانم...     امیر عباسی

"پاینده زایثار شما عزت اسلام"

🔹 ای گشته فدای ره امنیت اسلام 🔹 خون های شما حافظ حیثیت اسلام 🔹گردیده سر افراز شما ملت اسلام 🔹پاینده زایثار شما عزت اسلام 🔹 پرواز شما سوی خدا باد مبارک 🔹 دیدار شما با شهدا باد مبارک ****  مردان فدا کار شمایید شما یید شمایید  بردین خدا یار شما یید شمایید  دلداده ایثار شما یید شمایید  برما سرو سردار شمایید شمایید توفیق شها دت به شما گشت کرامت دادید اگر جان سر رهبر به سلامت **** 🔹 ای برهمگان لطف الهی شده شامل 🔹 با خون شما عزت ایران شده کامل 🔹 رستید زدریاو رسیدید به سا حل 🔹 ننگ ابدی ماند به اوباش و اراذل 🔹 اینان همگی خصم خداوند جلیلند 🔹 پیوسته ذلیلند ذلیلند ذلیلند ****  اینان همه از بیخردی سرزده برسنگ بردامنشان نیست به غیر از شرر ننگ بادین خدا یکسره دارند سرجنگ  دنیا شده چون گور برای همگی تنگ جان وتنشان سوخت و بال و پرشان ریخت  انگار که سجیل به روی سرشان ریخت **** 🔹 ماملت آزاه خونیم و قیامیم 🔹 ما پشت سر خامنه ای یار امامیم 🔹 شمشیر خدا ییم که بیرون زنیامیم 🔹 فریاد خروشنده خونیم و پیامیم 🔹 ما خون شهیدیم که پیوسته به چوشیم 🔹 چون موج بگردیم و چو دریا بخروشیم ****  دیدید که ملت زشما سخت بریدند بر ضد شما یکسره فریاد کشیدند  دیدید که از ننگ شما پرده دریدند  رسوایی و پستی شماراهمه دیدند  ملت  همگی لشگر پیروز خدایند  از فرقه اشرار جدایند جدایند   استاد سازگار

"ده سال"

ده سال شد! طوفان بعد از تو خم کرد پشت پهلوان ها را این زخم پیدا این غم سنگین شُست از زمین داغ جوان ها را ده سال شد بی خنده ای بر لب این چهره تاریخ مصور شد این گل از آغوش درختی سبز کم کم به خاک افتاد و پر پر شد ده سال پشت پرده ی اندوه ایوب رنجی سایه گستر بود هر شب صدایش نا رسا تر شد هر روز ِ عمرش روز آخر بود مثل بلوط از قحط سال آب جانی به غایت تشنه تر آورد در چشم ها امیدواری کاشت در قلب ها فانوس روشن کرد ده سال صبر و عشق و بی تابی ده سال رنج و زخم و شیدایی باغی معطر شد به سر سبزی کوهی تناور شد به تنهایی      عبدالجبار کاکایی

"ویلچر"

                           تنها و آرام می گذشت شهر به احترامش سکوت کرده بود. چراغ سبز شد و کسی عبور نکرد کسی نگاه به تغییر رنگ نور نکرد کسی سوال نکرد:اتفاقی افتاده؟ به ذهن هیچ کس این فکر هم خطور نکرد نرفت دست کسی روی بوق ماشینش کسی از آن همه، اعلام بر حضور نکرد کسی نگفت که از کار و زندگی ماندم و کارهای خودش را کمی مرور نکرد کسی نخواست که از چارراه رد بشود کسی برای گذشتن بهانه جور نکرد به هر کسی که خیالی عجول شد نزدیک کسی نبود که او را ز خویش دور نکرد گذشت ویلچر از خط کشی و تا نگذشت چراغ سبز شد اما کسی عبور نکرد   برگرفته از کتاب: دیده بان تنهایی شاعر: امیر اکبرزاده

"دلت برای شهیدان مگر نمیگیرد"

مگو که شعله در این سینه در نمیگیرد دلم گرفته از این بیشتر نمیگیرد به درد بی خبری جان خسته درگیر است کسی از آن سوی دل ها خبر نمیگیرد سزاست گر شکند تیغ خود گر پرستیدن دلی که آینه ها را سپر نمیگیرد بسوز چنگ دلت را در این مجال جنون اگر به زخمه آهی اثر نمیگیرد مگو برای گرفتن بهانه دیگر نیست دلت برای شهیدان مگر نمیگیرد هزار بادیه را عشق شعله زد، اما در این دل این دل وامانده در نمیگیرد دلم برای گرفتن بهانه ها دارد حدیث درد من این مختصر نمیگیرد

"هفت شهر عاشقی"

این سبکبالان که تا عرش جنون پر کشیدند آفتاب وصل را چون صبح، در بر می‌کشند از دم تیغ شهادت باده جوی وصلتند ذیل اگر گردد بلا لاجرعه‌نوش سر می‌کشند هر مقام عشق را موقوف زخمی ساختند بی‌سران در هفت شهر عاشقی سر می‌کشند آفتاب دیگرند اینان که روز خصم را تیره می‌سازند چون از کوه سربر می‌کشند عرش با فریادهاشان همنوایی می‌کند تا که از دل نعره الله‌اکبر می‌کشند آذرخش خشم اینان آتش قهر خداست بیشه‌زار بت‌پرستی را به آذر می‌کشند فصل دیگر می‌گشایند از کتاب کربلا عشق را با جوهر خون نقش دیگر می کشند  

"مرغان عاشق"

آن شب میان عاشقان شوری دگر بود از اتفاقی تازه قلب شب خبر بود مرغان عاشق زین قفس پرواز کردند پرواز را تا بیکران آغاز کردند از دخمه تاریک دنیا پر گرفتند راه دیار دوست را از سر گرفتند رفتند تا اوج فلک،تا چشمه نور رفتند تا سینای عشق و وادی طور رفتند آنجایی که  کوی آشناییست آنجا که ماوای شهیدان خداییست جایی که جان آرام گیرد نزد جانان آن جا که "عند ربهم" فرمود قرآن این عاشقان را جز شهادت مرگ ننگ است در کامشان بی دوست ماندن چون شرنگ است چون عشق را جز عشق تفسیری دگر نیست حلاج را جز دار تدبیری دگر نیست این واژه در قاموس دل با خون قرین است این داستان آغاز و پایانش همین است تدبیر این یاران عاشق نیز خون است زین حلقه هر کس بیم جان دارد برون است پروای جان یعنی اسیر خویش بودن یعنی اسیر نفس بد اندیش بودن پروانگان را هیچ پروایی زجان نیست سودای جانان چون بود،پروای جان نیست پروانه کی پروایی از پر سوختن داشت گویی که از اول سر افروختن داشت این جمع مشتاقی که بیم سر ندارند جز وصل یار اندیشه ای دیگر ندارند در عشق بازی رشک مجنونند اینان آلاله های غرق در خونند اینان این پاکبازان را چه باک از جان سپردن رندان بیدل را چه باک از زخم خوردن با این سبک بالان بی پروا و بی باک با کاروان لاله های سینه صد چاک با این سبک روحان از خود وا رهیده وارسته ای می رفت از دنیا بریده وارسته ای،دلداده ای،جان بی شکیبی درد آشنایی،با تن آسایی غریبی این عاشق از خویش رسته جعفرم بود این سینه و بازو شکسته جعفرم بود این زخم کین بر سینه جعفر بود ،جعفر این عارف بی کینه جعفر بود جعفر او سینه اش سینای موسای طلب بود هر دم دلش بهر طلب در تاب و تب بود شوق شهادت در نگاهش موج می زد مرغ مهاجر بود و دل بر اوج می زد می رفت و بر دل داشت شوق بی قراری آموخت یاران را طریق سربداری  

"كجایید ای شهیدان خدایی"

كجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت كربلایی   كجایید ای سبك روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی   كجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلك را درگشایی   كجایید ای ز جان و جا رهیده كسی مر عقل را گوید كجایی   كجایید ای در زندان شكسته بداده وام داران را رهایی   كجایید ای در مخزن گشاده كجایید ای نوای بی‌نوایی   در آن بحرید كاین عالم كف او است زمانی بیش دارید آشنایی   كف دریاست صورت‌های عالم ز كف بگذر اگر اهل صفایی   دلم كف كرد كاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی   برآ ای شمس تبریزی ز مشرق كه اصل اصل اصل هر ضیایی   مولوی

"بهانه دل"

شبای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه میگیره یکی سر قبر پدر یکی کنار مادرش یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش امایه مادرغمگین و آرام میاد کنارشهید گمنام یه جعبه خرما برای فاتحه خونی میاره آرو میاد میشینه و سر روی سنگش میذاره میگه تو جای بَچمی گوش بده به حرفای من از بس که اینجا اومدم درد اومده پاهای من آخر نگفتی کسی رو داری یاکه مث من بی کس و کاری مگه تو مادر نداری برای تو گریه کنه غروب پنجشنبه بیاد به قبرتو تکیه کنه غصه نخور من مادرت منم همیشه یاورت نمیذارم تنها بشی مدام میام بالا سرت از تو چه پنهون یه بچه دارم چند ساله از اون خبر ندارم آخ که دلم برات بگه از پسرم یه خاطره موقع جبهه رفتنش ساعتی که میخواست بره از اون لباس خاکی و از اون پیام آخرش هرقدمی میرفت جلو نگا میکرد پشت سرش دیگه نیومد رفت ناپدید شد چشام به درب خونه سفید شد... دیگه از اون روز تا حالا منتظر زنگ درم بس که دلم شور میزنه نصفه شب از خواب میپرم کاشکی بود و نگاه میکرد یزید سرش رفت بالا دار سزای اعمالشو دید لکه ننگ روزگار من مطمئنم الآن اگر بود سرگرم شادی از این خبر بود.. او شبی که نشون میداد صدام چشاشو بسته بود یادم اومد لحظه ای که دل مارو شکسته بود روزایی که نمک میریخت روداغ قلب پدرا داغ برادر میگذاشت رو سینه برادرا الحمدلله دعام اثر کرد سوی جهنم عزم سفرکرد...

"ای افسر رشیدم"

    اي افسر رشيدم قربان راه اسلام                        اي لطيف شهيدم بهر لواي اسلام        گشتي بخون تو غلطان ، در كربلاي بانه                  از  دور   دشمنانت كردند تو را نشانه                                                                  با خون وضو گرفتي در سنگرت شبانه                                                                   خون مطهر تو شد افتخار اسلام                               "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                            در راه حفظ قرآن اندر سه جبهه رفتي                                                بهر دفاع از دين مردانه جنگ كردي                                                                    از خون بعثي دون" اروند"  رنگ كردي                                بد  آرمان پاكت حفظ لواي اسلام                                 "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                  با آن همه شجاعت ،    با اين رشادت                               در" كربلاي بانه"  شد قسمتت شهادت                تبريك و تسليت باد بر جمله خاندانت                      افسوس تو شكستي پشت برادرانت                                                                   صاحب لواي قرآن، عباس (ع)مقتدايت                        اي كه فدا نمودي جانت به راه اسلام                                    "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                    فرمانده دليرم راهت ادامه دارد                                    سنگرنشين شيرم دشمن هراس دارد                                                                          تا هست دين اسلام خون تو پاس دارد                                     تا انقلاب مهدي (عج)اين است بانگ ايران     "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                          قرآن نويد داده شهيد  هست زنده                                  در محضر الهي روزي به او رسيده                                                                         مقتول راه داور   پاينده است  و جاويد                         اين است نداي قرآن اين است شعار اسلام                                              "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                         افسوس مادر تو چشمش به راه مانده                                                          در خانه طفلهايت چشم انتظار مانده                                                                             گويد به مادر خود بابا مگر نمانده                                                   يك لحظه اي نمايد ديدار روي ايتام    "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                             اندر بهشت زهرا (س) آن تربت شهيدان                      بنگر به "مصطفايت " با ديده هاي گريان                                                                                گويد پدر نيامد از كربلاي ايران                                          غافل از اينكه ديگر گشته فداي ايتام  "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                       اي حجت الهي يابن الحسن (عج) كجايي                    "عجل علي ظهورك" وقت است تا بيايي                                                                           كاخ ستمگران را ويرانه اش نمايي                                               دلجويي يتيمان از مرحمت نمايي                                                                          چشمان ما به راهت تا آنكه رخ نمايي                                            مولاي ما توئي تو  اي رهنماي اسلام                 "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                         يا رب بحق" زهرا (س) " آن دختر پيمبر                                           منافقين و كفار نابود كن تو يكسر                                                                          تا  انقلاب مهدي  (عج)  پاينده باد رهبر                                            روح خدا خميني (ره) اين رهگشاي اسلام   "فرمانده  رشيدم قربان راه اسلام"                                                                             بس كن دگر" زماني" غم خوار شاهداني                                            اين افتخار باشد بهرت اگر بداني                                                                              اميد نوحه هايت در كربلا بخواني                                                           اندر كنار قبر شاه شهيد اسلام