"در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست"

در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست                         دشمن اگر چه تشنه به خون گلوی ماست از جان گذشته ایم به جانان رسیده ایم                          در راه وصل این تن خاکی، عدوی ماست خاموش گشته ایم و فراموش کی شویم                         بس اینقدر که در همه جا گفتگوی ماست

"بیاد شهید شعر خون باید خواند"

 بیاد شهید شعر خون باید خواند  آوازه بهار لاله ها گون باید خواند  صد خنجر دارم و نمیدانم وای  در وصف شهید عشق چون باید خواند  باورم نیست كه چشمی نگرانم مانده است  رد پای من و همسفرانم مانده است  مشكی از چشمه زمزم بربرسانید به من  عطش عشق روی لبانم مانده است

"شعری برای شهید رسول میردریکوند"

تـوچـه میـدانی رمل  و شـن و مـاسـه چـیست       میــان دو ابــرو  رد  قنـاسـه   چـیـست           توچـه مـیدانی دره كان و تفتان و سمسور چـیست     رزم شـبانه  سـبزپوشان سخت كوش  چـیست توچه مـیدانی  فرمانده گردان  تكاور بودن چـیست      یورش  جـوانمردانه شیر مرد  لرستانی  چـیست          توچه میدانی نبرد با  اشرار و منافقین كوردل  چیست       پرپر شـدن  همرزمان ، پیش دیـدگان چـیست           تـوچـه مـیدانی  بوی باروت  و  بوی خون  چیست       صدای شلیك گلوله و ناله  زخمیان در هم چیست توچه میـدانی  در  كـار زار جـان دادن  چـیست        در غربت ، دور از  وطن لبیك حق گفتن چـیست         

"باز هم آسمان رنگ خون گرفت"

باز هم آسمان رنگ خون گرفت زمين را زمانه ، شبيخون گرفت زمانه ،کمي بيش ، چه آسان گذشت دريغا که بر ما شتابان گذشت فلک را ز بيداد ، بر هم زنم ستونش نريزم ، دم از کم زنم گلي از گلستان پريشان شده شقايق سيه پوش بستان شده رسول چون کمان را چو آرش گرفت عدو از شکوه وي آتش گرفت کجا دم ز ايثار گريهاش زنم و يا بوسه اي بر کف پاش زنم به ميدان صبحگاه غريوي بخاست گمانم دوباره عزايي بپاست سپاه رسول از نبرد آمدند سراسيمه از رنج و درد آمدند يکي خود برادر برادر کند دگر خاک و خاشاک بر سر کند هر آنقدر به جاده کنم من نگاه نيامد رسول چون جدا شد ز ما  به مادر نگوييد چنين ماجرا که سوزد به آهش دو عالم ، خدا جوان بود بسي آرزو در دلش به ناله مزين کنيد محفلش به طابوت زرين نهيد پيکرش شکسته دو پهلوي ان مادرش روا باشد ار خاک بر سر کنيم شكايت زبخت برادر كنيم فرشته نه هرگز کشته بود شهادت نصيب فرشته بود سراينده: نجفي

"پسر خوش بیمویی شه سره ، مار بمیره"

پسر خوش بیمویی شه سره ، مار بمیره چنده مه چشم دیه راه ، مار بمیره خور بیمو ها کردی پرواز مار بمیره خله سخته ته جا بهیمه جدا ، مار بمیره پسر ، هاکردی مره عزادار ، مار بمیره  بمیرم ته غریبیسه ، مار بمیره هدایی جان تیناری مار بمیره پسر، دل تنگ بیه توسه مار بمیره هاکردی مره پیر ، مار بمیره ندارنی وره کا ، مار بمیره الهی بمیره ته قاتل ، مار بمیره هر چه بارم مه دل نینه قرارها ، مار بمیره ترجمه شعر: پسرم به خونت خوش اومدی که الهی مادرت بمیره چقدر چشم به راهت بودم مادرت بمیره خبر اومد که پرواز کردی مادرت بمیره جدایی ازت برام خیلی سخته مادرت بمیره پسرم من و کردی عزادار مادرت بمیره بودی تو شهر غریب ، مادرت بمیره وقت جان دادن تنها بودی ، مادرت بمیره کردی من و پیر ، مادرت بمیره از خودت نزاشتی یادگاری مادر بمیره الهی که قاتلت نابود بشه ، مادرت بمیره هر چی بگم دلم آروم نمی گیره ، مادرت بمیره

"شعر شهید برای مادر"

مــادران زیـــباتریــن آهنــگ عشـقـند  مادر بگذار ببوسمت مادر ای زیباترین پیام عشق من جلوه هستی را در نیمه چشمانت دیدم و تو را در خلوت شبهایم یافتم  و تو را با اشکها و فریادها آزردم شبهای سکوتت را بر هم ریختم ای زیباتر از گل بگذار ببوسمت در میان واژه ها گم گشته بودم در میان عاشقان گم گشته بودم دستی از روی عشق گشوده شد بی آنکه بشناسمش، بسویش شتافتم مرا در آغوش گرمش پذیرفت بوسه ای از روی مهر بر صورتم نهاد آری او مادر بود    چه زیباست واژه مادر مادر ای زیباترین واژه ها مادر ای محبوب قلبها ای فرزندان دریابید مادران خود را نثارش کنید عشق خود را   مادر در جواب محبتها نشسته   مادر چشم به راهتان نشسته   بگو به مادر پیرم که مادر شیر پاکت حلالم حرامم باشد شیر ت ، اگر از تیر دشمن بنالم تو آسمان بودی و من ستاره بودم تو باغبان بودی ، من یک غنچه بودم  تو ای مادر که یک عمر دلت با غصه و غم ساز  صبوری های تو مادر مرا به گریه می اندازه  در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه مادر بگذار ببوسمت بگذار ترنم شبنم بهاریت راحس کنم بگذار دستان پر مهرت را بر سرم حس کنم بگذار همچو مه بهاری بر دستانت بلغزم مادر ای شبنم بهاری بر روی گل ها مادر ای سپیدی برف های زمستانی آیا می شود بار دیگر شیره جانت نوشم آیا می شود مرا همچو شقایقی بدست گیری

"زین همه سردار جوان یاد باد در دو جهان یاد همه شاد باد"

زین همه سردار جوان یاد باد در دو جهان یاد همه شاد باد این شهدای به وطن افتخار مایه آرامش و صلح و قرار نقش شهیدان نهاوند ما همچو نگینی است به ارض و سما دفتر یاد همه احیاء کنیم فاتحه‌ای بر همه اهدا کنیم یاد امیدی و درخشان به خیر فرصت پاتک چو ندادند به غیر طیب خرم خرم آبادی است جان به کف جبهه آزادی است یاد کنیم جمله ز شهبازیان چون که گذشتند ز شهباز جان رستم دستان تواند ای وطن این همه رزمنده خونین کفن موبر و سلگی و حمیدی دلا سر بنهادند ره عشق ولا زین دو عزیزان اباذر نشان از علی و احمد قیطاسیان تا بنویسم چه ها کرده‌اند راه بر این مرحله چون برده‌اند شرح چنین قصه مفصل بود عشق در این وحله معطل بود عشق فقط زلف و خط یار نیست بوس و کنار لب جو بار نیست عشق وطن عرق وطن خواهی است عشق مجازی نه که الهی است عشق نماید ره بازی دراز راه گشاید به صف اهل راز تا که کند دفع تک دشمنان خاک کنند کاسه اهریمنان زان همه سرباز صف کار زار مانده سرافرازیشان یادگار یک تن از آن نیزه گذاران علیست داشت یک تن از آن شیرشکاران علی است علی در فن کشتی نشان کسب نمود رتبه تا قهرمان کس ننهادی قدم از او به پیش در فن کشتی به حد وزن خویش دعوت چند کشورش آر پیش بود عشق دفاع وطنش بیش بود گفت نخستین تشکم میهن است خاک وطن سخره اهریمن است بایدم اول که بیارم به خاک پشت و بر دشمن و سازم هلاک نفسم اگر هست جویای نام هیچ تفاوت نکند روم و شام گر بودم میل به نام آوری می‌طلبم من ز خدا یاوری تا بزنم ریشه خصم زبون هم بشوم فاتح این آزمون گود من آن جبهه زور آوری است گاه تشک نیست گهه داوری است تا که ز دشمن نبود یک نشان می‌شوم آنروز به جد قهرمان امنیت جبهه خیال من است چهره پرخنده مدال من است بود همانا سر پیمان خویش هیچ دریغش بند از جان خویش یکسره می‌تافت به قلب سپاه تا که کند دشمن ایران تباه با شهدا عاقبت انباز شد خورد یکی ترکش و جان بازشد خورد یکی ترکش صدام دون شد پس از آن زخمی و از صف برون ضربه دشمن چو زدش بر زمین گشت مبدل شک او بر یقین حب وطن خواهیش افزوده شد غیرت او جوهر پالوده شد مدت نه سال در آن درد و رنج رفت از این دوره و دورسنج جام شهادت به کفش داد دوست گفت بیا نزد منت آبروست آن همه درد و همه رنج و بلا کرد نصیبش به جوانی خدا برد به سر با دل خونین و درد لیک بجز خنده لبی وا نکرد   علیرضا مولوی  

"وصف شهیدان قیطاسی"

ای وطن ای مادر دنیا و دین وی به تو روشن همه چشم یقین زین همه نیزه گر شیرین شکار نوبت احمد شد از آن روزگار رفت به پیکار صف دشمنان تا بزند ریشه‌ی صدامیان تا که نماند ز عدو نسل و پشت او نهراسید ز ریز و درشت هر وجب از خاک وطن کرد بو ساخت ز هر خطه خاک او وضو تا به جلو رفت به هر خاک ریز دشمن از او بود همی در گریز خاک وطن بالد ازین برزوان تانک شکاران یل پر توان زان همه سالار شهید رشید شام وطن گشت چنان روز عید خاک چو قلعه است نظامی حصار چون کند از قلعه حرامی گذار خاک کنام است و نظامی پلنگ در گرو او شرف و فر و هنگ این همه سر سبزی دشت و دمن از تو پدیدار شد ای پیلتن اسوه پاکی دلیران توئی باعث آزادی ایران توئی رفت علی احمد و از ما گذشت... خاطره‌ای ماند فقط زو بدشت گوش زمان در نود و سه شنید پیکر گم گشته ما شد پدید با مدد و لطف عمیم خدا با همه جود و زحمات سپاه جسم علی تا نهاوند رسید پیش برادر به وطن آرمید رحمت حق بدرقه‌ی راهشان این همه سلمان اباذر نشان  

"ابتدای صبح جمعه ناگهان خبر رسید"

ابتدای صبح جمعه ناگهان خبر رسید اتفاق تلخ بود و ماجرا به سر رسید آسمان تپید و برق کفر در کمین نشست درمیان حیرت زمان دل زمین شکست گرچه زخم خورده ایم ماجرا شروع شد داغ دیده ایم داستان ما شروع شد خاک میهن این شکوه جاودان نمرده است ما نمرده ایم قهرمانمان نمرده است در دفاع از وطن محاسنش سفید شد قهرمانمان برای امنیت شهید شد مرز اقتدار دور خاکمان کشید و رفت قهرمانمان به آرزوی خود رسید و رفت تن به طعمه فریبشان نداده ایم ما پای خون حاج قاسم ایستاده ایم ما خوب بشنوید این پیام ظلم دیده هاست تلخ کرده اید اگرچه جمعه را به کام ما جمعه ای پراز حماسه میرسد امام ما

"قاسما بعد تو دنیا را نخواهم یک نفس؛ تا نفس دارم بگویم قاسم است جانم هنوز"

من دخیل درگه شام خراسانم هنوز عاشق و دیوانه ی سردار خوبانم هنوز زاده ی خاک کویر و شوره زار پر زنی تشنه گردنه طوفان بندانم هنوز یاد یاران چون کنم دیوانه و مست می شوم بعد مستی و خماری تحت درمانم هنوز آن رفیقان سپید و عاشقان یا حسین رفته اند بر آسمان من پی عنوانم هنوز کاش مرا هم نامه ای بهر شهادت می زدند چون هوا خواه رفاقت با شهیدانم هنوز واله کوی نگار و حافظ این مرز و بوم جان فدای رهبر و آستان ایرانم هنوز در میان کوچه های بی کسی آواره ام چون سپند روی آتش من پریشانم هنوز نیمه شب ها خلوتی دارم به درگاه خدا هی بسوزم از عروج شیر کرمانم هنوز قاسم و بو مهدی و یاران مست عشق بازی می کنند در گوشه ی جانم هنوز هر زمان یادش کنم اشکم ز دامان بگذرد نازنینی کز فراقش زار و گریانم هنوز ای تمام هستی عالم فدای دست تو می کشم رنج و عذاب از دست دستانم هنوز تو که بوی ای عزیز حضرت صاحب زمان کز فراقت دست ندادند پیش چشمانم هنوز گوئیا دست فتاده دست عباس علیست زینب و نامردمان، شام غریبانم هنوز دست تو افتاد و دست دیگران از هم گست تو همان دست خدایی جان جانانم هنوز مهر و مهتاب زمین و حضرت قاسم شدی ای که تو آفتابی و من ذره ای دانم هنوز گر بتابد نور تو بر دانه و بذر وجود دانه گردد چون درختی گرچه من دانم هنوز عاشق شاه خراسان و یل ایران زمین هان تویی فرمانده و من دور میدانم هنوز مرد میدان نیم ای سالک راه علی مالکا فرماندهی کن من گریزانم هنوز گفته ای شهد شهادت ا شهیدان می دهند من شهید و کشته ی گردان عصیانم هنوز معصیت ها کرده ام در خلوت و جلوت ولی هان امید و عشق تو هست سنگ میزانم هنوز من به عشق قاسم و مهدی مهندس زنده ام تا بدانند دشمنان چون دیگ جوشانم هنوز بهر آن دست فتاده پیکر صد چاک تو انتقام سخت شده هر وعده ی نانم هنوز جان اگر لایق شود در راه تو گردد فدا آن زمان من مالک ملک سلیمانم هنوز قاسما بعد تو دنیا را نخواهم یک نفس تا نفس دارم بگویم قاسم است جانم هنوز من هزاران بیت سرایم در رثای قاسم تا بدانند ثابتم در عهد و پیمانم هنوز سراینده : سروان " محمد حسن قاسمی " ( عاشق خراسانی )

"یاران آسمانی"

سردار لشگر عشق بر صفحه این قلم زد چون می شود ز باران در این زمانه دم زد یاران باوفایی کز آسمان گذشتند تفسیر عشق و مستی با خون خود نوشتند سردار پاک دلها در وصف شوق پرواز گویند شما شهیدید ای شاهدان آغاز ارض از نفس فتاده در زیر پای آفتاب نفس دگر ندارد در سینه شما تاب بشنو کلام خوبان در قالب وصیت شهد شهادت ما، هست آخر فضیلت گر خوانمش بگویم من جمله ای به تحسین فریاد برآرم از دل غافل مشو از آیین هشدار که یاورانت نارفته بهر تقدیر در جبهه رفیقان جا مانده ای ز تکبیر چهل سال گذشته و هر روز در ناله و فغانم شاهد به بزم جانان غافل ز آسمانم ........................................................... سازش نمی پذیریم با دشمنان ، آقا با جان و دل ببندیم ای عاشقان ایران عهد دفاع ز میهن عهد دفاع ز آرمان ما حافظان ایران فرزند خاک عشقیم چون قاسم دلاور دلداه ی دمشقیم همرزم حاج خدا و عاشق کربلائیم کرم نما که ما هم جان را فدا نمائیم عاشق، زهی سعادت اینگونه دلبری را سرباز شدی تو امروز سردار اشتری را باشد که بر مزارم این جمله را نویسند این عاشق خراسان سرباز راه دینند ما ملت امام حسینیم سراینده : سروان " محمد حسن قاسمی " ( عاشق خراسانی ) سی ام آبان ماه 1399

"شعری برای شهید سرگرد " رضا صیادی ""

تدبیر در گل افتاد در بیست و چهار آبان امید بر خطا رفت در کوچه و خیابان آتش به کوی و برزن شعله کشید دوباره خندان و شاد ماندند باز دشمنان ایران هرکس که عقده دارد از انقلاب و اسلام خون می نشاند از دست در کوچه های تهران گه مسجد و مناره گه خانه و مغازه می سوزد از جفایش در محضر شهیدان آمد خبر ز ماهشهر آتش گرفته معجر از تیر کین اعدا جان می دهند عزیزان صیاد و یاورانش با ذکر یا ابالفضل بسته کمر به پیکار عازم شده به میدان آن نازنین نگاری کز خنده اش گرفتند روحیه بچه های درگیر با سرطان صیاد اهل دل بود اهل قناعت و بذل اهل صفا و خنده در خلوت یتیمان او رعد و صاعقه بود در گرده های اشرار امید مردمانش در لحظه های بحران چون شیر شرزه غریددر معرکه ماهشهر روبه صفت رمیدند از پیش شیرغران رفته به عمق سوراخ روباه زرد مکار کفتار که دیده با شیر جنگی کند نمایان ناگه زدند به قلبش تیر سه شعبه از پشت صیاد بر زمین خورد با سجده ای به جانان سر را گذاشت به خاک و گفت با گلوی پاره عاشق رسان سلامم بر گنبد خراسان

"آن شعله که شعر و شور می گفت کجاست"

آن شعله که شعر و شور می گفت کجاست مردی که به خون خود می خفت کجاست ای مردم سوگوار پاسخ بدهید سردار شهید جیرفت کجاست

"آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم"

آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم   از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم   ما  آمده  بودیم  تا  مرز  رسیدن   همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم   ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان   لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم   یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن   بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم   پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم   تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم   شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم   فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد   در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم   هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه   الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم   شهید محمد عبدی

"پدر مفقودالاثرم روزت مبارک"

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا ‌چفیه و مُهر و استخوان: بابا! ‌ ‌‌بعد از این انتظار طولانی ‌خواهد آمد به شهرمان بابا ‌‌ می نویسم زمین که قابل نیست ‌کی می آیی از آسمان، بابا!؟ ‌ ‌آمدم من به پیشواز شما ‌دست خود را بده تکان بابا ‌ ‌تا ببینم در ازدحام حضور ‌تو کدامی در این میان بابا... ‌ ‌تو که یک عمر در سفر بودی ‌بیشتر پیش مان بمان، بابا! ‌ ‌باز من بی توام، تو...آن بالا ‌باز موضوع امتحان: بابا ﴿ای عکسهایت روی زخم دل نمک پاش یک بار هم بابای معلوم الاثر باش