ژاندارم مسلمان

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 18 دی 1399

انقلاب تازه پیروز شده بود که ما به محله جدیدی نقل مکان کردیم. پدرم نظامی بود و در ژاندار مری فعالییت میکرد.خوب یادم هست آن زمان مردم به نظامی ها خیلی بدبین بودند تا جاییکه اهل محل وقتی که مارا در کوچه و خیابان می دیدند، راهشان را کج کرده و به سمت دیگری می رفتند. مادرم چندین سال بود که برای شادی روح درگذشتگان ، روزهای پنجشنبه نذری دست میکرد. آن سال هم مانند سال های گذشته مادرم حلوا درست کرد و برادرم رضا آن هارا در میان همسایگان پخش کرد. آن شب وقتی که به همراه رضا در نماز جماعت شرکت کردیم زمزمه های بچه های محل را در گوشه و کنار مسجد می شنیدیم. آنها تعجب کرده بودند از این که ما خانواده نظامی بودیم چطور نماز میخوانیم و یا خیرات می دهیم!

چندی نگذشت که با آغوش باز مارا در میان جمع های خودشان پذیرفتند.

شهدا مرتبط :

شهید رضا صیادی