نماز اول وقت

آخرین بروزرسانی : شنبه، 01 آذر 1399

شاگرد مغازه تراشکاری کنار مسجد با بقیه هم سن و سالانش فرق می کرد . تا اذان گفته می شد دست از کار می کشید و می رفت برای نماز اول وقت . اسمش محمد بود . شغل من هم توی همان خیابان بود ولی مثل محمد حال و حوصله نداشتم . نه این که نماز نمی خواندم ولی چندان مقید نبودم که بروم مسجد و در نماز جماعت شرکت کنم . محمد کم کم برای خودش استاد شد ولی همان روحیه را داشت . مدتی او را ندیدم . فکر کردم از آن مغازه جدا شده و برای خودش تراشکاری جدیدی راه انداخته است اما رفقایش گفتند که رفته سربازی . چیزی به پایان خدمتش نمانده بود که شنیدم شهید شده . دلم شکست . برای این که رهگذران متوجه اشکم نشوند رفتم ته مغازه و در تنهایی گریه کردم . خیلی به حال او غبطه خوردم. اصلا از فکرش 
بیرون نمی رفتم . سر ظهر که اذان 
گفتند دیدم دارم می روم مسجد برای 
شرکت در نماز جماعت اول وقت !