مرزبان و بادیگارد

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 18 شهریور 1399

🔹با هم رفتیم داخل یک مغازه . مصطفی در نهایت آراستگی و خوش تیپی بود . یک آقایی رو کرد به او و گفت : شما بادیگارد هستین؟ نه...

🔹بهتون نمیاد آدم معمولی باشین من مرزبان ام . زاهدان خدمت می کنم ! یک دفعه آن آقا جوش آورد :  بین خودتو جلو ننداز ! برای چی خودتون رو فدا می کنین ؟ برای کی ؟ اینجا کسی قدر نمیدونه ... مگه جوون ها می فهمن ؟ ...

🔹مصطفی سکوت معنا داری کرد. از مغازه که خارج شدیم خندید و زیر لب گفت: بنده خدا اگه همه بخوان این طوری فکر کنن که باید کشور رو دو دستی تقدیم دشمن کنیم .