ماجرای پلیس و روزنامه

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 18 شهریور 1399

🔹یک ربع به 5 صبح آمد توی حیاط و رفت سراغ موتور سیکلت اش. می خواست برود محل کار که چند برگ روزنامه بست پشت زین و آن را محکم کرد. کنجکاو شدم چون روزهای قبل هم دیده بودم که این کار را انجام می دهد. از اتاق بیرون رفتم. تا متوجه من شد سلام کرد.

🔹جوابش را دادم و پرسیدم : مادر جون این روزنامه ها رو برای چی می بری ؟ دست از کار کشید : هنوز اذان نشده. توی راه می زنم کنار و کف پیاده رو نمازم رو می خونم.

شهدا مرتبط :

شهید منصور موذن