یک شهید و دو تدفین؟!

یک شهید و دو تدفین؟!

آخرین بروزرسانی : جمعه، 22 مرداد 1400 ساعت 15:00

وقتی که ایشان به شهادت می رسند و اسامی شهدا در تلویزیون اعلام می شود پدر ایشان که نامش را می شنود در همان موقع سکته می کنند و ایشان همزمان با فرزندشان خاکسپاری می شوند.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید مدافع وطن اسفندیار معتمدی فرد در پانزدهم مردادماه سال 1349 در روستای کنگر زرد ازنای سگوند از توابع شهرستان خرم آباد لرستان در خانواده ضعیف، مستضعف، متدین و متعهد به اعتقادات دینی دیده به جهان گشود. پدربزرگوارش کوچکعلی و مادرش رنگین نام داشت. وی که از همان دوران کودکی فردی شجاع و با استعداد، همراه با 6 خواهر که همگی از ایشان کوچکتر بودند در بین فامیل از مقام و منزلت خاصی برخوردار بودند.

دوران تحصیلات ابتدایی را در همان روستای زادگاهش و دوران راهنمایی را نیز در مدرسه راهنمایی شهید علی کیارش ازنا که حدود 5 کیلومتر تا روستا محل اقامت فاصله داشت درس خواندند و پس از آن جهت ادامه تحصیل در مقطع متوسطه در منزل یکی از عموهایش به خرم آباد عزیمت کردند و در دبیرستان سیزده آبان شروع به تحصیل نمود. ایشان همزمان با تحصیل در مقطع متوسطه به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان سیزده آبان درآمد.

ایشان علاوه بر درس خواندن اقدام به کسب مهارت تزریقات نمود و در ایام فراغت از تحصیل همواره یار و مددکار پدر و عمویش در کارهای کشاورزی بودند. او پس از اخذ دیپلم در کنکور سراسری همان سال در یکی از رشته های مراکز تربیت معلم قبول شدند ولی به علت مشکلات خانوادگی و علاقه وافر ایشان به شهادت و مقام شهید از ادامه تحصیل امتناع ورزیدند.

در تاریخ 1369/01/07 جهت گذراندن خدمت مقدس سربازی وارد لشگر 28 روح الله شدند و دوره آموزشی را در منطقه خوزستان به پایان رسانیدند. در آن سال اشرار و قاچاقچیان در شرق کشور با محموله های مواد مخدر وارد کشور می کردند و ایشان هم جهت مقابله با این مفاسد و فاسدان به جمع نیروهای پاسداران کمیته انقلاب اسلامی کرمان ملحق شدند و در مدت چند ماهی که در شمال کرمان در منطقه بم مشغول انجام وظیفه بودند چندین بار جهت سرکوبی اشرار ماموریت یافتند.

در حالی که مدت یک سال و نیم از خدمت مقدس سربازی را سپری کرده بودند، ایشان و چند تن از همرزمان خویش طبق معمول ماموریت یافته تا موضع قاچاقچیان را شناسایی نمایند ولی ناگهان با آنها درگیر ودر این درگیری خودروی آنها مورد هدف تیراندازی قرار گرفت و واژگون می شود. در این سانحه شهیدان اسفندیار معتمدی فرد و ارغوان جواد آبادیان که یکی از بچه های ایلام بودند به شهادت رسیدند.

***

خاطرات شهید اسفندیار معتمدی فرد به نقل از مادر شهید

یک روز در ماموریتی که در شهر بم، کرمان داشتند، ایشان با 11 نفر از همرزمان خود برای سرکوبی اشرار و قاچاقچیان اعزام می شوند. ایشان و همرزمانش به بیابانی می رسند، فقط یک خانه متروکه از دور نمایان بود، یکی از یاران ایشان برای بازدید نزدیک می شود که ناگهان صدای شلیک گلوله می آید وگلوله ای به همرزم ایشان اصابت می کند و جان به جان آفرین تسلیم پروردگار می شود.

شهید بزرگوار می گفت وقتی که آن صحنه را مشاهده می کند خیلی حالشان بد می شود به طوری که بر پیکر خونین دوستش می افتد. ایشان از آن ماجرا خیلی رنجور و ناراحت بودند و به قول خودش سخت ترین و تلخ ترین خاطره زندگی اش بوده که موجب ناراحتی ایشان بوده است.

خیلی خاطرات از فرزند شهیدم دارم که بیاد آن خاطرات زندگی می کنم و فرزندم را در کنار خودم می بینم. پسرم خیلی به من احترام می گذاشت.

یک روز شهید بزرگوار با معلم و همکلاسیانش برای شکار به کوه می رفتند، هنگامی که شهید از منزل خارج می شد همراه خود یک قبضه تفنگ بردند. صدایش زندم فرزندم این پرندگان بی گناه را شکار نکن. اسنفدیار نگاهی کردند ورفتند. فردای آن روز از شکار بر می گشتند، کوله پشتی خود را نشان دادند و گفتند مادر نگاه کن می بیند هیچ پرنده ای در کوله نیست. با تعجب گفتم اینکه چیزی داخل کوله نیست. لبخندی زدند و گفتند مادر فراموش کردی دیروز گفتی هیچ پرنده ای را شکار نکنم منم بخاطر تو همین کار را کردم. وقتی این حرف را از پسرم شنیدم اشک در چشمانم حلقه زد و شروع کردم به گریه کردن، البته گریه ای که از سر شوق بود که همچین پسری دارم و خداوند را شاکر هستم.

دفتر خاطرات فرزندش را هنوز در کشوی میزش قرار داده، دفتر ایشان را باز کردم و ورق زدم در یکی از صفحات آن در تاریخ 12/1/1369 این نوشته را خواندم که همه ما در اوایل خدمت همگی ناراحت ازدوری خانواده در میدان صبحگاه حاضر شدیم که با یک راهپیمایی کوتاه ما را به تدارکات بردند تا لباس بگیریم.

بعضی لباسها بلند و بعضی دیگر آنچنان بزرگ بود که دو نفر جای بگیرد. چون لباسهای من از خودم بزرگتر بود با نخ و سوزن شروع به دوختن کردم، که از همه خاطرات تلخ و جدایی از خانواده ام دور شوم. آن چه مرا آزار می دهد که چطور مادرم لباسهایم را می شست و اتو می کشید. انجا فهمیدم مادرم چه زحماتی کشیده .........

در آخر اضافه می کنم که این شهید بزرگوار زیاد مشقت و سختی در زندگی خود داشته و همیشه توکل بخدا داشته و دوست داشته به مقام رفیع شهادت برسد.

وقتی که ایشان به شهادت می رسند و اسامی شهدا در تلویزیون اعلام می شود پدر ایشان که نامش را می شنود در همان موقع سکته می کنند و ایشان همزمان با فرزندشان خاکسپاری می شوند.

***

قسمتی از وصیت نامه شهید اسفندیار معتمدی فرد

پدر و مادرم اگر من به شهادت رسیدم که همانا آرزوی دیرینه من است گریه و زاری نکنید. مبادا با این کار دشمنان ما شاد شوند و خدا را شاکر باشند که این چنین امانتی را از شما پس گرفته است.

وصیت من به خواهرانم این است که در مرگ من ناراحت نباشند و مواظب برادر کوچکم ایمان باشند تا بتواند جای خالی را پر کند.

والسلام علیکم

***

واحشره مع ائمه المعصومین.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی