گرمای چابهار و روزه های در مأموریت

گرمای چابهار و روزه های در مأموریت

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 18 خرداد 1400 ساعت 18:13

چابهار گرمای طاقت فرسایی داشت، مخصوصا برای کسی که بخواهد روزه بگیرد. می دانستم منصور هر جور که باشد روزه اش را می گیرد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، ظهر یک روز تابستانی بود. بعد از نماز جماعت می خواستم از مسجد بیرون بروم که هُرم گرما خورد به صورتم. با آن درد پا کلی طول می کشید که به خانه برسم. گاهی اوقات به این فکر می کردم که نیایم مسجد و نمازم را فرادا بخوانم ولی باز دلم راضی نمی شد. آمده بودم و باز داشتم اذیت می شدم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که موتور سیکلتی کنارم ایستاد:

  • سلام مادر جون. قبول باشه

 پسرم منصور بود. داشت از سر کار برمی گشت. به خاطر من مسیرش را عوض کرده بود. سوار شدم و قربان صدقه اش رفتم. تا پایان تابستان هر روز که شیفت نبود می آمد مسجد و مرا به خانه می رساند.

***

خدا به ما فرزندی داده بود به همین دلیل کمتر به کارهای خانه می رسیدم. منصور مثل پروانه دورم می چرخید و سعی می کرد هر طور شده کمکم کند. با این که ماشین لباسشویی داشتیم ولی وقتی می رفت حمام خودش لباس هایش را می شُست. اطوی آنها را هم خودش انجام می داد. حتی مثل یک کدبانو غذا می پخت و گوشت و سبزی که خریده بود را وعده وعده می کرد و می گذاشت داخل فریزر.

***

چابهار گرمای طاقت فرسایی داشت، مخصوصا برای کسی که بخواهد روزه بگیرد. می دانستم منصور هر جور که باشد روزه اش را می گیرد اما باز مهر مادری بر من غلبه کرد و در اولین تماس تلفنی گفتم:

  • مادر جون اگه سختت هست روزه نگیر. بعدا که اومدی مرخصی قضاش رو بجا بیار کفاره اش رو هم بده

پسرم یک دفعه سکوت کرد و بعد از مقداری تامل گفت:

  • نه مامان. واجبِ خداست. هر طور شده باید انجام بدم

***

یک ربع به 5 صبح آمد توی حیاط و رفت سراغ موتور سیکلت اش. می خواست برود محل کار. چند برگ روزنامه بست پشت زین و آن را محکم کرد. کنجکاو شدم چون روزهای قبل هم دیده بودم که این کار را انجام می دهد. از اتاق بیرون رفتم. تا متوجه من شد سلام کرد. جوابش را دادم و پرسیدم:

  • مادر جون این روزنامه ها رو برای چی می بری؟

دست از کار کشید:

  • هنوز اذان نشده. توی راه می زنم کنار و کف پیاده رو نمازم رو می خونم

***

با این که متاهل شده بود ولی صبح ها می آمد پایین و جای همیشگی اش نماز می خواند. مثل همیشه بعد از نماز گردن کج کرد و شروع کرد به دعا کردن. گاهی اوقات تا نیم ساعت زیر لب چیزهایی می گفت. پرسیدم:

  • داداشت 5 دقیقه بعد از نماز از جاش بلند می شه. تو چی می گی به خدا که این قدر طول می کشه؟

لبخندی زد و پشت سرش را خاراند:

  • من با خدا کار دارم!

***

شهید مدافع وطن منصور موذن بر اثر حمله تروریستی عوامل گروهک تروریستی ریگی به مسجد امام علی چابهار و انفجار انجام گرفته به شهادت رسید.
***

روحش شاد و راهش پررهرو باد.

 

شهدا مرتبط :

شهید منصور موذن

دیدگاه های شما :


کدامنیتی