شهید چمران شخصا برای او  پوستر طراحی کرد

شهید چمران شخصا برای او پوستر طراحی کرد

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 23 دی 1399 ساعت 13:12

افسر شهربانی شاه بود ولی افکار و کردارش با لباس اش همخوانی نداشت . به خاطر هزینه هایی که برای بورسیه اش پرداخت کرده بودند نمی توانست استعفا بدهد . تصمیم گرفت یک آموزشگاه بزند و درآمد شخصی داشته باشد . آموزشگاه برنامه نویسی او ، که در سال 56 افتتاح شد ، از اولین آموزشگاه های تخصصی تهران بود.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن غلامحسین یارجانی از همان دوران نوجوانی مشخص بود که نخبه است . شانزده سالگی دیپلم گرفت و بلافاصله دیپلم دوم را ! هم ریاضی و هم طبیعی . قرآن را با صوت زیبایی می خواند . پدر خانواده که فوت کرد بار زندگی روی دوش او و برادرش افتاد . داداش رضا رفت ارتش . او هم مجبور شد برود دانشکده افسری شهربانی.

***

نمرات عالی ، نظم و انضباط دقیق و آمادگی جسمانی فوق العاده از او شخصیت محبوبی ساخته بود . آدم گرمی بود و خیلی زود با اطرافیانش در دانشکده افسری ارتباط می گرفت . پس از پایان تحصیلات مدتی در اداره کنترل شهربانی مشغول به کار شد ولی معلوم بود که از همکارانش یک سر و گردن بالاتر است . از همه مهم تر تسلط اش بر زبان انگلیسی بود . یک روز به او گفتند : «فرمانده شما رو خواسته . ساعت ده برو اتاق ایشون» . او برای دوره آموزشی برنامه نویسی کامپیوتر در آمریکا انتخاب شده بود !

***

از ایران من و چند نفر دیگر آمده بودیم آمریکا برای گذراندن دوره آموزشی برنامه نویسی. آدم هایی که در این دوره شرکت کرده بودند همگی انسان های باهوشی بودند ، با این وجود یک نفر توی مرکز از بقیه برتر بود :« غلامحسین یارجانی» . روزی که می خواستیم برگردیم ایران رئیس مرکز غلامحسین را خواست . وقتی از اتاق رئیس بیرون آمد خوشحال بود . یک معرفی نامه هم در دست داشت . او از طرف مجتمع بورسیه شده بود :  « بورس دوره عالی برنامه نویسی کامپیوتر یا به قول آمریکایی ها «بورتریکو» ! »

***

گروه ها و مستشاران نظامی که به آمریکا و اروپا سفر می کردند نیاز مترجمی خبره داشتند . غلامحسین همواره یکی از بهترین ها بود .

***

از آمریکا که برگشت دیگر حسین سابقه نبود . قبلا یک جوان شاد و شوخ بود ولی حالا دم از فساد رژیم شاه می زد و می خواست هر جور شده با طاغوت مبازره کند ! با دانشجویان ایرانی مقیم خارج که ضد شاه بودند ارتباط داشت . توی خانه قرآن را با صدای بلند می خواند به طوری که همسایه ها متعجب شده بودند . خودش هم فهمیده بود که زیر نظر ماموران امنیتی است . او افسر شهربانی شاه بود ولی افکار و کردارش با لباس اش همخوانی نداشت . به خاطر هزینه هایی که برای بورسیه اش پرداخت کرده بودند نمی توانست استعفا بدهد . تصمیم گرفت یک آموزشگاه بزند و درآمد شخصی داشته باشد . آموزشگاه برنامه نویسی او ، که در سال 56 افتتاح شد ، از اولین آموزشگاه های تخصصی تهران بود

***

پدر من روس بود . در واقع ما از مهاجران شوروی بودیم که در ایران زندگی می کردیم . با خواهر غلامحسین هم کلاسی بودم . غلامحسین از من دعوت کرد برای مدیریت کلاس های برنامه نویسی کمک اش کنم . رفتم آموزشگاه و با هم همکار شدیم . آن روزها نمی دانستم حجاب چیست . غلامحسین نوارهای دکتر شریعتی و استاد مطهری را به آموزشگاه می آورد . از هر فرصتی استفاده می کرد و بخش های مربوط به حجاب را برایم می گذاشت . آنقدر این کار را ادامه داد که با دقت بیشتری به نوارها گوش دادم . حق داشت .حرف سخنرانان منطقی بود و به دل می نشست . من هم اعتقادشان را پذیرفتم

***

لباس شخصی می پوشید و بی محابا در تظاهرات ضد رژیم پهلوی مردم شرکت می کرد . وقتی خشونت افسران را در سرکوب انقلابیون دید تصمیم گرفت کار متفاوتی انجام بدهد . دوربینی تهیه کرد و به میان جمعیت رفت . وعده معترضان میدان ژاله بود . درست هفدهم شهریور 1357 .خودش را به وعده گاه رسان . داشت عکاسی می کرد که تیراندازی شروع شد . خیز زد داخل جوی آب . جویی که خیلی زود پر از خونابه شد . قتل عام مشهور جمعه سیاه میدان ژاله شکل گرفته بود . اگر دستگیرش می کردند قطعا اعدام می شد اما او راهش را با چشم باز انتخاب کرده بود . از همان جا لنز دوربین را تنظیم کرد و گزارش تصویری مستندی از سفاکی رژیم شاه تهیه کرد.

***

غسالخانه بهشت زهرای تهران غلغله بود . شهدای قتل عام میدان ژاله روی هم تلنبار شده بودند . حسین با لباس غرق خون خودش را رساند و مشغول کفن و دفن شهدا شد . هیچ کس در آن جمع باور نمی کرد که او یک افسر شهربانی شاه است.

***

تحصیلاتش را در رشته جامعه شناسی ادامه داد . هر وقت فرصتی پیدا می کرد با لباس شخصی به حلبی آباد جنوب تهران می رفت و به فقرای آن جا سر می زد . حلبی آباد پر از آدم های معتاد و مجرم و فاسد بود . همزمان با رسیدگی به بیوه زنان و مستضعفان ، تحقیقاتی هم در مورد حلبی آباد و جامعه شناسی مردمانش انجام می داد .

***

با اوجگیری نهضت ، امام خمینی اعلام کرد که میخواهد به ایران بازگردد . ایشان عده ای را به عنوان دولت موقت معرفی کرد که آقایان بازرگان و یزدی و چمران از جمله اعضایش بودند. حسین به خاطر تخصصی که داشت با چمران ارتباط گرفت و از اولین افسران  انقلابی شد.

***

انقلاب پیروز شده بود اما حسین همچنان به یاد مردم مستضعف حلبی آباد بود . هر وقت فرصت می کرد به آنجا سر می زد . مقالاتی هم برای حل مشکلاتشان نوشت و منتشر کرد . این ها خوب بود ولی کافی نبود . شخصا رفت آن جا و انجمن اسلامی حلبی آباد را برای پیگیری خواسته های مردم راه اندازی داد

***

با این که انقلاب شده بود ولی هنوز هزاران آمریکایی در ایران حضور داشتند . حسین با توجه به تخصص اش در برنامه نویسی رفت سراغ شرکت «ایزایران». ده ها آمریکایی با عناوین مختلف در آن شرکت استخدام بودند و از دولت ایران حقوق می گرفتند . او نامه ای به دولت بازرگان نوشت و آب پاکی روی دست همه شان ریخت :

« ایزایران نیاز به این همه آمریکایی ندارد . من با همین حقوق شهربانی این شرکت را تحویل می گیرم و مدیریت اش می کنم ...»

***

با این که هشت سال همدیگر را می شناختیم ولی تا قبل از انقلاب من و غلامحسین نتوانستیم با هم ازدواج کنیم . علت اش هم تابعیت روسی من بود . با تغییر رژیم قانون اساسی هم عوض شد . بدون تشریفات به محضر رفتیم و با مهریه چهارده سکه به عقد غلامحسین در آمدم . ازدواج ما آنقدر بی تکلف بود که اطرافیان انگشت به دهان مانده بودند . حتی لباس عروس هم نپوشیدم .

***

تازه ازدواج کرده بودیم که غلامحسین مامور شد برای فرماندهی شهربانی مهاباد به این شهر برود . خیلی از این اتفاق رنجیدم . او یک افسر دانشمند و نخبه بود . فوق لیسانس قبول شده بود و می خواست ادامه تحصیل بدهد . مسلط به برنامه نویسی و زبان خارجی بود . وقتی این ها را گفتم خونسر جواب داد :

  • اگه زمان شاه هم بود و این ماموریت را به من می دادند ، می رفتم !

***

غائله کردستان در اوج خودش بود . حزب دموکرات و کوموله علنا پاسدارها را سر می بریدند و علم استقلال کردستان برداشته بودند . کردها یک غیر بومی را به فرماندهی نمی پذیرفتند . غلامحسین که با هوش سرشارش این موضوع را می دانست شروع کرد به یادگیری زبان کردی . سه هفته نگذشته بود که توانست مثل یک کرد صحبت کند . به همین خاطر مردم خیلی زود او را در جمع شان پذیرفتند .

***

با آمدن دادستان کل انقلاب ، حجت الاسلام خلخالی ، به کردستان گروهک ها فعال شدند . آن ها می دانستند که این شیخ اهل مدارا با متجاوزان به مال و جان مردم نیست . برنامه حمله به ماشین او در مهاباد اجرا شد . غلامحسین به عنوان رئیس شهربانی مسؤول حفظ جان میهمان بود . مثل دفعه های قبل وارد معرکه شد و سعی کرد بدون درگیری و خونریزی غائله را ختم کند اما ناگهان از میان جمعیت به سمت او شلیک شد . غلامحسین که روز قبلش به یکی از مجروحان خون اهدا کرده بود اکنون داشت دور خودش می پیچید . یکی از گلوله هایی که به شکم اش خورده بود تا طحال نفوذ کرد . کادر پزشکی تمام تلاش شان را کردند ولی خونریزی داخلی غلامحسین را آسمانی کرد .

***

مراسم تشییع جنازه غلامحسین در مهاباد با شکوه خاصی برگزار شد . برای من خیلی عجیب بود . کردها معمولا وقتی کسی را می کشتند رسما اعلامیه صادر می کردند و به این ترور افتخار می کردند ولی در مورد فرمانده شهربانی اصلا این طور نبود . گروه های مختلف کرد دسته دسته در مراسم شرکت می کردند و تسلیت می گفتند . هیچ گروهی ادعا نکرد که غلامحسین را کشته است . تا این که مدتی بعد سازمان منافقین مسؤولیت این ترور را بر عهده گرفت

***

روز خاکسپاری در بهشت زهرای تهران سه چهار زن آمده بودند و شیون و زاری می کردند . نه از اقوام بودند و نه از دوستان خانوادگی . خلوت که شد توانستم آن ها را بشناسم . از بیوه زن های حلبی آباد جنوب تهران بودند . همان ها که غلامحسین به معیشت شان رسیدگی می کرد.

***

توی مراسمی که در مسجد گذاشته بودیم بسیاری از بزرگان کشور شرکت کرده بودند . از همه مهم تر حضور دکتر چمران بود . او که در اوج مبارزات انقلابی و مشغله های کاری همچنان روحیه لطیف اش را حفظ کرده بود برای شهادت غلامحسین پوستری طراحی کرد : ترکیبی از کبوتری سفید و تصویر غلامحسین.

***

رفته بودیم بهشت زهرا (س) برای تشییع شهدا . موقع بازگشت ماشین مان خراب شد . برایم خیلی عجیب بود چون اتومبیل قبراقی بود . بعدا فهمیدم کار بازماندگان دربار و طرفداران شاه بوده . آن ها که هیچ طوری حریف غلامحسین نبودند باک ماشین را پر از شکر کرده بودند.

***

روحش شاد و راهش پررهرو باد.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی