پلاک شهادت

پلاک شهادت

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 19 خرداد 1400 ساعت 07:00

پلاکش را که گرفت آورد بالا و چشمانش از خوشحالی برق عجیبی زد / علی همیشه آرزوی شهادت داشت .

علی کوچولو خیلی شر و شوخ و دوست داشتنی بود. وقتی رفت کلاس اول ابتدایی هیچ علاقه ای به درس و تحصیل نشان نداد. یک روز که مشق اش را ننوشته بود تنبیه عجیبی شد. معلم که خواسته بود او را سر عقل بیاورد ساندویچ و خوراکی‌هایش را از او گرفت و تا ظهر توی یک کلاس زندانی‌اش کرد!

وقتی آمد خانه دیدم حسابی به غرورش برخورده. بقیه خواهرهایم مدرسه شبانه روزی بودند و فقط من مونس اش بودم. به او گفتم:

  • نگران نباش. خودم باهات درس‌ها رو کار می‌کنم

یک مقدار اخم‌هایش باز شد و نشست پشت کتاب. روزهای بعد هم رفتارش کلاً تغییر کرد. با این که بچه بود اما اراده عجیبی داشت. به قدری محکم به درس و مشق اش چسبید که شاگرد اول مدرسه شد!

***

بیست و یکم اسفند که خواستم به اردوی راهیان نور بروم علی خانه نبود. از مرخصی که آمده بود یک راست رفته بود مشهد برای درمان چشم‌هایش. من از این موضوع اطلاعی نداشتم. عجله ای با اعضای خانواده خداحافظی کردم و خودم را به کاروان رساندم. عصر همان روز زنگم زد:

  • خیلی نامردی که بدون خداحافظی رفتی!
  • ببخش علی جون. بس که سیستان موبایلت خط نمی‌ده ...

فردایش رسیدیم اروند کنار. حال و هوای معنوی خاصی داشت. توی یک غرفه پلاک حکاکی می‌کردند. تلفنی با خواهرم در باره فضای معنوی و غرفه محصولات فرهنگی صحبت کردم. علی که صحبت‌های ما را شنیده بود ده دقیقه بعد تماس گرفت:

  • حمیده، من اونجا رفتم ولی نشد برای خودم پلاک شهادت بگیرم. حالا که رفتی بی زحمت یه پلاک برام بگیر

از شنیدن این حرف ته دلم خالی شد. احساس کردم اگر بگیرم اتفاق ناگواری می‌افتد. با تردید گفتم:

  • حالا ببینم چی میشه!
  • خسیس بازی در نیار دیگه. آگه پول نداری شماره کارت بفرس تا برات ارسال کنم

خندیدم و گفتم:

  • نه داداشی. پول هست ...
  • خُب پس. اطلاعاتم رو دقیق بنویس. حتی گروه خون ...

باز نگران شدم:

  • حالا چه کاریه؟ ... یه پلاک ساده است دیگه
  • نه دقیق بنویس

اول فروردین بود که برگشتم خانه. به محض اینکه علی را دیدم گفت:

  • امانتی من کجاست؟

پلاکش را که گرفت آورد بالا و چشمانش از خوشحالی برق عجیبی زد. همزمان آبجی‌ها برایم چشم غره رفتند و یکی‌شان به اعتراض گفت:

  • نمی تونستی به یه بهونه ای پلاک رو نیاری؟

حق با آن‌ها بود. علی همیشه آرزوی شهادت داشت و این اواخر خیلی بیشتر از آن یاد می‌کرد. با شرمندگی گفتم:

  • به خدا مجبور شدم

شهدا مرتبط :

شهید علی امام دادی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی