پاسدار کمیته بود ولی با لوله کشی خرج زندگیش را تأمین می کرد

پاسدار کمیته بود ولی با لوله کشی خرج زندگیش را تأمین می کرد

آخرین بروزرسانی : یکشنبه، 21 دی 1399 ساعت 15:12

جوان پاک و اهل کاری، الآن تو خونه ها لوله کشی می کنه ولی قبلا کارگر شرکت «آتمسفر» بود تو جاده کرج . وقتی متوجه شد صاحب کارش یهودیه اونجا نموند. اهل مسجد و هیأته و پای منبر حاج آقای محقق میشینه.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید مدافع وطن حسن میرآلی کمیته ای بود. در تاریخ 1357/12/11 براثر درگیری با اشرار ضدانقلاب مظلومانه به شهادت رسید. خاطراتی ناب نقل از همسر شهید که برای اولین بار منتشر می گردد.

کارگر آتمسفر

سال 1354 بود . تازه آمده بودیم کرج و هنوز در محله جدیدمان غریب بودیم . یک روز مادربزرگم حالش بد شد . با مادرم او را از خانه بیرون بردیم که ببریم بیمارستان . وقتی مادرم خواست تاکسی بگیرد دید کیف پولش را جا گذاشته . برگشت داخل خانه و من و مادربزرگ را همان جا گذاشت . پیرزن که نای نشستن هم نداشت دراز کشید روی زمین . از ناچاری سرش را گذاشتم روی پاهایم و گریه کردم . یک پیکان مشکی رنگ از ته کوچه وارد شد و جلوی در یکی از خانه توقف کرد . راننده اش جوان خوش سیما و تَر و فِرزی بود . حال و روز ما را که دید، دوید به طرفمان و با نگرانی گفت : « چی شده آبجی ؟ ...» . وقتی موضوع را فهمید چند نفر از اهالی محل را صدا زد و با هم مادربزرگ را گذاشتند توی ماشین . من با آنها نرفتم اما او تا ساعت یازده شب توی بیمارستان کنار مادر و مادربزرگم ماند وکارهایشان را انجام داد . چند روز بعد مادر همان جوان به خواستگاری ام آمد . اسم پسرشان حسن بود . حسن میرآلی . بیست و یک سال بیشتر نداشت اما رفتارش بزرگ تر از سنش بود . درباره اش تحقیق کردیم گفتند : « جوان پاک و اهل کاریه .... الآن تو خونه ها لوله کشی می کنه ولی قبلا کارگر شرکت «آتمسفر» بود تو جاده کرج . وقتی متوجه شد صاحب کارش یهودیه اونجا نموند ... اهل مسجد و هیأته و پای منبر حاج آقای محقق میشینه ...» ...

مُرید امام ...

سال 56 که عروسی کردیم حسن یک مبارز تمام عیار بود . توی مسجد ساسانی کرج که الآن شده « شهید صدوقی » فعالیت می کرد . با این وجود عاشقانه دوستم داشت و برایم وقت می گذاشت . خودش احکام شرعی را یادم داد و مثل یک استاد راهنمایی ام می کرد . عصر ها برای پیاده روی با هم می رفتیم پارک و بعد هم در نماز جماعت مسجد شرکت می کردیم . صدای گرمی داشت و دعای کمیل شب های جمعه را خودش می خواند. با برادران نعمتی اعلامیه های امام را پخش می کردند و راهپیمایی و تظاهرات راه می انداختند . مرید امام بود . دوم بهمن 57 که دخترم «ستاره» به دنیا آمد داخل بیمارستان بودیم که خبر دادند امام قرار است به ایران برگردد . از خوشحالی رفت پول قرض کرد و برای همه پرستارها و پرسنل بیمارستان شیرینی خرید. گفت : « قدم دخترم خیر بوده ...» . تا قبل از آمدن امام تلویزیون نداشتیم . اما وقتی ایشان تشریف آوردند حسن رفت بازار و یک تلویزیون برایمان خرید ...

برای خدمت به مردم سر از پا نمی شناخت . وقتی انقلاب شد رفت داخل کمیته و خدماتش را توسعه داد و تشکیلاتی کرد . اسم مستعارش در کمیته انقلاب «احمد» بود. بعد از ظهر ها می رفت به خانه یک پیرمرد و پیرزن و برایشان کار می کرد و غذا می پخت . پیرزن زمین گیر شده بود و بدن و رختخوابش بو گرفته بود به طوری که همسایه ها به خاطر بوی بد خانه به آنها سرکشی نمی کردند. حسن علاوه بر مراقبت از آنها یک کارگر گرفت که او را به حمام ببرند. با همه این خدمات اعتقاد داشت که خودش باید کار کند و با لوله کشی سیار خرج و مخارج زندگی را تأمین می کرد ...

شهادت

جمعه یازدهم اسفند ماه 57 بود که آماده شد برای بیرون رفتن . هنوز هوا گرگ و میش بود . دیدم بالای سر من و دختر چهل روزه ام ایستاده و دارد نگاهمان می کند . بین خواب و بیداری پرسیدم : «کجا این وقت صبح ؟» . گفت : « میرم دعای ندبه ... بعدش هم کار دارم . باید بریم ماموریت ...» . یک دل سیر ستاره را نگاه کرد و قربان صدقه اش رفت و بعد از خانه زد بیرون . سر ظهر داشتم میرفتم منزل مادرم که دیدم عده ای دارند بدو بدو به سمت مسجد می روند . مادرم هم بین آنها بود ! پرسیدم : «چی شده ؟» .بچه را از بغل من گرفت و هول جواب داد : « هیچی مادر ... برادرت تصادف کرده ...» . در همان لحظه پدرم و برادرم، امیر سررسیدند . بلافاصله خواهرم هم آمد . حرف او چیز دیگری بود . با اضطراب گفت : « امیر نبوده ... احمد تصادف کرده» ! . گیج شده بودم ، انگار داشتند چیزی را از من مخفی می کردند . با جمعیت دویدم به سمت مسجد . وقتی نزدیک آنجا شدم پچپچه ای شنیدم : « ... یواش تر زنش اومد ...» . مردم دور یک جنازه جمع شده بودند . همرزم اش گفت : « رفته بودیم محمد آباد با ضد انقلاب درگیر شدیم ... تیر خورد تو سرش ...» . هنوز حرفش تمام نشده بود که از حال رفتم و افتادم روی زمین ...

من داخل ماشین زیر سرُم بودم و مرتب از هوش می رفتم و به هوش می آمدم . غلغله شده بود . مردم از همه طرف برای تشییع اولین شهید محل آمده بودند . به امامزاده محمد که رسیدیم یک نفر گفت : «این هنوز باور نکرده ... جسد شهیدش رو بهش نشون بدین تا قبول کنه ...» . قبل از این که پیکر مطهرش را داخل قبر بگذاردند صورتش را دیدم . چه آرامشی داشت ! ...

شهید زنده است

منزل مادرم خوابیده بودم . حسن در حالی که لباس سفیدی به تن داشت آمد به خوابم . خیلی از دیدنش خوشحال شدم . بعد از سه ماه اولین بار بود که خوابش را می دیدم . پرسید :

«می دونی اینجا چه خبره که راحت گرفتی خوابیدی ؟»

« نه چه خبره ؟»

اشاره کرد به پنجره راه پله همسایه و گفت :

« دارن از اون بالا تو رو می بینن» !

با یک حال عجیبی از خواب بیدار شدم . وقتی زنده بود خیلی روی حجابم حساس بود . قبل از انقلاب که اصلا این بحث ها مطرح نبود احمد از من می خواست که حجابم کامل باشد و حالا هم چنین مساله ای را در عالم رؤیا به من گوشزد کرده بود . در حالی که اشک می ریختم خوابم را برای مادرم تعریف کردم . احمد راست گفته بود ! همسایه مان داشت طبقه دوم را می ساخت و کارگرها از راه پله ساختمانشان رفت و آمد می کردند . تا آن روز اصلا دقت نکرده بودیم . شیشه راه پله معمولی بود و از آنجا به داخل اتاق ما کاملا دید داشتند !...

پدر...

چندین سال از شهادت احمد گذشته بود و من از نظر روحی خیلی ضعیف شده بودم . ستاره کلاس اول بود ولی درس نمی خواند و مرتب حرص مرا در می آورد . یک شب که از دست کارهایش عصبانی شده بودم ، دعوایمان شد و دخترم به گریه افتاد . مادرم بین ما میانجی شد اما از ستاره دفاع کرد .  من هم با همان حالت ناراحتی گرفتم خوابیدم . در خواب حسن را دیدم که آمده خانه . یک راست رفت پیش ستاره و نشست کنارش . مقداری او را نوازش کرد و شروع کرد به دیکته گفتن برای دخترش . در همان حال رو کرد به طرف من و به آرامی گفت : « تو نباید این قدر داد بزنی ... می دونم اعصابت داغون شده ولی این راهش نیست ... چرا این قدر اشکش رو درمیاری ؟» ... من که مدت ها بود خوابش را ندیده بودم همان طور با حسرت نگاهش می کردم . احمد دوباره ادامه داد : « تو هم این جوری بهش درس بده ...» . از روز بعد با آرامش به دخترم درس گفتم ...

شهدا مرتبط :

شهید حسن میرآلی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی