پاتک صوتی شهید جعفری برای دشمن بعثی

پاتک صوتی شهید جعفری برای دشمن بعثی

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 21 مهر 1400 ساعت 07:25

 تو سنگر پشت بی سیم نشسته بود و سرودی رو آماده کرده بود که برای عراقی ها پخش کنه. اون میخواست هم روحیه سربازای عراقی رو تضعیف کنه هم روحیه بچه های خودمونو تقویت. مدتی از پخش سرود نگذشته بود که اعصاب عراقی ها خط خطی شد و دیوانه وار خمپاره می زدند.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید مدافع وطن عباس جعفری در دوم آذر ماه سال 1344 در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود ، آمد تا ثمره ای برای اسلام باشد، تا ظلم و جور را به عین ببیند و در صدد نابودی آن برآید.
از آنجا که تقدیرالهی چنین بود تولد این فرزند همزمان با شهادت فرزند رشید اسلام عباس دلاور برادر با وفای حسین ابن علی (ع) و پسر شیر خدا علی (ع) بود. 
به مناسبت شهادت آن حضرت، کودک را عباس نام نهادند و چه زیبا نامی برای او انتخاب شد و چه نیکو صاحب نام خود را مصداق عمل قرار داده و همچون او به یاری امامش شتافت و به ندای هل من ناصرا ینصرنی نایب بر حق امام زمان لبیک گفت. 
او تنها پسر خانواده بود، خانواده ای که او را با دیانت و عشق پرورش دادند و تقدیم خداوند کردند.
شهید عباس جعفری از دوران کودکی به مجالس دینی و مذهبی علاقه وافری داشت و به شرکت در این مجالس عشق می ورزید واز زمانی که خود را شناخت همراه با انقلاب اسلامی گام برداشت .
ازخصلتهای بسیارخوب شهید این بودکه همیشه مراقب رفتار خود بود، در همین خصوص بعد از شهادتش دفترچه یادداشتی از او بدست آمد که رفتارهای خوب و بد خود را در آن یاد داشت میکرد و همیشه سعی میکرد خطاهای خود را جبران کند. 

***

از خاطرات پدر شهید عباس جعفری

عباس در پایگاه بسیج شهریار مسئولیت آموزش اسلحه به بچه هارو داشت. یه روز وقت ناهار شروع میکنه به گریه کردن

وقتی که ازش پرسیدم عباس جون بابا چرا گریه می کنی ؟ گفت: بابا من از بسیجی ها خجالت می کشم که اونا رو آموزش بدم و آنها به جبهه برن و به آرزوی خودشون برسن ولی من نتونم به جبهه برم

مادرش گفت دیگه این بچه رو نمیشه نگهداشت پس بهتره که خودمون رضایتنامه شو امضا کنیم ، هرچی خدا بخواد همون میشه.

منم موافقت کرد م و رضایتنامه رو براش امضا کردیم و اون بدون خوردن ناهار بلند شد که بره مقدمات سفرش رو فراهم کنه.

***

خاطره ای از زبان مادر شهید

حاجیه خانم زهرا نوری مادرگرانقدر شهید عباس جعفری اینگونه اظهارمی نمایند که:

چون عباس پسر یکدانه ای بود که خدا او را بعد از سه دختر به ما داده بود زیاد با رفتن او به جبهه موافق نبودیم

پدر ش به او میگفت: تو اگر همینجا هم باشی و منو یاری کنی برات ثواب جبهه رو داره و هر دومون عینا می دیدیم که این بچه چقدر مشتاق رفتنه و موندنش براش عذاب آوره ولی بخاطر احترامی که به من و پدرش قائل بود این اجازه رو به خودش نمی داد که با حرفمون مخالفت کنه.

یه روز به باباش گفت: بابا میدونید که بخاطر اینکه جنگ خیلی حساس و پر مخاطره شده امام فرموده حتی بدون اجازه پدرو مادرتون هم میتونید به جبهه برید ولی من نمیخوام که بدون اجازه شما اینکار رو بکنم، دلم میخواد با رضایت شما برم جبهه.

رضایت ما رو گرفت و رفت .....

***

موقعیت مکانی شهیدعباس جعفری از زبان خودش در یکی از نامه هایش به خانواده

الان که این نامه را مینویسم درست 50 ساعت است که از حمله ی والفجر 5 میگذرد، که از سمت راست ما، پشت کوههای آق داغ شروع شده.

اجازه بدهید تا مکان خود را از نظر موقعیت مکانی برایتان بنویسم:

در 20 کیلومتر پشت سر ما کوههای بازی دراز هستند ودر سمت راست ماکوههای آق داغ و روبروی ما تپه کله قندی وپاسگاه خسروی عراق می باشدو سمت چپ ما نفت شهر و تنکاب قرار دارد.

راستی این رو هم بگم تا بابا خوشحال بشه که همیشه میگفت:

باید ایران هم بکوبه بره جلو ، آره بابا جلوی ما

یعنی سمت چپ پاسگاه خسروی خانقین است که با توپخونه ی ایران ویران شده .

***

روز تشییع شهید از زبان خواهر شهید

وقتی به ما اطلاع دادن که پیکر شهید رو آوردن و برای دیدنش باید به سپاه پاسداران بریم تا آخرین دیدار رو باهاش داشته باشیم، پدرم همه مونوجمع کرد و گفت: بهتون سفارش می کنم بردبار باشین و سروصدا نکنین.

نذارین که نامحرم ( منظورش ضد انقلاب بود ) صدای گریه تونو بشنوه و خوشحال بشه.

ما به محل سپاه پاسداران رفتیم. وسط حیاط تابوت 5 شهید رو که با هم از جبهه آورده بودند گذاشته بودند و هر خانواده رو به طرف شهید خودش راهنمایی می کردند.

وقتی ما دور تابوت برادر شهیدم جمع شدیم در تابوت رو باز کردند ،چنان بوی عطر و گلابی به مشام رسید که بهشت رو به یادمون مینداخت و من دیدم که پدرم با صبوری تموم خم شد و صورت پسر یکی یکدونشو بوسید و گفت: بابا شهادتت مبارک.

بعد مادرم نشست کنار  تابوت و دستش رو روی تموم بدن پسرش کشید بصورتی که تبرکش کرده باشه.

ما خواهرا هم (4تا خواهر بودیم )هر کدوم کنار  برادرمون جمع شدیم، و باهاش خداحافظی کردیم.

برادرم همیشه می گفت دوست دارم یه تشییع بزرگ و با شکوه داشته باشم که خوشبختانه همونطور شد که میخواست. به برکت شهادت خودش و4تا از همرزمای دیگه ش تونستیم براش بهترین و شلوغترین مراسم تشییع رو راه اندازی کنیم.

روحشون شاد و همنشینشون علی اکبر حسین باشه ایشالا.

***

نحوه ی شهادت شهید به گفته ی همرزمش

عباس یکی از بچه های مخلص جبهه بود که هیچوقت خنده از لباش دور نمی شد. آدم دلش میخواست یه جورایی باهاش رفاقت کنه.

اون تو جبهه بی سیم چی بود.

 تو سنگر پشت بی سیم نشسته بود و سرودی رو آماده کرده بود که برای عراقی ها پخش کنه.

اون میخواست هم روحیه سربازای عراقی رو تضعیف کنه هم روحیه بچه های خودمونو تقویت. مدتی از پخش سرود نگذشته بود که عراقیها مقر رو به خمپاره ورگبار بستن که باعث شد بلندگو قطع بشه این نشون داد شهید جعفری تونسته بود روحیه شونو از بین ببره.

شهید جعفری از سنگر میاد بیرون و به طرف  بلندگو میره تا دوباره اونو راه اندازی کنه.

شبی که شهید شد بچه ها یه عزاداری مفصل براش راه انداختند.

ما اونجایی رو که شهید شده بود دورتا دور به صورت الله سنگچین کرده بودیم تا همیشه بیادش باشیم.

***

سلام‌الله علیه و علی جمیع الشهداء.

شهدا مرتبط :

شهید عباس جعفری

دیدگاه های شما :


کدامنیتی