به حق الناس خیلی اهمیت می داد

به حق الناس خیلی اهمیت می داد

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 18 فروردین 1400 ساعت 18:46

اول وصیت نامه اش نوشته بود: «از شما تمنا می کنم که به فکر امام باشید و او را تنها نگذارید».

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، چهل شبانه روز بعد از شهادت اش خانه مان از جمعیت پر و خالی می شد. بس که فامیل و آشناها برای عرض تسلیت و سرسلامتی می آمدند . عجیب تر از همه اقوامی بودند که در حلبی آباد اطراف تهران زندگی می کردند . یکی شان در حالی که بغض گلویش را گرفته بود به پدرم گفت :

  • اکبر ما رو فراموش نکرده بود . نمی دونم شما خبر داشتین یا نه ولی می اومد خونمون و به ما سر می زد . اگه مشکلی داشتم کمک ام می کرد.

***

شهید مدافع وطن اکبر جنتی امام خمینی را عاشقانه دوست داشت . اول وصیت نامه اش نوشته بود: «از شما تمنا می کنم که به فکر امام باشید و او را تنها نگذارید».

***

به حق الناس خیلی اهمیت می داد. با این که به کسی بدهکار نبود ولی توی وصیت نامه اش به بازماندگان سفارش کرد : « اگر کسی از من طلبی داشت موتورم را بفروشید و طلبش را بپردازید »

***

اکبر در مغازه پدر کار می کرد و برایش مثل یک دست راست بود . توی بازار تهران پارچه فروشی داشتند. پدر رفته بود زاهدان برای خرید پارچه اما خبر رسید که دستگیرش کرده اند . یکی از ایست و بازرسی های بین راه او و بارش را توقیف کرده بود . اکبر سراسیمه خودش را رساند :

  • جناب سروان پارچه ها رو که از بازار زاهدان خریدیم
  • درسته ولی قاچاق محسوب می شن . باید صورتجلسه بشه و ...

اکبر پرید توی حرف اش :

  • این بارها مال منه . اگه قراره کسی دستگیر و زندانی بشه منو بگیرید
  • شما با هم نسبتی دارید؟
  • آره . پدرم هستند

سروان که رفتار او را دید رو کرد به نیروی زیر دستش و گفت :

  • فقط جریمه نقدی شون کن که دیگه جنس قاچاق نیارن

***

به خاطر مجروحیت اش در بیمارستان بستری شده بود . از بیمارستان که آمد توی خانه نماند . به قوم و خویش ها سر می زد و جویای حالشان می شد . در همان چند روز دو سه بار به من گفت :

  • سعید ، بعد من تو بزرگ خونه ای . حواست به آقا و مادر باشه ...

مرخصی استعلاجی اش تمام شد و دوباره رفت منطقه . چیزی نگذشت که فهمیدم من بزرگ خانه ام و باید برای همیشه مراقب آقا و مادر باشم . انگار از شهادت خودش خبر داشت

***

تپه های 435 در اطراف مهران برای دو طرف جنگ ارتفاعات مهمی بودند . بعثی ها کل منطقه را زیر آتش توپ و خمپاره می گرفتند ولی جرأت پیشروی و تسخیر آن تپه ها را نداشتند . یک مرد کُرد هر روز با قاطرش برایمان آب و آذوقه می آورد اما آن روز خبری از او نشد . با پیگیری و پرس و جو فهمیدیم قاطرچی مان وسط راه تیر خورده و گوشه ای افتاده است . اکبر به کمک مرد کرد رفت و او را از تیررس تک تیرانداز عراقی نجات داد . بار دوم برگشت به همان منطقه و تلاش کرد وسایل و آذوقه ها را بیاورد بالای ارتفاع . بعثی ها با خمپاره اطرافش را گلوله باران کردند . توی دوربین دیدم که ترکش خورد . وقتی رسیدم از سر و صورت و یکی از پاهایش خون می رفت . انداختم اش روی قاطر و از راهی میان بر و صعب العبور برگشتم پایین . اکبر از سازمان انتقال خون کشور مدال اهدای خون داشت . در طول یک سال ده بار خون داده بود برای مجروحان جنگ ولی حالا خودش از شدت جراحات وارده و خونریزی شدید رنگ به صورت نداشت . مسیر شش ساعته را در دو ساعت آمدم عقب اما خونی برای تزریق به او نبود . آنقدر خون از بدنش رفت که مظلومانه شهید شد.

***

بچه های همسایه بادبادک داشتند و هر روز عصر آن را هوا می کردند . بعد از ناهار با همین فکر خوابم برد . یک دفعه متوجه شدم کسی دارد صدایم می زند :

  • سعید جون ... سعید ... منم ، داداش اکبر . پاشو بریم رو پشت بوم . می خوام برات بادبادک هوا کنم

اولش فکر کردم دارم خواب می بینم . پلک های را آرام باز کردم. داداش اکبر آمده بود مرخصی ! . پریدم توی بغلش . مرا بوسید و گفت :

  • تا خواب بودی برات یکی درست کردم

با هم رفتیم روی پشت بام . وقتی آن را هوا کردیم بچه های همسایه سرک کشیدند طرف خانه مان و با تعجب به من و داداش نگاه کردند .

***

دوره آموزشی اکبر رو به اتمام بود . همه اعضای خانواده به فکر او بودند ، مخصوصا مادرم که شب و روز نداشت . همه اش می ترسید اکبر به یک جای خطرناک منتقل شود و برایش اتفاقی بیافتد . پدر رفت با یکی از رفقایش در ژاندارمری صحبت کرد و به اصطلاح توانست با پارتی بازی کاری کند که محل خدمت اکبر کلانتری نزدیک خانه مان باشد . از شنیدن این خبر همگی خوشحال شدیم اما چند روز بعد خبر رسید که اکبر رفته مرز مهران !

آقایی که پارتی مان شده بود آمد خانه و به پدر گفت :

  • اکبر نیومد
  • یعنی چی نیومد؟
  • گفت به شما بگم به جز من خیلی ها دوست دارن بیافتند نزدیک خونشون . اگه من بیام کلانتری محل یکی دیگه باید جای من بره مرز.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی