ستاره ای درمسجد

ستاره ای درمسجد

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 23 شهریور 1400 ساعت 17:14

نترس بخون آگه بلد نباشی، خودم کمکت می‌کنم. بچه ها همه که از اول بلد نیستن، من خودم هم از اول زیاد خوب نمی تونستم قرآن بخونم، اما تمرین کردم... تا اینکه الان معلم شماها هستم.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، فضای نورانی مسجد قلب مهدی را سرشاراز مهر و محبت کرده بود. دست‌هایش را روی زانوهایش این طرف و آن طرف کشید.

تازه نمازش تمام می‌شد.

بچه‌ها کم کم اطرافش جمع شدند. لای قرآن را باز کرد.

-خب بچه‌ها از کجا مونده بودیم؟

-آقا اجازه سوره ناس.

مهدی قرائت خود را شروع کرد و بعد به دنبال او، صدای والناس درفضای مسجد پیچید.

مدت زیادی می‌شد که به همراه دوستش ساعدی در دارالقرآن مسجد تدریس می‌کرد.

نگاهش به صورت بچه‌هایی بود که برای یادگیری قرآن آمده بودند. کمی منتظر ماند. هیچ صدایی نمی‌آمد. یکی از بچه روی قرآن خیره شده بود و لب از لب وا نمی‌کرد. مهدی کمی در صورتش دقیق تر شد.

نترس بخون آگه بلد نباشی، خودم کمکت می‌کنم. بچه ها همه که از اول بلد نیستن، من خودم هم از اول زیاد خوب نمی تونستم قرآن بخونم، اما تمرین کردم... تا اینکه الان معلم شماها هستم.

با حرف‌های مهدی آرامش به جمع بچه هابرگشت. بازهم صدای قرآن بلند شد. دوستانی که صبر و حوصله‌ی او را تماشا می‌کردند، از ته دل به او آفرین گفتند.

برگه‌های جدیدی هم از راه رسیدند. برگه‌هایی که عنوان بسیج هم بر روی آن ها به شکل زیبایی خودنمایی می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب این اولین باری بود که مهدی می‌خواست به طور رسمی وارد گروه انقلابی بشود. اول از همه برگه را گرفت و پر کرد. کنار اسم هم نوشته بود: مهدی.

-مهدی تو که قبل ازآموزش نظامی دیدی. کی تونی به بقیه هم یادبدی. این طوری مسئولیتی توی بسیج داری.

ازآن به بعد پایگاه مسجد ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شده بود مقر مهدی و دوستانش. هم عبادت و مناجات می‌کردند، همگی باهم امورنظامی را تمرین می‌کردند. به بچه‌ها باز و بسته کردن ژ 3 وام 1 را آموزش می‌دادند. مهدی خیلی با حوصله همه چیز را توضیح داشته باشند. لازم بود این کارها را یاد بگیرند تا ضد انقلاب زیاد نتواند آزارشان بدهد. این کارها تا زمانی که مهدی در کمیته انقلاب اسلامی عضو شود، ادامه داشت.

خودش دستگاه پخش فیلم را حمل می‌کرد. فیلم‌ها را هم داده بود دست بهمن. فاصله‌ی سنی‌اش با بهمن 10-11 سالی می‌شد.

هرجا می‌رفت، او راهم به دنبال خود می‌کشید. بهمن در کنار مهدی احساس بزرگی می‌کرد. حتی اگر سختی هم داشت، باز راضی بود تمام سختی‌ها را تحمل کند و در کنار مهدی بماند.

مسیر زیادی آمده بودند. فیلم‌ها هم زیاد بود. دست بهمن زور زیادی نداشت.

-تحمل کن بهمن. داریم می‌رسیم مسجد.

مهدی که در نگاه بهمن سؤالات مجهولی را می‌دید، قبل ازاینکه اوچیزی بپرسد، خودش توضیح داد.

-بالاخره یه جوری بایدبتونم بچه‌ها رو از تو کوچه‌ها جمع کنیم.

چون انقلاب کردیم، نیاز به سیستم جدید داریم. آخه با تیله بازی که آدم راه به جایی نمی بره. این فیلم‌ها حتماً برای اونا مفیدن.

وقتی رسیدند به مسجد، بچه‌های محل با دیدن دستگاه پخش فیلم تیله‌ها را رها کردند و دویدند سمت مسجد. مهدی خیلی خوب پیش بینی کرده بود. هیچ بچه ای در کوچه وخیابان نماده بود. مسجد دیگر داشت پر می‌شد.

روضه خوان جای خودش را روی صندلی پیدا کرده بود. هرازگاهی اشاره ای به یکی از بچه‌ها می‌کرد. مهدی گفته بود هنوز شروع نکند. همه منتظر بودند. فتح الله خودش را به مهدی رساند.

-چی شده مهدی؟ چرا نمی ذاری کار هیئت شروع بشه؟

فتح الله فوری بدو برو خونه ی این چندنفر ببین چرا نیومدن. زودباش. هرجاهستن برشون داربیا.

چند دقیقه گذشت. درون مسجد هواگرم بود. با اینکه پنجره‌ها را هم باز کرده بودند، اما بازهم عرق روی پیشانی مداح، خبراز گرمای شدیدی داشت. چند دقیقه گذشت. فتح الله به همراه چند نفر آمد. مهدی لبخندی زد و دستش را بلند کرد تا مداح ببیند. حالا دیگر روضه شروع شده بود.

گوشه ای نشست و چفیه را روی سرش کشید. هوای حزین روضه دلش را نوری از جنس عشق می‌بخشید.

خیال سپید آرزوهایش در کوچه‌های مدینه قدم می‌گذاشت و همراه با ناله‌های زینب (سلام الله علیها) از فصل غریبانه‌ی بقیع رد می‌شد. دلش را به هوای خاکی کوچه‌ها زده بود و گاه گاهی بوی نخلستان و نگاه مظلوم چند کودک یتیم ذهنش را نوازش می‌داد. غرق در روضه بود و چفیه اش حرارتی خیس را بر گوشه‌ی خود حس می‌کرد.

***

جرعه ای از کتاب صدای خیس باران.

خاطرات شهید مدافع وطن شهید بهرام باقری نژاد.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی