داستانی از فرمانده توسنگ که نشنیده اید

داستانی از فرمانده توسنگ که نشنیده اید

آخرین بروزرسانی : یکشنبه، 19 شهریور 1402 ساعت 14:40

قاچاقچیان موادمخدر فردی را ربوده و با زنجیر به درختی در بارانداز اشرار بسته بودند / داستانی از دلاوری و بی باکی شهید مهدی توسنگ.

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید سردار مهدی توسنگ، فرمانده قرارگاه عملیاتی ابوذر فراجا استان کرمان. پدر دو دسته گل، یک دختر و یک پسر. فرمانده ای که با مدرک کارشناسی به عنوان یک تکاور وارد تیپ امیر المومنین کرمان شد و به ترتیب به عنوان فرمانده یگان تکاوری ۱۱۵ شهرستان زهکلوت و فرماندهی پایگاه اطلاعات و عملیات ماهان مشغول به خدمت شد.
درست زمانی که دشت سمسور ایرانشهر توسط اشرار و ارذل و اوباش داشت به یک منطقه ناامن تبدیل می شد، توسط فرماندهی انتظامی استان کرمان به عنوان جانشین قرارگاه عملیاتی ابوذر معرفی شد، تا با پاکسازی آنجا از لوث وجود مجرمین، کمک بزرگی به امنیت مردم و  کشور بکند. حالا دیگه اون منطقه حسابی ناامن شده بود، البته برای اشرار مسلح!
سردار مهدی توسنگ همیشه عاشق شهادت بود و مدام می گفت: حیفه که با این لباس شهید نشم. این علاقه و حس و حال آنقدر تو زندگیش پر رنگ بود که یکبار تو خواب به همسرش گفته بود: شما مثل همسر شهید صیاد شیرازی، همسر شهید خواهی شد! خوابی که بالاخره در ۲۵ آبان‌ماه سال ۱۴۰۰ به واقعیت پیوست. زمانی که سردار مهدی توسنگ وسط میدان عملیات، مشغول جنگ تن به تن با اشرار مسلح منطقه بود، دقیقا بعد از به هلاکت رساندن یکی از اونها، خودش هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و پس از گذشت ۲۷ سال خدمت صادقانه، به آرزوی همیشگی اش، یعنی شهادت رسید.

در ادامه برای آشنایی بیشتر با توانمندی و شجاعت این شهید دلاور خاطره ای که توسط یکی از همرزمان شهید بیان شده برای اولین بار منتشر می گردد:
ا
ینجانب ستوانیکم محمودی خلاصه و قسمتی از درگیری که چند سال قبل در کوه‌های راور به فرماندهی فرمانده دلاور و بی‌باک حاج مهدی توسنگ داشتیم را خلاصه وار بیان می‌کنم در سال ۸۹ یا ۹۰ باخبر شدیم که یکی از همشهری‌هایمان به نام جواد گرکی پور را اشرار به گروگان گرفته‌اند و او را به کوه‌های اطراف راور و ارتفاعات لکر کوه برده‌اند و در جایی به نام سپیدو که یک چشم سار و بارانداز اشرار بود به آنجا برده بودند و اشرار او را با زنجیر به یک درخت انجیر کوهی بسته بودند که بلافاصله جهت شناسایی محل مورد نظر از یگان خارج شدیم و وقتی که از کوه بالا رفتیم آن چیزی که بنده و جناب سرگرد توسنگ از بالای کوه با دوربین دیدیم و به همراه چند تا از بچه‌ها از کوه برگشتیم و داستان را برای دادستان آن وقت حاج آقا قویدل تعریف نموده و قضیه را به طور دقیق جناب سرگرد توسنگ در اتاق دادستان آن وقت گزارش داده شد و تصمیم بر آن شد که جناب توسنگ نقشه‌ای را بکشد و تمام مسیرها و نقاطی که احتمال داشت بچه‌ها با اشرار درگیر شوند را در اتاق فرماندهی توضیح داد و برای پرسنل تحت الامر قرار شد که در فلان روز یک تیم به سرپرستی جناب بابایی رئیس اطلاعات آن وقت یگان از بالاسر اشرار حرکت کنند تا دیده‌بان‌های آن‌ها متوجه نشوند خلاصه که در ساعت ۳ بامداد این تیم در محل خود قرار گرفت و تیم بعدی که بنده و چند تا از بچه‌ها بودیم به فرماندهی جناب توسنگ از مسیر کویر وارد نقطه مورد نظر شدیم تا جایی که امکان داشت با خودروهای سازمانی حرکت نمودیم تا به نزدیکی آن نقطه که در کوه قرار داشت رسیدیم و چون دیگر به دستور فرمانده توسنگ صلاح نبود با خودروها نزدیک‌تر شویم به ناچار با پای پیاده حرکت نمودیم و وبا کلی تجهیزات از سلاح و مهمات گرفته تا آب و آذوقه حرکت کردیم تا هوا روشن شد و خورشید شروع به تابیدن کرد و خلاصه گرمای هوا و تشنگی از یک طرف و خستگی راه که مسافت زیادی بود از طرفی دیگر. وقتی که در حال حرکت کردن بودیم آن نقطه مورد نظر را فرمانده توسنگ نشان می‌داد از طرفی دیگر به هر حال به لطف پروردگار با حرف‌های امیدوار کننده و شوخی‌هایی که فرمانده عزیزمان در مسیر با ما می‌کرد خستگی را از بدنمان به در کردیم و هیچ احساسی نکردیم در نتیجه تا به محل مورد نظر رسیدیم و توسط دوربین آن نقطه‌ای که اشرار آنجا بودند توسط فرمانده پیدا و محل را به ما نشان داد و بچه‌ها را دور خودش جمع کرد و بر روی زمین خیلی خوب و دقیق نقشه‌ای را کشید که هر کدام از پرسنل در کجا قرار بگیرند و از چه سلاحی استفاده کنند و آن زمان اگر اشتباه نکنم یا تیر ماه بود یا مرداد ماه که خیلی هوا گرم بود و به عنوان یک نیروی تحت الامر که آن زمان من گروهبان یکم بودم به محل مورد نظر نزدیک شدیم همه بچه‌ها تمام آبی را که همراه داشتند خورده بودند و فقط فرمانده عزیزمان مقداری آب داخل قمقمه داشت وقتی نگاهش به من افتاد در حالی که خودش از شدت خستگی و تشنگی لبانش خشکیده بود و تشنه بود قمقمه را به من داد و آبی را که برای خودش بود به من و چند تا از بچه‌ها که همراهش بودیم داد. وقتی گفتم جناب سرگرد خودتان پس چه شما هم تشنه هستید او گفت ان شاءالله به لطف خدا در مأموریت سربلند بیرون می‌آییم و یک دل سیری از آب همان چشمه که گروگان در آنجا توسط اشرار بسته شده بود خواهیم خورد با خنده و شوخی‌ که کلی در آن برهه حساس روحیه بخش بود و انرژی گرفتیم. ساعت ۱۲ یا ۱ ظهر بود که درگیری شروع شد و چهار نفر از اشرار کوردل به هلاکت رسیدند و گروگان را آزاد کردیم که ضربه بزرگی بود که به یکی از باندهای قاچاق آن زمان زده شد. هنوز پس از چندین سال در راور معروف است و در بین مردم صحبت از آن فرمانده دلاور و رشید هست که چه کسی بود که ماندگار شد.

 درنتیجه پس از آزادی این گروگان و تحویل آن به خانواده‌اش خیلی خوشحال شدند و از این فرمانده عزیز تشکر و قدردانی کردند.

این فقط یکی از خاطراتی بود که با فرمانده محترم و عزیزمان داشتیم آن چند سال لحظه لحظه‌اش برای ما خاطره‌هایی بود و وجود گرم و با محبت و دلسوزانه جناب شهید توسنگ بود و رفتاری که شهید با بچه‌ها داشت هرگز فراموش شدنی نیست و اینکه ما لیاقت و شایستگی نداشتیم در کنارمان باشد.

شهدا مرتبط :

شهید مهدی توسنگ

دیدگاه های شما :


  • ارسال شده توسط : محمدعلی عربپور یکشنبه، 19 شهریور 1402 ساعت 17:54
  • روحش قرین رحمت الهی

  • ارسال شده توسط : علی کاکایی احمدی یکشنبه، 19 شهریور 1402 ساعت 20:19
  • سلام ودرود ب روح پرفتوح همه شهدای صدراسلام بالاخص شهید تو سنگ عزیز بله خدارحمت کنه این همشهری عزیزمان را توفیق حاصل شد ک از طرف پایگاه سر مزار این عزیزمان بریم خداروحشو شاد کنه انشاالله

  • ارسال شده توسط : ثریا نورالدینی یکشنبه، 19 شهریور 1402 ساعت 21:20
  • سردارشهید و برادر بزرگوارم ان شاالله مارو هم شفاعت کنی و دعاکن شهادت نصیب ماهم بشه خدا رحمتت کنه

  • ارسال شده توسط : ملیحه یکشنبه، 19 شهریور 1402 ساعت 21:39
  • ان شاالله ماهم عاقبتم شهید شوم و با شهدا محشور شوم‌

  • ارسال شده توسط : نرگس جمعه، 24 شهریور 1402 ساعت 06:56
  • روحشون باامیرالمومنین محشورباد
کدامنیتی