خانواده بزرگ شهیدان جاویدالاثر ناجا

خانواده بزرگ شهیدان جاویدالاثر ناجا

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 14 اردیبهشت 1400 ساعت 11:28

عراق که به آبادان حمله کرد غافلگیر شدیم . یک گلوله توپ دقیقا سر کوچه مان منفجر شد / در کربلای خرمشهر در نبرد دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت رسید.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید ولی‌الله چمن‌سرا در سال 1317 در مراغه دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را به دلیل مشکل خانواده تا پنجم ابتدایی بیشتر ادامه نداد. در سال 1343 به استخدام ژاندارمری در آمد و با فراهم نمودن زمینه‌ای مناسب برای ازدواج، تشکیل خانواده داد. با شروع تجاوز دشمن بعثی به خاک میهن اسلامی، وی نیز به صف رزمندگان اسلام پیوست و سرانجام در ششم آبان‌ماه سال 1359، در کربلای خرمشهر در نبرد دشمن بعثی به درجة رفیع شهادت رسید. از این شهید والامقام، دو فرزند به یادگار مانده است.
***                                     

عراق که به آبادان حمله کرد غافلگیر شدیم . یک گلوله توپ دقیقا سر کوچه مان منفجر شد . ولی الله آن موقع در پاسگاه خسرو آباد خدمت می کرد . آمد خانه که از سلامتی ما مطمئن شود ودوباره برگشت به محل کار . از ترس بمباران هواپیماهای بعثی جرأت نمی کردیم داخل ساختمان بخوابیم . چند روز بعد نزدیکی های غروب بود که دوباره سری به منزل زد . وصیت نامه اش را آورده بود ! نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم . دلداری ام داد و گفت :

  • مملکت الآن به من  احتیاج دارد . باید از کشور و ناموسم که تو هستی دفاع کنم . اگر اتفاقی برایم افتاد حق نداری به کسی بد و بیراه بگی که حلالت نمی کنم

***

بعثی ها به خرمشهر حمله کرده بودند . با عجله خودم را به آبادان رساندم . توی راه آقای چمن سرا را دیدم . می شناختم اش ، از ماموران ژاندارمری پاسگاه خسرو آباد بود . موضوع را به او گفتم و با هم به طرف محل کارش رفتیم . اسلحه اش را برداشت و با تعدادی از نیروهای داوطلب همراه من راه افتاد . نزدیک رودخانه که رسیدیم از زمین و آسمان گلوله می آمد . آقای چمن سرا نظامی بود و می دانست که اگر عراقی ها از پل بگذرند کار شهر تمام است . برای عبور از رودخانه رفت روی پل / هم زمان سر و کله سه هواپیمای عراقی پیدا شد . شیرجه زدند به سمت ما و راکت هایشان را رها کردند . صدای انفجار بیشتر از سمت پل به گوش رسید . دود و گرد و غبار غلیظ که خوابید اثری از چمن سرا نبود .

***

ده روز از حمله عراق گذشته بود که ساک به دست از آبادان فرار کردیم . در خروجی شهر ولی الله از ما خداحافظی کرد و به پاسگاه برگشت . دیگر نه نامه ای ، نه تلفنی و نه خبری . جنگ تمام شد ، اسرا هم به میهن بازگشتند ولی خبری از همسرم من نبود که نبود . سال 84 مسؤولان بنیاد شهید از من خواستند که به مشهد بروم . در آنجا مراسمی برای هفت هزار جاویدالاثر گرفته بودند که هیچ نشانه ای از آن ها در دست نبود . فقط این را فهمیدم که از این تعداد پانصد نفرشان متعلق به نیروی انتظامی است و همسر من یکی از همین هاست .

***

بعد از افطار نشسته بودیم توی حیاط . صحبت از نماز جماعت و مسجد شد . ولی الله لبخندی زد و گفت :

  • امروز رئیس پاسگاه در همین مورد به من تذکر داد
  • تذکر چی ؟
  • گفت اگر بفهمند من به مسجدی می روم که امام جماعت اش بعد از نماز برای شاه دعا نمی کند به دردسر می افتم

***

باز هم دست برد داخل جیب اش و یک سکه پنج تومانی به پسر همسایه مان داد . از وقتی پدر آن بچه فوت کرده بود می دیدم ولی الله بارها این کار را انجام می دهد ، اما این بار فرق داشت . اشک توی چشمانش حلقه زده بود . خلوتش را به هم نزدم . شاید چون خودش یتیم بزرگ شده بود بهتر حال آن کودک را می فهمید

***

برادرم برای چندمین بار به او گفت :

  • ببین  اگر پولی چیزی داری بیا یک خانه یا زمین در تهران بخر

اما ولی الله اصلا دلبسته دنیا نبود .

***

روحش شاد و راهش پررهرو باد.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی