بالاخره به عشقش رسید.

بالاخره به عشقش رسید.

نویسنده : برادر
محمد هم شهید شد.
باور نمی‌کردم. چند لحظه ای متوجه نشدم چی شده؟!! تا وقتی از احمد و بقیه هم شنیدم. دیگه مطئن شده بودم که محمد ...... (لقبی که رفقا بهش داده بودن) هم پرید. بالاخره این همه، این در و اون در زدنش نتیجه داد. اونقدر عاشق شهادت بود که بالاخره به عشقش رسید. تهرانپارس، سیستان، ایرانشهر و خیلی جاهای دیگه هم شهادت میدن که محمد واقعاً عاشق شهادت (در عمل، نه در حرف) بود، و آنقدر تو راهش استقامت کرد که ثابت کرد در باغ شهادت هنوز هم بسته نیست.
همون موقع چند خطی به بیچارگی خودم و سعادت محمد حدیث نفس کردم:
امروز هم خبر آوردند که یکی دیگه از عاشقای خدا به او پیوست. آره؛ محمد عبدی، همون محمد..... از اون اول که دیدمش معلوم بود که نسبت به بقیه فرق داره ......
همش دنبال پرکشیدن بود، مشخص بود که ماندنی نیست......

محمد جون! خوش بحالت؛ فردا هم تشییعته، حمید هم امروز حرکت تا شب، تو معراج پیشت باشه.
یادش بخیر! آخرین باری که دیدمت تو دوکوهه بود. داشتی بر می‌گشتی، سرت رو از اتوبوس بیرون آوردی و همونجا صورتت رو بوسیدم، یادش بخیر! سرت رو هم حنا گذاشته بودی......

خوش به سعادتت؛ به هر دری می‌زدی که بِبَرنت؛ روی حرفت مردونه بودی؛ آخر هم که نتیجه ش رو گرفتی ...............

شهدا مرتبط :

شهید محمد عبدی