من هم دلم بابایم را

من هم دلم بابایم را

بابای خوبم سلام از آسمان پرستاره خوبان چه خبر؟ مهمانی خدا تمام شد؟ بهارها پشت سرهم آمدند و سال‌ها گذشت و دختر کوچک و لوست را بزرگ کرده و از آن مادری ساخت فقط خدا می‌داند فقط خدا از دل پردردم خبر دارد...

توفیق را از خدا طلب کن

توفیق را از خدا طلب کن

دلنوشته ای برای بابا سخت میشه از تو نوشت وقتی قراری نیست...قرار برقرار بود نه بر بی قراری... دلتنگم...شاید این جمله تکراری باشه اما هرموقع اون را می‌نویسم و تکرار می‌کنم و برای عشق می خونم برای اون...

باهم به بهشت برویم

باهم به بهشت برویم

بابامجید خوبم سلام دلم به اندازهٔ تمام ستاره‌ها برایت تنگ شده، دلم برای دست‌های مهربانت تنگ شده. گاهی به جای دست‌هایت دست های مامان را می‌بوسم. اما دست‌های مامان اندازه دست‌های شما قوی نیست. مامان نم...

تربیت و آموزش عملی

تربیت و آموزش عملی

به یاد دارم روزی که برای رفتن به مهمانی اماده شده بودم. لباس‌هایم را پوشیده و همراه پدر و مادرم برای رفتن به مهمانی آماده شدیم. خانهٔ ما روبروی خانه پدربزرگم بود و از خانه بیرون رفتیم. پدرم همیشه احتر...

میرویم تا راه کربلا را برای شما باز کنیم.

میرویم تا راه کربلا را برای شما باز کنیم.

سلام بر شجاع ترین سردار عالم درود بر زیباترین اسطوره زمین و اسمان سلام و درود بر روح پاک شما و تمام شهیدان در راه خدا. من فرزند شهیدم. شهیدی که هدفش از شهادت، رسیدن به تعالی و بازکردن مسیر زیارت پر...

امروز روزگار بیداری ماست

امروز روزگار بیداری ماست

خاطره: پدرم همیشه تا دیر وقت قران می‌خواند بعد می‌خوابید، یک شب که مادرم از خستگی کارهای خانه به همراه خواهرم خوابیده بود مرا پیش خود فرا خواند و درحالی که سوره فجر را تلاوت می‌کرد به آخر سوره که رسید...

با من بازی کنی مثل همه باباهای دیگه

با من بازی کنی مثل همه باباهای دیگه

بابا جون سلام نمی دونم به سلامم جواب دادی یا با من قهری و دیگه دوستم نداری؟ می دونی برای چی این حرف‌ها رو دارم برات میگم؟ به خاطر اینکه دلم برات تنگ شده، خیلی وقتا که دلم می گیره میام سرمزارت آروم...

دیگر مادر گریه‌هایش را از من پنهان نمی‌کند

دیگر مادر گریه‌هایش را از من پنهان نمی‌کند

پدرم میگویند خاطره بنویس، مگر نوزاد هشت ماهه چه خاطره دارد که بنویسد. من هشت ماهه بودم که تو پر کشیدی. مادرم می‌گوید: تمام آرزوهایت را در من دیدی و به قول خودت به امید من زندگی می‌کردی. پدرم: من چی...

هرگز نمیتوانید شهادت را درک کنید

هرگز نمیتوانید شهادت را درک کنید

به نام آنکه تورا به اوج اعلاء رساند ولی عشق داشتن پدر را ازمن دریغ کرد اما شکر گذارم. پدر مهربانم:سلامی گرم را که از جسم و روح خشکیده ام سرچشمه میگیرد نثار مقدم نگاهت میکنم.میدانم نام من را به یاد دا...

به عشق پدر منم وارد ناجا شدم

به عشق پدر منم وارد ناجا شدم

با سلام اینجانب روح الله سلیمانی تک فرزند ذکور شهید غلامرضا سلیمانی جمعی هنگ ژاندارمری و ارشد گروهان که در تاریخ 1363/2/25در جاده سلماس ارومیه به شهات رسیدند. حدوداً چهارساله بودم که درد یتیمی را چشید...

لازمه  یک انقلاب شهادت و مهیا بودن برای شهادت است

لازمه یک انقلاب شهادت و مهیا بودن برای شهادت است

هیچ قطره ای محبوب تر نزد خدا از دو قطره نیست یکی آن قطره خونی که در راه خدا ریخته شود دوم آن قطره اشک یتیمی که در شب بنده محبوب خدا برای او می‌ریزد. امام سجاد (علیه السلام) خاطره ای که از پدرم برایم...

پشتکار

پشتکار

وقتی من به عکس یادگاری دسته جمعی که با پدرم گرفته بودیم نگاه می کنم یادروزهایی می افتم که پدرم در جمع گرممان بود و خاطرات شیرینی با او داشتیم. او در کار پشتکار زیادی داشت و بیشتر وقت خود را صرف خدمت ب...

می دونم که پدرم زنده است

می دونم که پدرم زنده است

من می دونم که پدرم زنده است. پدر عزیزم خوب می دونم که تو الان کنارم هستی ولی دوست دارم همیشه در کنارم مث اونوقتا.. راستش من تا سه سالگی بیشتر تورو ندیدم. کاشکی می‌شد اون روزی که رفتی باهات خداحافظی...

ای تمام تنهایی من!

ای تمام تنهایی من!

نامه ای به پدر عزیز و شهیدم که در کردستان شهد شهادت نوشید... خوابم بیا.... اینجا میان بیابان‌های کویر یزد میان مسیر یزد تا کردستان مرا به گزبنی تلخ دخیل بسته‌اند تا خواب شیرین تو از سرم بپرد اما من...

افتخارمان پدرانمان هستند

افتخارمان پدرانمان هستند

من 4 سال بیشتر نداشتم که پدرم به شهادت رسید در آن زمان دقیقاً سنی بودم که بچه‌ها خیلی شدید به پدر وابسته‌اند منم مثل همه بچه‌ها بیش از حد به پدرم وابسته بودم آن چنان که حتی زمانی هم که در پاسگاه بودند...

برای من زنده ای

برای من زنده ای

عزیزترینم پدر نازنینم چقدر غریب است از تو بگویم. تو رویای خیس از اشک منی. از کودکی‌ام از هرلحظه‌ام. چقدر آغوش گرم و محکمت به دور شانه‌هایم، دست نوازش بر روی پاک کردن اشک‌هایم و بوسه‌های مهربانیت...

بابا پسرت پلیس شده

بابا پسرت پلیس شده

دلم بهونه گرفت یادم میاد روزهای بودنت رو، سخت سخت اما تو بودی باهمه سختی‌ها توبودی و بودنت برام دنیا ارزش داشت، یادم میاد هرچند وقت یکبار موج انفجار باعث می‌شد. دیگه کسی رو نشناسی و هرکسی دم دستت بود...

ای کاش می دانستم کجایی تا دلم آرام بگیرد

ای کاش می دانستم کجایی تا دلم آرام بگیرد

خاطره شهید صادق مسگره می گفت ما دیگه کردستان کاری نداریم باید بریم جنوب. مرزهای جنوب بیشتر تهدید میشه. فرمانده ها قبول نمی کردند، می گفتند اگر برید دوباره اینجا شلوغ میشه، منطقه ناامن میشه. می گفت ما...

هوا پر از بوی گل شهادته

هوا پر از بوی گل شهادته

بسم رب عشق رب انتظار بسم رب عاشقان بیقرار سلام بابا، امید روزای غریبی دلم مرد همیشه زنده ی خاطره های مادرم مهمون شب های پر از گریه ی من. سلام بابا، خوش اومدی امشب کنار سجاده ام، هوا پر از...

گیرنده عاشقانه شهید شد

گیرنده عاشقانه شهید شد

آخرین دیدار گیرنده عاشقانه شهید شد.... (به یاد آخرین خداحافظی پدرم برای رفتن به جبهه) از پاییز 61 تا هروقت که زنده باشم همه فصلهای عمرمن، برگ ریزتر از هرکس دیگر، به خزان نشسته اند. پدرم مثل خیلی و...