یادمان نرود چه کسی هستیم

یادمان نرود چه کسی هستیم

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 21 شهریور 1401 ساعت 10:45

دنبال مادیات نبود. تایبات که بودیم، این­طور نبود که نداشته باشیم یک حصیر پلاستیکی خریده بود و پایین خانه انداخته بود. به او گفتم: «چرا این را خریدی؟!» گفت: «من روی این بشینم که یادم نرود و یادم بیاید که پیامبرهای ما چه طور زندگی کردند. زیاد روی قالی و فرش نرم نباید باشم.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید مدافع وطن جمشید فیض تیموری سال  1337در بنی­تاک به دنیا آمد و در سال 1366 در درگیری با اشرار در گروهان کال­سنگ به شهادت رسیدند.

دوران کودکی و نوجوانی.

تا سوم راهنمایی در تربت­جام درس خواند. بعد ادامه تحصیل نداد و برای کار به اداره راه رفته بود. اهل نماز و روزه بود. اگر یک موقع جایی بودیم و غذا می‌خورد، سر ظرف غذای شوهرم دعوایشان می‌شد این قدر که مرد خوب و مومنی بود! اگر مثلا کسی بیمار می‌شد و یا جایش زخم می‌شد، می‌گفتم: «آقای تیموری شما دستت را روی زخم ایشان بگذار، تا خوب شود.» شوهرم از این حرکت دیگران ناراحت می‌شد. می‌گفت: «چرا این کار را می‌کنید؟! من یک بنده خاکی بیش نیستم.» شوهرم نظامی بود؛ اما کسی هیچ­وقت متوجه نشد که نظامی است. همیشه با لباس شخصی داخل مردم می‌آمد و می‌رفت.

رفقای شهید.

عبدالله که همان شب با شوهرم شهید شد. این‌ها گزارش داه بودند که گوسفندهای یک بنده خدا را اشرار دزدیده بودند. این‌ها رفتند راه را ببندند که دیگر اصلا به آن‌ها امان ندادند و شهیدشان کردند. با همسرم هشت نفر شهید شد، وقتی­که مشکلی پیش می‌آید یا خواب می‌بینم، به بچه­هایم می‌گویم: «صلوات بفرستند.» اکبر مظلومی، حسین جیم­آبادی که بعد از محمد شهید شدند.

معیار شهید برای انتخاب همسر و تعداد فرزندان.

می‌گفت: «دوست دارم یک زن سالم داشته باشم. یک زنی که نمازش را بخواند، در زندگی رو راست و یک‌رنگ باشد و حجابش را رعایت کند.» ما هفت سال کلا زندگی کردیم، این­طور نبود که سخت­گیر باشد و نگذارد که بیرون بروم؛ اما این که بگوید: «خرید کن، نان بگیر و بازار برو. می‌گفت: «نه خانم دوست ندارم.» می‌گفت: «تو خانه باش و خانه داری کن و بچه‌ها را نگه­دار و بیرون می‌خواهی بروی با زن‌های همکارهایم برو؛ تنها دوست ندارم بروی.» این­طور نبود که سخت‌گیر باشد، یا با فامیل رفت و آمد نداشته باشد؛ ولی محرم و نامحرم سَرش می‌شد و به حلال و حرام اهمیت می‌داد. حاصل این ازدواج دو دختر و یک پسر بود.

رفتار شهید بعد از تولد فرزندان.

بچه اولم که به دنیا آمد، دختر بود. شوهرم در تایبات بود و من در خانه مادر شوهرم بودم. آن موقع تلفن نبود و به پادگانش تلگراف زدند که خانمت بیمار است؛ تا آمد روز بعدش بچه‌ام به دنیا آمد. آن قدیم به او گفتند: «تو خسته‌ای تازه از راه آمدی، برو یک خانه دیگر استراحت کن. بعد بیا.» شوهرم را به خانه دیگری بردند و بعد از یکی – دو ساعت که خستگی­اش مقداری بیرون رفته بود، به خانه آمد و گفت: «باور کن از آن موقع که به خانه آمدم، فکر می‌کردم یا تو یا بچه فوت کردید.» گفتم: «برای چی نمی‌گذارند من خانه بروم؛ من بچه‌ام را ببینم؟! چایی که به من دادند؛ انگار به من زهر دادند.» تفکرات قدیمی بود و دیگر گفته بودند: «نه تو خسته راهی، نباید داخل این خانه بیایی.» وقتی­که شوهرم به خانه آمد و دید که من و بچه سالم هستیم؛ خیلی خوشحال شد و اولین چیزی که گفت، گفت: «دختر بابا! کولثوم بابا.» و گفت: «اسمش را ام کلثوم می‌گذارم.» و او را بغل کرد و خیلی خوشحال بود از این­که بچه دختر بود. گفتم: «من دوست داشتم پسر باشد.» گفت: «نه خانم دختر خوب است؛ دختر خیلی روزی دارد، من دختر دوست داشتم.» و بعد از دختر خدا به ما پسری داد و شوهرم بین پسرم و دخترم هیچ فرقی نگذاشت. پسرم سه ماه داشت که رفتیم برایش واکسن زدیم، حالش بد شد و به درمانگاه بردیم. گفتند: «از پرستار شکایت کنید.» شوهرم گفت: «نه شاید قسمت بوده است! من بروم از چه کسی شکایت کنم؟ آن بنده خدا را از نان­خوردن بندازم. نه.» بچه‌ام تمام کرد و بعد از آن خدا یک دختر به من داد و باز که دخترم یک ساله شد، پدرش شهید شد.

خصوصیات اخلاقی.

به من می‌گفت: «خانمم.» من دختر عمه‌اش بودم و زمانی که من را گرفت، پدر شوهرم مخالف بود. گفت: «تو درس خواندی، نظامی هستی، برو یکی دیگر را بگیر.» گفت: «نه من می‌خواهم یکی را بگیرم که درکم کند.» از همان اول در مرز خدمت می‌کرد. بعد از عروسی به یکی از روستاهای کاشمر رفتیم. در آن­جا کار می‌کرد؛ جایی که کار می‌کرد، با پاسگاه و خانه‌ما فقط 6 تا خانه بود. یک روز گفت: «می‌خواهم داخل شهر بروم، خرید کنم.» گفتم: «من هم می‌آیم.» گفت: «اذیت می‌شوی.» گفتم: «نه اشکال ندارد.» با موتور به کاشمر رفتیم و خرید کردیم. دیدیم یک دفعه شهر شلوغ شد. گفتیم: «چی شده است؟!» گفتند: «خرمشهر آزاد شد.» بعد یک مرتبه به بدون این­که حواسش باشد، من پشت موتور هستم، دیدم داخل خیابان گاز داد و شروع به شعار دادن کرد و یک پرچم دست یک نفر بود، با موتور رفت و پرچم را از دست او گرفت و روی موتور شروع به چرخاندن پرچم و داد زدن و شعار دادن کرد.

 به او گفتم: «چه کار می‌کنی؟! من پشت سر تو روی موتور هستم.» اصلا متوجه نبود که من پشتش هستم. این­قدر خوشحال بود! بعد از این­که راهپیمایی تمام شد، گفت: «خانم اصلا فراموش کردم تو پشت سرم هستی.» خیلی انقلابی و با ایمان بود و همیشه هم میگفت: «تا من شهید نشوم، جنگ ایران و عراق نمی‌خوابد. خانم من باید شهید شوم.» می‌گفتم: «چرا این­طور حرف می‌زنی؟!» می‌گفت: «من خواب دیدم تا من شهید نشوم، جنگ تمام نمی‌شود.» من ناراحت می‌شدم.

می‌گفتم: «چرا این طور می‌گویی؟! ناراحت می‌شوم.» می‌گفت: «تو راضی هستی این همه جوان کشته شود و مملکت ما و ملت ما به دست کفار بیفتد؟!» می‌گفتم: «نه؛ ولی دوست ندارم شما هم شهید شوی.» می‌گفت: «خوب بالاخره همین هست.» و همین­طور هم شد، چیزی نگذشت بعد از شهادتش جنگ تمام شد.

 خیلی مهمان­نواز و مهربان بود و صله­رحم به جا می‌آورد، احترام فامیل را خیلی داشت و اگر فامیلی یا آشنایی در هر جا مشکلی برایش به وجود می‌آمد یا بیمار می شد یا جشنی بود، باید خودش را می‌رساند. می‌گفت: «وظیفه دارم، باید بروم سر بزنم و از فامیل از همه خبر بگیرم.» یک موقع اگر کسی نداشت، از لقمه خودش می‌زد و برای او می‌برد. یک شب به مسجد رفته بود به خانه آمد، دیدم یک چیزی پشت او است. من فکر می‌کردم یک کیسه گِلی است. گفتم: «این چیست؟!» گفت: «آدمی‌زاد است؛ نگاه کن.» آن آدم این­قدر! گلی و خاکی بود که من ناراحت شدم. گفتم: «این کثیف است.» گفت: «یک پتوی سربازی دارم دم در بگذار. این را رویش بگذارم، تا گرم شود.» آن را روی پتو گذاشت، از روی کولش چراغ را هم کنارش گذاشت تا گرم شود. چند تا پتو هم رویش انداخت. یک چایی نبات به او داد تا کم کم حالش بهتر شد؛ بعد او را به حمام برد و لباس خودش را تن او کرد. به او گفتم: «این کجا بوده است؟» گفت: «کنار خیابان افتاده بود. فقیر هست، کسی را هم ندارد، از سرما و از باران یخ زده است.»

رابطه شهید با خانواده شهدا.

رفت و آمد به آن صورت نداشت؛ ولی نگران بود و صحبت می‌کرد و می‌گفت: «امروز چند تا شهید آوردند.» تایبات که بودیم، می‌گفت: «دو شهید آوردند؛ ولی نمی‌دانم چه کسی هستند.» با کسانی که بیمار یا فقیر بودند، شوهرم رفت و آمد می‌کرد. کالا برگی که به او می‌دادند، از صد مرتبه یک مرتبه به خانه نمی‌آورد و آن را بین کسانی که نداشتند، تقسیم می‌کرد و می‌گفت: «می‌دهم به کسانی که ندارند.» زیاد وسیله می‌دادند؛ آن موقع مثل الآن که شرایط این­طور است نبود. در آن زمان علاوه بر حقوق، کالا برگ، دفتر چه اتکا بود و خیلی بود.

احترام به پدر و مادر.

اگر پدرش می‌گفت: «فلان­جا برویم، نمی‌توانست بگوید نه.» با این که 26 سال داشت، به او گفتم: «چرا نمی‌گویی نه؟!» گفت: «پدرم هست، چه­طور بگویم نه؟!» مادرش هم همین­طور بود. چون پدرش دوتا زن داشت، گاهی مادرش چند ماه به خانه ما می‌آمد. گاهی حرفی پیش می‌آمد، می‌گفت: «خانم مادرم است. دوستش دارم شما را هم دوست دارم، گرفتاری دارد، ناراحتی دارد، عصبی هست، مشکل اعصاب دارد، دوست دارم تو کوتاه بیایی؛ تو کنار بیایی. اگر مادرم چیزی می‌گوید، تو ساکت باش. می‌گفت خانم من نمی‌توانم، به مادرم بگویم؛ اما می‌توانم به تو بگویم، گذشت داشته باش.» یک بار در روستا داشتیم، خانه درست می‌کردیم و قرار گذاشته بودیم و مادرش برای کارگرها غذا درست می‌کرد. بعد به روستا آمدیم. یک سری زدیم و برگشتیم. مادرش گفت: «من را این­جا کارگر کردی؟ خانمت را داخل شهر بردی. دارم کارگرهای تو را جمع می‌کنم.» گفت: «مادر خوب چه کار کنم؟ بچه کوچک دارد؛ در روستا نمی‌تواند و من هم آن­جا تنها هستم.» مادرش ناراحت شد. خدا می‌داند، خودش را یک ساعت روی پای مادرش انداخت و پای مادرش را بوس کرد و می‌گفت: «مادر من را ببخش. که من می‌گویم برای کارگرهای من غذا درست کن.»

یک بار من باردار بودم، نزدیک زایمانم بود و پدر شوهرم در آن­جا بود به همسرم گفت: «پسرم بیا به روستا برویم.» گفت:

«باشد.» حالا وضعیت من آن­طور بود. او را به داخل آشپز خانه کشیدم وگفتم: «من این­طور هستم، درد دارم.» گفت: «من چه طور به پدرم بگویم، نمی‌آیم؟!» گفتم: «خوب نمی‌توانی به پدرت بگویی خانمم مریض است؟!» گفت: «خانم تو برو بگو.» گفتم: «من هم رویم نمی‌شود.» سنی نداشتم من هم آن موقع 14-15 ساله بودم. گفتم: «خودت برو.» گفت: «حالا باشد. از خانه با حاجی بروم، داخل راه ببینم یک کاری می‌توانم بکنم، حاجی امروز نرود و فردا به روستا برود.» نگفت: «من با حاجی نمی‌روم.» گفت: «حاجی امروز نرود.» دیگر وقتی بیرون می‌رود، زنگ می‌زند به یک بنده خدایی و میگوید: «تو حاجی را امروز ناهار دعوت کن، من خانمم مریض است. نمی‌توانم به پدرم بگویم، نمی‌آیم. تو دعوتش کن که امروز نرود و بماند.»

 آن بنده خدا هم از آشناهای همسرم بود و سریع به سر خیابان آمده بود و حاجی را دیده بود و گفته بود: «امروز ناهار خانه ما بیاید، نمی گذارم برای ناهار بروی.» پدر شوهرم به آن­جا می‌رود. شوهرم به خانه بر می‌گردد و می‌گوید: «تو هم دعوت هستی.» همسرم می‌گوید: «حالا به خانه بروم، بعد می‌آیم.» پدر همسرم ناهار می‌خورد و بعد به خانه ما می‌آید. من داخل رختخواب بودم می‌گوید: «چرا نیامدی؟!» من را که می‌بیند، می‌گوید: «چه شده است؟!» گفت: «خانمم زایمان کرده است.» پدر شوهرم باورش نمی‌شد و می‌گفت: «پس چرا به من نگفتید؟ من می­خواستم جمشید را به روستا ببرم.»

حتی غیبت پدر را هم نکن.

خیلی ناراحت می‌شد و اصلا دوست نداشت، غیبت کسی را کنی یا به نامحرم نگاه کنی. مثلا وقتی که مادر شهید با او صحبت می‌کرد و دردل می‌کرد که پدرت این­طور بود می‌گفت: «مادر جان! غیبت بابا را نکن.» مادرش می‌خندید و می‌گفت: «پدرت هست، از پدرت هم صحبت نکنیم؟!» می‌گفت: «غیبت داری می‌کنی! الآن پدرم نیست اگر باشد، اشکال ندارد.»

ماه محرم و رمضان و سفارش به انجام فرائض.

دختر بزرگم تقریبا سه سالش بود. گفت: «پدر من می‌خواهم روزه بگیرم.» آن موقع از این کفش‌های تق تقی بود که پاشنه داشتند؛ خیلی دخترم از آن‌ها دوست داشت. گفت: «پدر اگر روزه بگیری یک جفت کفش تق تقی برای دخترم می‌خرم.» این قدر این بچه را تشویق کرد! که بچه سه سال و نیمه تاشب چیزی نخورد. گفتم: «آقا این طور نکن بچه گناه دارد.» گفت: «نه خانم بگذار روزه‌اش را بگیرد. از همین الآن عادت کند، بچه باید به نماز خواندن و روزه گرفتن عادت داشته باشد.» گفت: «باید برای بچه‌ام چادر بدوزی.» بچه چادر و مقنعه داشت بیرون که او را می برد نمی­گذاشت بدون چادر و مقنعه برود.

خود بچه‌ام آن قدر عادت کرده بود! دیگر آن روز که روزه گرفت، دیدم بچه‌ام دارد حالش بد می‌شود. به او گفتم: «مادر اذان گفتند؛ غذا بخور.» گفت: «نه تا بابا غذا نخورد، من هم نمی‌خورم.» گفتم: «مادر پدرت غذا نمی‌خورد.» گفت: «نه پدر باید اول غذا بخورد.» پدرش آن شب به مسجد نرفت در خانه ماند. گفت: «بچه ببیند غذا می‌خورم تا مسجد بروم و بیایم دیر می‌شود.» تا اذان گفت، سر سفره روزه‌اش را باز کرد تا این بچه غذا خورد. همیشه ده محرم خیرات یا پولی می‌داد، نذری می‌داد و اقوام را دعوت می‌کرد و من خودم هم بعد از ایشان راه شهید را ادامه دادم.

محرم را نذری می‌دادم. برادرم بچه‌دار نمی‌شد. آن سال نذری را خانه پدرم دادم. برادرم به سر دیگ آمد که کمکم کند، به او گفته بودم: «به کمکم بیاید.» گفت: «اگر خدا کمک کرد، من بچه‌دار شدم، اسم بچه‌ام را نادر می‌گذارم، و گرنه دیگه سر دیگ نذری‌ات نمی‌آیم.» امسال محرم این کار را کرد، سال دیگر گفت: «دیگ حلیمت را به روستا بیاور، بار کن.» به روستا رفتم. شب تا صبح سر دیگ حلیم بود گفتم: «چرا گریه می‌کنی؟!» گفت: «خدا به من بچه داده است. خانمم باردار است.» نگذاشت کسی دیگ را هم بزند و خودش تا صبح هم زد و گفت: «من حاجت گرفتم.»

 

 

 

قناعت و مدیریت.

آن زمان حقوق‌ها خیلی کم بود، زمانی­که حقوق می‌گرفت، یک مقدار به من می‌داد، می‌گفت: «خانم این پول تو جیبی تو باشد. یک موقع با بچه‌ها بیرون می‌روی، با خانم‌های همکارهایم بیرون می‌روی، پول داخل جیبت باشد.» من هم خرجی نداشتم؛ چون همسرم بسیار در خانه دست و دلباز بود؛ همه چیز می‌خرید و بیش‌تر پولم را پس‌انداز می‌کردم. خیلی خرج می‌کرد و می‌گفت: «تا فردا هم خدا بزرگ است.» وقتی می‌گفتم: «یک مقدار نگه­دار.» وقتی که مهمان به خانه می‌آمد، سعی می‌کرد بهترین غذا و امکانات را برای مهمان بیاورد. بسیار با سخاوت بود.

یک بار با چند تا از اقوام دسته جمعی به مشهد رفتیم. در راه گفتند: «پول برای مخارج همسرم جمع کنیم.» گفت: «برای چی پول جمع کنیم؟!» گفت: «برای غذایی یا میوه یا....» همسرم ناراحت شد. گفت: «من پول دارم خرج می‌کنم. هر موقع پول من تمام شد، آن موقع شما خرج کنید.» یک هفته در مشهد بودیم هر خرج که بود، همسر من داد. وقتی به تربت­جام برگشتیم. آمدند و به همسرم پول دادند. گفتند: «این پول برای شما است.» همسرم گفت: «شما مهمان من بودید، من چیزی نمی‌گیرم، شما هم اولین بار بود که با من به مسافرت آمدید. سری بعد شما خرج را بدهید.» که سری بعد هم در کار نبود و شهید شد. هنوز هم آن همسفرها می‌گویند: «تا زنده باشیم، آن سفر را فراموش نمی‌کنیم.»

نظر شهید به مسائل اقتصادی امروز.

او در هر صورت می‌گفت: «خدا روزی­رسان است.» در هر صورت اصلا برای خرجی خانه و ...دغدغه نداشت و فقط می‌گفت: «خدا برساند، خدا بزرگ است.» یک روز آمد و گفت: «یک 20-30 تومان داری به من بدهی؟» می خواست به همسایه بدهد. گفتم: «به خدا ندارم.» گفت: «چرا قسم می‌خوری؟! این 20 تومان این جا است.» گفتم: «این 20 تومان مال خودم هست.» گفت: «خانم این 20 تومان را به او بده.» گفتم: «خب مال خودم هست.» گفت: «آن 20 تومان را به او بده.» 20 تومان را به همسایه دادم. گفتم: «به خدا تمام داریی خانه ما همین 20 تومان بود. اگر مهمان بیاید، چه کار کنیم؟!» گفت: «خانم اگر مهمان بیاید، روزی‌اش جلوتر از خودش می‌آید.» می‌گفت: «مشکل او حل شود، مشکل ما هم خدا بزرگ است.» اصلا به این فکر نمی‌کرد، بچه بیمار می‌شود.

 یک شب دیگر هم غذا درست کرده بودم، اندازه خودم و شوهرم تقریبا سه استکان برنج درست کرده بودم. شوهرم از مسجد آمد، گفت: «خانم سه نفر مهمان داریم.» گفتم: «مرد نمی­توانستی زودتر بیایی، بگویی که غذا را اضافه کنم؟!» گفت: «همین غذا کافی است.» آمد در قابلمه را باز کرد؛ روی قابلمه زد. گفت: «این برنج اضافه هم می‌شود خانم نگران نباش.» شاید باورتان نشود خدا شاهد است آن سه نفر بودند، خودم، بچه و شوهرم بودیم. ناهار خوردیم، شب هم از آن خوردیم و فردا ناهار هم از آن خوردیم و آن برنج تمام نشد. بعد همسرم گفت: «خانم دیگه نخور. این را به همسایه بده؛ بیرون هم نریز. دانه‌ای از آن بیرون نریزی.» به همسایه گفتم: «می‌خوری؟» گفت: «بله.»

سفارش به جوانها برای ازدواج.

بله تشویق می‌کرد و می‌گفت: «زن بگیرید، ازدواج کنید، به مسجد بیایید و نماز بخوانید.» من و شوهرم تایبات که بودیم، درخواست باز خریدی برای خودش داده بود. گفتم: «چرا این کار را می‌کنی؟!» گفت: «من باید باز خرید شوم و به روستا بروم.» گفتم: «خب برای چی روستا بروی؟!» می‌گفت: «جوان‌های روستا خیلی بی‌راه هستند؛ باید به آن­جا بروم تا اونها را به مسجد دعوت کنم؛ باید بروم آن‌ها را سر و سامان بدهم. من فقط برای همین به روستا می‌روم. می‌روم ملک پدرم را اجاره می‌کنم و می‌کارم.» می‌گفتم: «تو چه نیاز به ملک پدرت داری؟!» می‌گفت: «نه من به خاطر جوان‌های روستا می­خواهم بروم، تا به انحراف کشیده نشوند و به راه خدا بروند؛ مسجد خالی است.»

تصمیم و نیت شهید برای خدمت به نیروی انتظامی.

درس که می‌خواند؛ بعد از درس به اداره راه رفت و یک مدت در اداره راه بود و بعد به سربازی رفت. چند وقت که رفت،

 درخواست استخدامی داده بود و گفته بود: «استخدام شوم و خدمت کنم و زیر پرچم بیایم.» چون قدش بلند بود و هیکل خوبی داشت، او را گرفته بودند. دو سال که خدمت کرده بود، من با او ازدواج کردم. به من گفت: «من دوست دارم که برای ملتم، برای ایران خدمت کنم. اگر مشکلی پیش بیاید، زیر پرچم هستیم و بالاخره باید خدمت کنیم.»

دنبال مادیات نبود. تایبات که بودیم این­طور نبود که نداشته باشیم یک حصیر پلاستیکی خریده بود و پایین خانه انداخته بود. به او گفتم: «چرا این را خریدی؟» گفت: «من روی این بشینم که یادم نرود و یادم بیاید که پیامبرهای ما چه­طور زندگی کردند. زیاد روی قالی و فرش نرم نباید باشم.» وقتی که آن­جا می‌نشست؛ بچه را در کنار خودش می‌نشاند. خدا می‌داند که وقتی بلند می‌شد، نشانه خط‌های پلاستیکی حصیر روی پای بچه بود. به او می‌گفتم: «بچه گناه دارد.» می گفت: «اشکال ندارد باید یک کم هم اذیت بشود، نباید زیاد ناز نازو باشد.»

آرزوی شهید.

خیلی دوست داشت که به شهادت برسد؛ مادرم یک همسایه داشت که افغانی بود و این بنده خدا به اسم رحیم بود. خیلی آدم با خدایی بود و هر زمان که ما به روستا می‌رفتیم، من شوهرم را نمی‌دیدم می‌گفتم: «کجایی؟» می‌گفت: «خانم پیش رحیم هستم.» می­گفتم: «رحیم کجاست؟ تو در مسجد هستی؟ در مسجد پیش رحیم نشسته بودم.» تا صبح نماز و قرآن می‌خواندند و صحبت می‌کردند. بعد صبح این بنده خدا رفت و در جنگ افغانستان شهید شد و جنازه او را به همان روستای مادرم آوردند. و در آن­جا خاکش کردند. وقتی که رفتیم، در آن­جا صدا زد که ای نامردی کردی، بد رفیقی کردی گفتم: «با چه کسی هستی؟» گفت: «با رحیم هستم؛ رفت و ما را با خودش نبرد؛ تا وقتی­که بود با هم بودیم؛ اما وقتی رفت و شربت شهادت را خورد به ما نداد.» یک سال بعد از او همسر من شهید شد. همیشه هم می‌گفت: «خدایا! هر موقع ما را از دنیا می‌بری، شهید از دنیا ببر.» و می‌گفت: «تا من شهید نشوم، جنگ ایران و عراق نمی‌خوابد.» آبان 1366 شهید شد، آخر همان سال جنگ ایران و عراق تمام شد.

مجروحیت.

کردستان که بود، یک شب آمد و گفت: «ماشین از روی مین رد شد؛ پنجاه – شصت متر که ماشین فاصله گرفت، مین منفجر شد؛ لیاقت شهادت ندارم.»

حال و هوای روزهای آخر شهید.

یک هفته قبل از این­که برود، دلتنگ روستا شد و گفت: «می‌خواهم روستا بروم.» گفتم: «چرا می‌خواهی بروی؟! من هم می‌آیم.» گفت: «نه می‌خواهم بروم با پدرم تنها باشم.» به روستا رفت و سه شب در روستا بود. بعد که آمد وگفت: «نگفتم بذار روستا بروم، عمویم فوت کرد. اگر نمی‌رفتم عمویم را نمی‌دیدم.» عموی شوهرم که دایی من می‌شد و پدر شوهر من است. من زمانی که شوهرم شهیدشد، نوزده سالم بود و غصه زن داییم را که می‌خوردم می‌گفت: «به فکر هیچ کس نباش، به فکر خودت باش؛ تو از زن­داییت جوان‌تر هستی و بچه کوچک هم داری.»

همان روزی که شوهرم از روستا آمد، یک مقدار انار خرید و گفت: «این‌ها را دانه کن، یک مقدار می‌خوابم، بعد بیدار شوم با هم بخوریم.» گفت: «نه همین الآن بیاور بخوریم.» آوردم خوردیم وخواست بخوابد. گفت: «کسی دنبالم نیامد؟» گفتم: «نه.» آخر نمی‌خواستم برود. گفت: «دروغ نمیگویی؟ از چشمانت مشخص است، دروغ می‌گویی؟» گفتم: «چرا یک سربازی دنبالت آمد و سراغت را گرفت.» گفت: «پادگان می‌روم و می‌آیم.» رفت و آمد، ناهار خوردیم وگفت: «می‌خوابم، موقع اذان بیدارم کن بروم.» گفتم: «کجا؟ برای چی بروی؟!» گفت: «مأموریت دارم، باید بروم.» گفتم: «چند روز خانه نبودی، تازه آمدی کجا می‌خواهی بروی؟» گفت: «این مأموریت را باید بروم. اگر بروم، یک هفته مرخصی به من می‌دهند.» شوهرم خوابید و عصر که اذان گفت بیدارش نکردم؛ به قصدی که نرود. یک دلهره‌ای داشتم و یک دفعه ده دقیقه بعد از اذان بیدار شد و گفت: «ای پدر سوخته.» گفتم: «چی شده است؟!» گفت: «بیدارم نکردی؟» گفتم: «نمی‌خواستم بروی.» گفت: «نه مأمورم و معذور هستم. من مامورم، باید بروم.» همیشه هر دفعه که می‌رفت، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت و در را می‌بست؛ اما این بار سه بار رفت و برگشت؛ خداحافظی کرد، بچه‌ها را بوس کرد و بیرون که رفت، بیرون یک پنجره‌ای داشتیم که توری داشت؛ توری را پاره کرد وگفت: «خانم بچه‌ها را بالا بیاور.» گفتم: «چرا؟» گفت: «می‌خواهم او را ببوسم.» گفتم: «هیچ موقع این کار را نمی‌کردی؟» گفت: «این­بار یک­طوری هستم، دوست دارم بوسشان کنم». دست من را هم فشار داد و گفت: «خانم خدا حافظ. آیا هنوز هم دیگر را ببینیم یا نه؟» گفتم: «ان شاءالله که می‌بینم.» گفت: «ان شاالله که ببینی؛ ولی شاید نبینیم.» که دیگر ندیدیم.

خبر شهادت.

شب به پادگان رفت و صبح که نیامد، من نگران شدم. چون گفت: «ساعت چهار صبح می‌آید.» صبح صاحب­خانه به در خانه آمد و گفت: «خانم فیضی دیشب خواب همسرتان را دیدم، تنباکو به من داده است.» و گفت: «برو به زنم بده قلیان چاق کند و بکشد.» گفتم: «یعنی چی!؟ او کلا مخالف این چیزها بود!» گفت: «به خدا خواب دیدم.» همسایه خبر داشت؛ ولی به من نمی‌گفت. این بنده خدا بیرون رفت و من به بچه‌ها چای و صبحانه دادم. تا این­که ساعت ده شد و شوهرم نیامد و یکی از همکاراش آمد و گفت: «آقای فیضی خانه است؟» گفتم: «دیشب مأموریت بوده است، هنوز نیامده است. شما خبری دارید؟» گفت: «نه به خدا من دیشب خانه بودم. فکر کردم آقای فیضی هم خانه است!» مقداری شک کردم و گفتم: «با لباس نظامی به در خانه آمده است، حال آقای فیضی را می‌پرسد!» بعد از او دیدم که برادرم و داییم به خانه ما آمدند. صبح گفتم: «برای چی آمدید؟!» گفتند: «آمدیم حالت را بپرسیم.» گفتم: «آقای فیضی از دیشب رفته و نیامده است.»

 برادرم یک دفعه گفت: «یک ماشین تصادف کرده است، فکر کنم ماشین این‌ها بوده است و فکر کنم زخمی شده باشد.» تا این حرف را زد، چادر رنگی به سر کردم و متوجه نشدم که چه چیزی پوشیده­ام و بیرون رفتم و به تمام بیمارستان‌های تایبات رفتم. وقتی­که برگشتم، دیدم یک دمپایی مردانه و یک زنانه پوشیده­ام. در بیمارستان پرسیدم و گفتم: «زخمی آوردند؟» گفتند: «نه به تربت­جام بردند.» گفتم: «تصادف بوده است؟» گفتند: «نه درگیری بوده است». این را که به من گفت، یک طوری شدم و وقتی که به خانه آمدم، دیدم ماشین نظامی به در خانه آمده و چند مأمور و نظامی در خانه است. گفتم: «چی شده است؟!» گفتند: «هیچ. آقای فیضی زخمی شده است؛ او را به بیمارستان تربت­جام بردند و می‌خواهیم شما را آن جا ببریم.» تنها کاری که کردم به طرف لباس­های همسرم رفتم و برایش لباس برداشتم. برادرم گفت: «چه کار می‌کنی؟! لباس نمی‌خواهد.» گفتم: «نه جمشید نماز می‌خواند. اگر زخمی شده باشد، لباسش خونی است باید لباس تمیز بردارم.» عموی همسرم گفت: «بگذار بردارد.»

 دعایم این بود خدا کند زنده باشد، حالا اشکال ندارد که زخمی شده باشد. ما را به جلوی پادگان تربت­جام بردند و تا غروب من را داخل ماشین نگه داشتند. گفتم: «چرا من را نمی‌برید؟ من می‌خواهم به ملاقات همسرم بروم.» گفتند: «او را مشهد بردم.» دیدم ماشین به سمت روستا می‌رود، گفتم: «چرا سمت روستا می‌روید؟!» عمویم گفت: «همسرت را به مشهد بردند.» گفتم: «خوب چرا به مشهد نمی‌برید؟» گفتند: «نه نمی‌شود.» فردا مرا به روستا بردند، سه شب در روستا بودم و خبری نداشتم.. شبی که می‌خواستند همسرم را برای تشیع بیاورند، برادرم گفت: «خواهر یک چیزی به تو بگویم، سر و صدا نمی‌کنی؟ جیغ نمی‌کشی؟ قسم بخور.» گفتم: «به قرآن، به جان جمشید.» و من وقتی­که قسم همسرم را می‌خوردم، اگر جانم می‌رفت، قسمم را نمی‌شکستم. گفت: «جمشید شهید شده است.» من تا صبح دیگر چیزی نمی‌گفتم، لال شده بودم و نمی‌توانستم چیزی بگویم. دایی‌ام آمد، پدر شوهرم آمد و به من گفتند: «جیغ بکش، گریه کن.» پدر شوهرم به صورتم زد وگفت: «جیغ بکش.» من نمی‌توانستم. به برادرم حرف زدند و گفتند: «تو چرا او را قسم دادی؟!» گفت: «نمی‌خواستم بقیه بفهمند.»

مراسم تشییع.

از طرف پادگان ایشان را بیرون آوردند و زمانی­که شهید را دیدم؛ انگار که خواب باشد و تیر به قلبش خورده بود. هزاران نفر آدم آمده بود و جا نبود که ماشین‌ها را پارک کنند. از بنی­تاک تا روستای ما 20 کیلومتر راه است، پشت سرهم در بنی تاک و یک سر به روستا ماشین بود و با همان لباس نظام او را خاک کردند و فقط کفش‌هایش را درآورده بودند. تا هفتم و چهلم مراسم بود و الآن اگر کسی مشکلی دارد، به سر مزار شهید می‌رود.

وصیتنامه.

شوهرم هشت ماه در کردستان بود، به خانه آمد و گفت: «قسمت نشد شهید شوم.» بعد از چند وقت شوهرم به روستا آمد و چند شب پیش پدرش بود بعد به خانه آمد و گفت: «من باید پادگان بروم.» گفتم: «برای چی بروی؟!» گفت: «مأموریت دارم.» گفتم: «تو چند شب نبودی.» گفت: «خانم اگر امشب به مأموریت بروم، یک هفته مرخصی دارم. با هم به مشهد می رویم، حرم می‌رویم، خانه مادرت می‌رویم.» گفتم: «خوب است و خوشحال شدم.» عصر اذان گفت و از خانه بیرون رفت. وقتی که خواست برود گفت: «خانم خبر داری عمویم فوت کرده است؟!» عموی ایشان دایی من می‌شد، من ناراحت شدم. گفتم: «چه خبر بدی دادی؟!» تو فکر رفتم گفت: «چی شد؟! به چی فکر می‌کنی؟!» گفتم: «به زن دایی فکر می‌کنم جوان است، بچه زیاد دارد. دلم برایش می‌سوزد.» گفت: «خانم دلت فقط برای خودت بسوزد. دلت برای هیچ­کس نسوزد.» گفتم: «چرا این­طور می‌گویی؟!» گفت: «شاید من الآن بیرون رفتم و دیگه بر نگشتم. تو هم جوانی و هم بچه کوچک داری، تو تازه خیلی جوان‌تری.» این حرف را که زد، شانه‌اش را گرفتم و گفتم: «نمی‌گذارم بیرون بروی، اصلا نمی‌گذارم این مأموریت را بروی.» گفت: «خانم مگر می‌شود، به مأموریت نروم؟!» گفتم: «پس چرا این حرف را زدی؟!» گفت: «شوخی کردم تو جنبه شوخی نداری.» خدا شاهد است همان شب که رفت، دیگر برنگشت و شهید شد و فردا صبح خبر دادند که تصادف کرده است. دیگر کم کم گفتند: «شهید شده است.»

روزهای دلتنگی.

سر مزارش می‌روم یا صلوات می‌فرستم، آرام می‌شوم.

احساس سر مزار.

فکر می‌کنم واقعا به داخل خانه خودم می‌روم، شهید با من صحبت می‌کند و تمام آن خاطرات برایم مرور می‌شود. آرامشی که در آن­جا دارم هیچ­جا ندارم. دخترم گاهی می‌آید، و می‌گوید: «مادر رفتم با پدرم دعوا کردم.» می‌گویم: «چرا رفت و ما را تنها گذاشت، چرا ما را با خودش نبرد؟ ما به او نیاز نداشتیم؟ چرا فکر خودش را کرد و فکر ما را نکرد؟» می‌گویم: «به فکر آخرت ما هست و آن دنیا ما را شفاعت می‌کند، نگران نباشید.» پدرم تازه به رحمت خدا رفته است؛ شب هفت محرم پدرم را به خاک سپردیم و گریه می‌کردم، دخترم می‌گفت: «مادر فکر می‌کنم، الآن پدرم فوت کرده است؟ تا الآن جای خالی او را حس نمی‌کردم، پدر بزرگ جایش را برای ما پرکرده بود؛ اما الآن جای خالی پدرم را حس می‌کنم.»

خاطره.

یک روز با شوهرم آمدم به خانه مادرم بروم؛ موتور داشتیم. موتورمان خراب شد. از این روستا تا روستای دیگر مجبور بودیم پیاده برویم. دختر بزرگم تقریبا دو ساله بود و خیلی چاق بود، از این روستا تا روستای دیگر که رفتیم، این بچه بر سر گردن پدرش بود. در راه که می‌رفتیم، پسر خاله همسرم همسفر ما شد. یک مقدار که رفتیم، گفت: «دخترت را بده من بیاورم.» گفت: «نه دخترم را خودم می‌آورم.» این­قدر خسته شده بود! که عرق می‌ریخت. گفتم: «چرا ندادی تا او را بیاورند.» گفت: «من هیچ­وقت دخترم را نمی‌دهم پسر خاله‌ام روی شانه‌اش سوار کند و بیاورد چون دختر است و دوست ندارم هیچ­وقت دخترم را دست نامحرم بدهم». گفتم: «این بچه کوچک هست، سه سال دارد.» گفت: «باشد کوچک باشد، آن آقا که بزرگ هست! دوست ندارم دخترم را کول او کنم، پسر خاله‌ام هم که باشد». بد دل نبود این واقعا از ایمان قوی او بود.

خاطرات شهید در زندگی مشترک.

همسرم یک مدتی بود که روزه می‌گرفت؛ ولی من متوجه نمی­شدم که روزه است. حدود یک ماه این­طور بود صبح‌ها می‌گفت: «خانم من صبحانه پادگان می‌روم.» ناهار هم که می‌آمد، می‌گفت: «پادگان خوردم.» با خودم کلنجار می‌رفتم، ناراحت بودم و می‌گفتم: «صبحها بلند می‌شوم، چایی درست می‌کنم، صبحانه نمی‌خورد، ظهر هم که ناهار نمی‌خورد.» می‌گفتم: «شاید غذای من را دوست ندارد، بخورد یا از من ناراحت است.» یک روز با بچه‌ها داشتیم ناهار می‌خوردیم، دیگر برایم عادی شده بود. گفته بود: «من دیگر هیچ­وقت ناهار نمی‌آیم.» در دلم ناراحت بودم؛ اما به رویش نمی‌آوردم یک دفعه قاشق دست خودم را گرفت و شروع به غذا خوردن کرد. خیلی از این کارش خوشحال شدم. حتی نگفت: «یک قاشق دیگر بیاور.» چندتا قاشق که خورد، داد زد و گفت: «ای خدا! چه کار کردم؟» گفتم: «چی شد؟!» گفت: «خانم روزه‌ام را خوردم.» گفتم: «روزه بودی؟!» گفت: «نه خانم شوخی کردم.» آن روز من دست دور گردنش انداختم، این­قدرگریه کردم و عذر خواهی کردم! از این­که آن روزه بوده است؛ ولی من فکر بد درموردش کرده بودم. گفت: «خانم شما چرا گریه می‌کنی؟! من مقصرم، باید بهت می‌گفتم.» روزه می‌گرفت و یک موقع خانه فامیل دعوت بودیم و می‌رفتیم، می‌گفت: «خانم شوهر من چاق است ناهار نمی‌خورد.» در صورتی که لاغر هم بود یا می‌گفتیم: «ما ناهار نمی‌توانیم بیاییم، شب می‌آییم.» تا دیگر که بعدا همه متوجه شدند شوهرم روزه می‌گیرد و ناهار نمی‌تواند بخورد.

اطرافم را دیوار بکشید.

یکی از اقواممان یک بار خوابش را دیده بود و به او گفته بود: «دور قبر من را دیوار بکشید.» آن بنده خدا به او گفته بود: «چرا دیوار بکشیم؟!» گفته بود: «موقعی که می‌خواهم نماز بخوانم، نمی‌توانم بلند شوم، نمی‌توانم راحت باشم، من وقتی می‌خواهم نماز بخوانم بلند که می‌شوم، زن‌های روستا که آمده‌اند سرشان و پایشان لخت است؛ دوست ندارم این‌ها را ببینم. دورم را دیوار بکشید که وقتی می‌خواهم نماز می‌خوانم، دورم پوشیده باشد و دورم را نبینم و راحت باشم.»

زمانی­که شهید شد، دختر کوچکم 1 سال و 8 ماهه بود و دختر بزرگم 3-4 ساله بود؛ یک ناراحتی در خانه‌مان پیش آمد و تنها کاری که کردم، به سر مزارش پناه بردم و این­قدر هوا سرد بود! که خدا می‌داند اگر بیرون می‌رفتی، یخ می‌زدی. با بچه‌هایم به سر مزارش رفتم و گفتم: «من به خودت پناه می‌آورم، دیگه حالا خودت هر کار کردی، کردی. هرکسی­که می‌خواهد ما را اذیت کند.» مزارش روی یک تپه بلندی است. بچه‌ها همین­طور سرشان روی پایم بود و من چادرم را روی آن‌ها انداخته بودم. دم غروب بود. یک نفر آمد و گفت: «بیا خانه ما برویم.» گفتم: «نه باید پدر شوهرم از خانه من بیرون برود، من خانه خودم بروم.» گفت: «حالا پدر شوهرت ناراحت هست، فعلا بیا خانه ما برویم.» بالاخره مرا راضی کرد و گفت: «بچه‌ها یخ می‌زنند.» وقتی که چادرم را از روی بچه‌ها برداشتم، بچه‌ها از شدت گرما عرق کرده بودند؛ با این­که هوا این­قدر سرد بود! و فقط یک چادر روی آن‌ها بود. وقتی که آن بنده خدا این صحنه را دید، فریاد زد و خودش را روی قبر شهید انداخت و گفت: «تو چه کسی بودی که ما تو را نشناختیم!» دوید و نزد پدر شوهرم رفت و قضیه را برای او تعریف کرد. خیلی معجزه و خاطره از شهید دارم؛ من سال 1366 شوهرم را از دست دادم و هنوز غذا خوردنش در ذهنم است.

اگر خاطره­ای است باز بگویید.

دیگر نمی‌توانم صحبت کنم، اگر می‌خواهید حضوری بیاید. نیروی انتظامی قبلا به دیدار ما می­آمد؛ اما مدتی است که خبری نیست و ما را فراموش کردند. همین آمدنشان یاد و خاطره شهید را زنده می‌کند و من فقط همین را می‌خواهم بگویم. وقتی­که می‌آمدند می‌گفتم: «این همکارهای شوهرم هستند که آمدند و یادی از ما می‌کنند.» الآن چند وقت است که به خانه ما نیامدند و سرکشی نکردند.

حضور و برکت معنوی شهید.

بله واقعا همان برکتی که در خانه شهید بوده است را احساس می­کنم. آن موقع آن برنج را که درست کردم، تا دو روز از آن خوردیم. الآن در خانه خودم و برای خودم و شوهرم که درست می‌کنم، وقتی که بچه‌ها سر زده می‌آیند و می‌گویند: «غذا چی داری؟» می‌گویم: «این است.» می‌گویند: «همین؟» می‌گویم: «همین بس است، کافی هم است، اضافه هم می‌آید.» و واقعا همان­طور می‌شود و همیشه از غذا باقی می‌ماند. شما که گفتید: «غذا کم است! بخورید تمام شود.» می‌گویند: «سیر شدیم، دیگر نمی‌توانیم.» یک شب با دخترها داخل خانه نشسته بودیم و یک دفعه دیدم، بوی عطر گل محمدی داخل خانه پیچید. از بچه‌ها پرسیدم شما هم حس می‌کنید، گفتند: «بله.» و هیچ­کس هم عطر نزده بود. این بو هر چند وقت یک­بار داخل خانه می‌پیچد و بیش‌تر وقت‌ها زمانی است که من و بچه‌ها تنها هستیم. از این همسرم یک پسر دارم که بسیار شبیه شهید است و همه تعجب می‌کنند که این چه­طور این­قدر! اخلاقا شبیه شهید است. خیلی متین، با اخلاق و خوب است.

یک بار گچ سقف خانه‌ام ریخت و به بنیاد رفتم و به آن‌ها گفتم: «خانه ما این طور هست و نیاز به تعمیر دارد.» گفتند: «شما وام گرفتید و ..... و برای شما بودجه‌ای نیست که هزینه کنیم. «من به خانه آمدم و به بچه‌ها گفتم: «فعلا یک پلاستیک بزنیم تا پولی دستم بیاد و سقف را درست کنیم.» یک روز بعد از ظهر بود و با بچه‌ها داخل خانه خواب بودیم که دیدم، در خانه را می‌زنند. در را باز کردیم؛ از بنیاد بودند آمدند و خانه را نگاه کردند. گفتم: «چی شده است؟ قضیه چی هست؟» گفتند: «از تهران یک بودجه­ای برای شما آمده است که صرف هزینه خانه‌یتان کنیم.» اصلا فکر نمی‌کردم گفتند: «یک هفته پیش بنیاد آمدی و ما گفتیم بودجه نداریم از خود تهران زنگ زدند که این بودجه برای خانواده فلان شهیده است.» این بودجه برایم آمد و به من گفتند: «به تهران زنگ زدی؟» گفتم: «نه.» گفتند: «نامه به تهران زدی؟» گفتم: «نه.» گفتند: «این بودجه از تهران برای شما آمده است و ما آمدیم، ببینیم واقعا سقف خانه‌ات خراب هست، یا نه؟» آن موقع پسرم دوم راهنمایی بود، ده- پانزده سال قبل هجده میلیون به من دادند.

با پسرم داخل ماشین بودیم. گفت: «مادر چک دارم، چه کار کنم؟» گفتم: «مادر خدا بزرگ هست.» گفت: «من هم هر موقع می‌گویم می‌گویی: خدا بزرگ هست، به خدا دوازده میلیون چک دارم.» گفتم: «خدا بزرگ هست.» خدا شاهد است، به هفته نکشید، بیست و دو میلیون به حساب پسرم ریختند. گفت: «مادر تو چه­طور می‌گویی خدا بزرگ هست! وقتی که می‌گویی، مشکل حل می‌شود.» می‌گویم: «من از ته دل می‌گویم خدا بزرگ هست.» واقعا مثل همان حرف شهید که همیشه می‌گفت: «خانم خدا بزرگ هست، امروز را بخوریم، فردا خدا بزرگ هست، به فکر فردا نباش.»

تأثیر شهادت شهید.

خیلی خیلی مثل یک بمب که صدا کند، شهادت همسرم صدا کرد و تمام مردم این منطقه جمع شده بودند و می‌گفتند: «پسر حاج آقا شهید شده است.» و همه می‌گفتند: «جمشید از روز اول راهش را انتخاب کرده بود.» پدر شوهرم آدم تندی بود؛ اما خیلی آبرومند بود، یعنی کسی در آن منطقه روی حرف پدر شوهرم جرأت نمی‌کرد حرف بزند.

 شب که شوهرم شهید شده بود از تایبات به سراغش آمدند و گفتند: «حاج آقا بیایید تایبات برویم.» گفت: «برای چه بیایم؟» گفتند: «پسر شما فکر کنم زخمی شده است.» گفته بود: «نه پسر من زخمی نشده است، پسرم شهید شده است.» گفتند: «نه حاج آقا.» گفته بود: «من دیشب خواب پسرم را دیده‌ام.» همان شب حاج آقا خواب دیده بود که یک هواپیمای سبزی در حیاط خانه چرخید و به روی پشت­بام رفت، چرخید و چرخید تا آن بالا رفت. گفت: «آن هواپیمای سبز پسرم بوده است. نیازی نیست من را تایبات ببرید. پسر من خونش سرخ‌تر از بقیه نیست. این همه شهید دادیم، به پسرم افتخار می‌کنم، بچه‌ام شهید شده است.» زمانی که شوهرم را آوردند و ما گریه می‌کردیم، پدرشوهرم ما را دعوا می‌کرد و می‌گفت: «گریه نکنید، خوشحال باشید، جیغ بزنید که بچه‌ام شهید شده است.» من افتخار می‌کنم.

 

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی