همیشه برای امام حسین بخون

همیشه برای امام حسین بخون

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 29 شهریور 1400 ساعت 16:34

می‌گویند دخترها بابایی هستند، اما دختری كه در 5 سالگی طعم تلخ یتیمی را چشیده و از نوازش گرم دستان پدر محروم شده، عطشش به‌مراتب بیشتر است و دل‌سوخته‌تر.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید احمد جعفری ندوشن در سال 1341 در تهران به دنیا آمد. در ادامه با دختر ایشان خانم مهدیه جعفری ندوشن مصاحبه‌ای کردیم.

همراه من باش!

5 ساله بودم که در اوج شیرینی‌های کودکانه زندگی و ابتدای درک حضور مهربانانه پدرم، او را از دست دادم. نسبت به واژه پدر حس غریبی دارم؛ چون هیچ‌وقت نتوانستم او را آن‌گونه که باید درک کنم و در آغوش بکشم؛ اما از سویی همیشه حضورش را در زندگی خودم حس کردم و کمک‌هایش باعث دلگرمی من بوده است.

مثلاً مدتی پیش که قرار بود مادرم عمل سنگینی انجام دهد احساس تنهایی می‌کردم. در شرایط سختی قرارگرفته بودم. خواهر و برادری هم نداشتم که همراهی‌ام کنند.

دیسک گردن مادرم پاره و مهره ششم و هفتم استخوانش بیرون زده بود و تحت‌فشار قرار داشت. مادر چند روزی بود که وقتی راه می‌رفت تعادلش را از دست می‌داد و به زمین می‌خورد و دست‌وپایش خواب می‌رفت. وقتی به دکتر مراجعه کردیم گفت که نیاز به عمل دارد، اما عمل خطرناکی بود. قبل از عمل دکتر گفت باید رضایت‌نامه را امضا کنم. لحظه سختی بود. به پدرم متوسل شدم و گفتم: «پدر، من جز مامان هیچکسی را در دنیا ندارم. خودت باید کمک کنی و به من انرژی مثبت بدهی. کاری از من ساخته نیست.» بعد از عمل مادر که حدود ۶ تا ۷ ساعت طول کشید، دکتر با رضایت از اتاق عمل خارج شد. کیفیت عمل برای دکتر جالب بود و می‌گفت: «اصلاً انگار معجزه بود، درصد کمی احتمال موفقیت و زنده ماندن بیمار وجود داشت، اما خداروشکر عمل خوبی شد

چند روز بعد مرخص شد و به منزل برگشت. غروب بود که دلم هوای زیارت امام رضا (علیه‌السلام) را کرد. همان شب بلیت تهیه کردم و صبح به مشهد رفتم. همان شب مادر خواب پدرم را می‌بیند که به خانه آمده و از مادر دلجویی می‌کند و به ایشان محبت می‌کند. بعد دست مادر را می‌گیرد و از خانه بیرون می‌روند.

 مادرم تعریف می‌کرد که وقتی از خانه بیرون آمدیم، وارد محیطی مانند جنگل بسیار زیبا شدیم. بعد از مدتی پدر عزم رفتن می‌کند.

مادرم طبق عادت همیشه که پدرم من را با موتور به گردش می‌برد و برایم خرید کرد و بعدازآن به سرکار می‌رفت به پدرم می‌گوید: «پس مهدیه چی؟!» پدرم می‌گوید: «من باید بروم دیرم شده» مامان میگه: «اما قرار بود مهدیه را به گردش ببری، دلش تنگ‌شده.» اما پدرم می‌گوید: «الان وقتش نیست. نمی‌توانم ببرمش.» مادر بسیار اصرار می‌کند و پدرم قبول نمی‌کند. نهایتاً به خاطر اصرار زیاد مامان، پدر قبول می‌کند و مادرم به خانه برمی‌گردد تا مرا همراه خود ببرد که از خواب بیدار می‌شود.

همان موقع من در حرم امام رضا (علیه‌السلام) بودم. ساعت نه و نیم بود که همه زائران را از حرم بیرون کردند و به من که در حالت گریه از خود بیخود بودم چیزی نگفته بودند. حدود ساعت ۱۱ شب بود که دیدم خادمی جلوی من ایستاده و من را صدا می‌زند. خادم دستش را دراز کرد و چیزی به من داد و گفت این هدیه از طرف امام رضاست.

نوحه­ خوانی

سال ۹۱ بود. هنوز به کربلا نرفته بودم و بسیار مشتاقش بودم. شبی پدرم را در خواب دیدم که شروع کرد به خواندن و دستم را گرفت و گفت: «هرچه می­خوانم همراه من تکرار کن.» تکرار کردم. پرسیدم: «بابا، الان که محرم نیست، برای چی برای امام حسین (علیه­السلام) می‌خونی؟» گفت: «باباجان، همیشه برای امام حسین (علیه­السلام) بخون، محرم و غیر محرم نداره. هر وقت تونستی برای ایشون بخون.» دوباره شروع به خواندن کرد و گفت تکرار کن. به پدر اصرار کردم که صدایش را ضبط کنم. گفتم: «من هیچ‌چیزی از شما ندارم، دوست دارم صدای شما را داشته باشم.» گفت: «برو واکمن رو بیار.» واکمن را آوردم. دستم را گرفت و دوباره شروع به خواندن کردیم که از خواب پریدم.

یک هفته بعدازاین خواب، دایی‌ام به‌صورت معجزه‌آسایی تماس گرفت و پرسید: «ما می‌خوایم برویم کربلا، میای؟» گفتم: «پاسپورت ندارم، هزینه سفر هم ندارم.» گفت: «نگران نباش، اینا جور میشه. تو نیت کن.» پاسپورت من دو روزه آمد و در لحظه آخر اسم من در لیست مسافران قرار گرفت. عجیب بود، احساس کردم نوحه‌ای که در خواب همراه با پدرم خواندم همین سفر کربلا بود.

وقتی از مرز مهران رد شدیم، هندزفری را در گوشم گذاشتم تا نوحه گوش کنم. اولین نوحه‌ای که به‌صورت اتفاقی آمد، همان نوحه‌ای بود که پدرم در خواب می‌خواند.

هوا هوای حسین، هوای کرب و بلا...

با شنیدن همان نوحه صدای های‌های گریه‌ام در اتوبوس پیچید. تمام لحظات آن سفر به یاد پدرم بودم. سفر عجیبی بود.

پدرم وصیت‌نامه نداشت. پارسال خیلی بی‌قرار بودم و دلتنگ پدرم شده بودم. چند روزی به عید مانده بود که حس عجیب‌وغریبی داشتم. به مزار پدرم رفتم و با او درد دل کردم و خیلی شکایت کردم از اینکه چرا ما را تنها گذاشته و رفته است. گفتم: «ای‌کاش نشانه‌ای به من می‌دادی. من هیچ‌چیز ازت ندارم.» چند روز بعد که خاله‌ام منزل مادربزرگم را خانه‌تکانی می‌کرد، از بین کتاب‌های پدربزرگم آخرین نامه پدرم را پیدا کرد که در آن نامه چندکلمه‌ای برای من نوشته بود: «به دختر خوب و مهربانم سلام من را برسانید. از طرف من به‌صورت او بوسه زنید

چند روز بعد وقتی عکس‌های پدرم را مرور می‌کردم، نگاهم به ساعت مچی افتاد که همیشه در دستش بوده و به آن علاقه داشته است و همیشه به مادرم می‌گفتم ای‌کاش این ساعت را نگه می‌داشتی.

ده روز بعد منزل مادرم بودم. یکی از کشوهای میز را باز کردم و دیدم ساعت بابا آنجاست. وقتی از مادرم در مورد آن پرسیدم گفت: «بعد از اسباب‌کشی پیدا کردم

همان چند روز قبل اسباب‌کشی کرده بودیم.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی