همه دنیا خیس شد از اشک‌های من

همه دنیا خیس شد از اشک‌های من

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 31 شهریور 1400 ساعت 11:25

از بچگی فرق داشت. مؤدب و زحمت‌کش بود. به پدرش احترام می‌گذاشت و خیلی هوای مادر را داشت. عباس زمینی نبود. مدتی در زمین زیست و به آسمان پرکشید.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید عباس شهبازیان در شمیران تهران به دنیا آمد و در سال‌های آخر جنگ، در دهلران زبیدا به شهادت رسید.

در ادامه مصاحبه‌ای با سرکار خانم حوریه ملک‌زاده مادر شهید عباس شهبازیان داریم.

نوجوانی

از بچگی مؤدب و مؤمن بود. نمازش را اول وقت می‌خواند و به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت. اصلاً در برابر والدین حاضرجوابی نمی‌کرد. همیشه قبل از نماز به زیبایی قرآن می‌خواند. وقتی دانش‌آموز بود به درس خیلی علاقه داشت و همیشه درس می‌خواند. گاهی به او می‌گفتم: «کمی برو بیرون.» می‌گفت: «مادر، درس نخوانم؟ باید درس بخوانم تا به‌جایی برسم.»

بعد هم به دانشگاه رفت و پزشک داخلی شد.

خاطره

تا جایی که توان داشت کمک می‌کرد. ما وضع مالی مناسبی نداشتیم، ولی در حد خودش کمک می‌کرد. زیر فرش موقع جارو زدن، زیر طاقچه‌پوش موقع گردگیری، زیر دستگاه تلفن، هر جا که زود پیدا کنیم پول می‌گذاشت. به صورتی که وقتی مرخصی تمام شد و رفت پول را پیدا کنیم. اصلاً مستقیم به ما پولی نمی‌داد. خیلی هوای ما را داشت.

خواب

خواب دیدم با دو تا بچه پیش من آمده است. ازش پرسیدم: «مادر، این بچه‌ها کی هستند؟» گفت: «مامان، بچه‌های من هستند دیگه.»

یک‌بار خواب هم دیدم خدمت سربازی‌اش زندان افتاده است. رفتم تا سری به او بزنم. گفتم: «لپ هات خیلی رفته تو، لاغر شدی.» گفت: «مامان، سربازم دیگه. خیلی بچه زرنگ و زحمت‌كشی بود.»

احترام

به پدرش خیلی احترام می‌گذاشت. وقتی پدرش به خانه برمی‌گشت طرز نشستنش، حرف زدنش، همه‌چیزش عوض می‌شد.

حتی به خاطر احترامی که برای پدرش قائل بود، خیلی اهل بیرون رفتن نبود. چون پدرش دوست نداشت زیاد بیرون برود.

خیلی اخلاق خوبی داشت. اهل عصبانیت نبود. وقتی هم عصبانی می‌شد سعی می‌کرد خودش را کنترل کند. نهایتاً می‌گفت: «مامان ولم کن دیگه.»

خیلی اهل قناعت بود. مثلاً پدرش برایش کفش می‌خرید می‌گفت: «من کفش دارم لازم ندارم. یا مثلاً سفره که پهن می‌کردیم، هر غذایی در سفره می‌گذاشتیم می‌خورد.» اهل غر زدن و ناشکری نبود.

رهبری

نسبت به امام و حضرت آقا علاقه زیادی داشت. وقتی امام برگشتند، زمانی بود که راهپیمایی زیاد برگزار می‌شد. او سنی نداشت، اما همیشه به پدرش می‌گفت برویم راهپیمایی.

بهترين هديه

فقط درس می‌خواند. پولی نداشت که برای من هدیه‌ای بخرد، اما همین درس خواندنش برای من بهترین هدیه بود.

 وقتی به مدرسه می‌رفتم تا در مورد درسش بپرسم، می‌گفت: «مادر، من به شما افتخار می‌کنم که این‌جوری پیگیر درس من هستید.» من هم می‌گفتم: «منم افتخار می‌کنم که این­قدر درس‌خوان هستی.»

ازدواج و آینده

یک­بار گفتم: «دختر فلانی هم خيلي خوبه. نظرت چيه؟» عباس مثل يک دختر دم بخت سرش را پايين انداخت و سرخ و سفيد شد. از بس محجوب و محفوظ به حیا بود. چیزی از آینده نمی‌گفت و حرفی نمی‌زد. مثل این پسر کم دیدم. این پسر روی حرف پدر و مادرش حرف نمی‌زد. خیلی آبرودار بود. اگر هزار دختر جلویش بود نگاه نمیکرد.

سربازی اجباری

لیسانس گرفته بود. باید به سربازی می‌رفت. آن روز رفته بود نان بخرد. چون آن زمان سربازی اجباری بود و درسش هم تمام‌شده بود، باید می‌رفت. آن روز آمده بودند و با همان نان‌ها او را به سربازی برده بودند. به من زنگ زد و گفت: «مادر، من پادگان مریوانم.» به همین راحتی سرباز شد. باور نمی‌کردم. گفت: «مامان، به خدا سرباز شدم.»

خداحافظی

گاهی که از جبهه برای مرخصی می‌آمد از خاطراتش می‌گفت. از عملیات‌ها و زخمی شدن بچه‌ها و گرمای سوزان اهواز. بااینکه به‌اجبار رفته بود، اما ناراضی نبود.

یک روز که داشت می‌رفت، پشت سرش آب ریختم. به شوخی گفت: «مادر همه‌جا خیس شد و خندید.» پدرش مقداری خوراکی خریده بود که به او داد. گفت: «بابا، اینا خیلی زیاده.» پدرش گفت: «تو که تنها نیستی، با رفیقات بخورید.»

عباس من آن روز رفت و همه دنیا خیس شد از اشک‌های من.

تأثیر شهادت

 همه خیلی ناراحت شده بودند و خیلی گریه می‌کردند. روز خداحافظی گفتند: «هر کس میخواد بیاد ببینه، بعد رفتیم دیدیم و شناسایی کردیم. دست و پایش تیرخورده بود و من خیلی حالم بد شده بود.»

پسر من دیگر خبری ازش نشد و گمنام ماند.

شهدا مرتبط :

شهید عباس شهبازی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی