همه‌جا حضورش را حس می‌کنم

همه‌جا حضورش را حس می‌کنم

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 07 مهر 1400 ساعت 13:02

بی‌ریا بود و مهربان. اهل حرام نبود. آن‌قدر به مادر و پدرش احترام می‌گذاشت كه مادرش می‌گفت او با بقیه فرق دارد. فرق داشتنش را با شهادتش معنا كرد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن احمد جعفری ندوشن در سال 1341 در تهران متولد شد. در ناجا خدمت كرد و بعد دریکی از عملیات در سال 66 به شهادت رسید.

در ادامه مصاحبه‌ای با سرکار خانم فاطمه مصلحی همسر شهید احمد جعفری ندوشن داریم.

بسیجی مخلص

دبیرستان که بود در بسیج فعالیت داشت و دو سال هم به‌صورت افتخاری در ناجا کارکرد. کارهای اداری دستشان بود و بعد پستشان بالاتر ‌رفت. هر ۶ ماه رده‌های بالاتر به او می‌دادند. مدتی هم در مسجد موسی بن جعفر فعالیت افتخاری داشت.

ازدواج

هم‌محله‌ای بودیم. پدرش حمام داشت. مادرشان مرا دیده و پیشنهاد داده بودند. یك جلسه صحبت كردیم. من 16 ساله بودم و او 21 سال داشت. از نظر خودش به این تشخیص رسیده بود كه به سن ازدواج رسیده است و پدر و مادرش مرا پیشنهاد داده بودند.

گفت: «من از شما دو چیز می‌خواهم. یكی حجاب خوب و دیگری نماز اول وقت.

بعداً شنیدم كه به مادرش گفته بود الا و بالله من همین دختر را می‌خواهم.

احترام به پدر و مادر

از اداره كه برمی‌گشت، یک‌راست می‌رفت منزل مادرش و دست مادرش را می‌بوسید. احترام عجیبی برای پدر و مادرش قائل بود. هیچ‌وقت به مادرش بی‌احترامی نمی‌کرد. بلند صحبت نمی‌کرد و مادرش همیشه می‌گفت: «این پسرم بین بچه‌هام یه چیز دیگه است.» می‌گفت: «ناراحت نشوی، این احترامی است که آدم باید به پدر و مادرش بگذارد.» نگران بود من ناراحت شوم، اما من کاملاً راضی بودم. به من و فرزندم هم احترام می‌گذاشت.

مقتصد

هم‌ دست و دل‌باز بود و هم قناعت داشت. در آمدش کم بود. گاهی اوقات از پدرش مقداری کمک می‌گرفت. همان را هم مقید بود كه سر برج تسویه كند. تا حقوق‌ می‌گرفت، به پدرش برمی‌گرداند. خسیس نبود، دست و دل‌باز بود. اگر چیزی داشت، دوست داشت با همه سهیم شود.

خوش‌سفر

4 ماهه باردار بودم كه عزم سفر مشهد كردیم. از آنجا که من ضعیف بودم، نگران بودیم. به همین دلیل با دكتر مشورت كردیم. دكتر مجوز را داد و ما راهی مشهد شدیم. آن سفر، اولین سفر ما بود و بااینکه 3-4 روز بیشتر طول نكشید، اما خیلی خوش گذشت. خوش‌مشرب و خوش‌سفر بود.

تنها فرزند

مهدیه تنها فرزند ما بود. من بارداری سختی داشتم و یك ماه آخر استراحت مطلق بودم. خیلی هوای مرا داشت. وقتی مهدیه به دنیا آمد از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. به پدر و مادرش گفته بود: «نمی‌دانم روی زمین هستم یا در آسمان. امشب خواب راحتی می‌كنم. خدا به من دختر داده. دختر نعمت است.

در دل شب

از خواب بیدار شدم، كسی كنارم نبود؛ اما خسته‌تر از آن بودم كه كنجكاوی كنم. شب‌های بعد هم این اتفاق تكرار شد و کم‌کم برایم سوال ایجاد شد. یك شب از جا بلند شدم و به دنبالش خانه را گشتم. در دستشویی مشغول وضو گرفتن بود. با تعجب به ساعت نگاه كردم. هنوز تا اذان وقت بود. پرسیدم: «چه كار می‌كنی؟» گفت: «هیچی، بخواب. چیزی نیست.» تا اینکه یک شب خودم را الکی به خواب زدم، دیدم بلند می‌شود و نماز شب می‌خواند و با خدای خودش راز و نیاز می‌کند.

اهل حرام نبود

اگر نامحرمی را می‌دید، سرش را پائین می‌انداخت و اصلاً به نامحرم نگاه نمی‌کرد. اگر در مجلسی غیبت می‌شد، زود آنجا را ترک می‌کرد. اگر در عروسی گناه می‌شد، مرا صدا می‌زد و به خانه برمی‌گشتیم. من هم با او هم‌عقیده بودم و می‌دانستم ماندن در آن مجالس درست نیست. اهل حرام نبود.

تأثیر

بعضی اطرافیان شهید حجاب محکمی نداشتند و گاها مویشان پیدا می‌شد و او تذکر می‌داد. از این موضوع ناراحت بود. گاهی به من می‌گفت: «مبادا نشست‌وبرخاست با آن‌ها روی تو تأثیر بگذارد و در حجابت سست شوی

می‌گفتم: «اگر رفت شما تذکر بدید.» ولی به لطف خدا هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاد.

بعد از شهادتش حجاب آن‌ها خیلی بهتر شد، این تأثیر خونش بود.

قدر شوهرت را بدان

قدر شوهرت رو بدان خیلی آقاست!

نگاهم به دهانش خیره ماند. این جمله را بارها شنیده بودم. اینكه از همه دستگیری می‌كند و مشكل‌گشای همه شده است.

احمد بسیار مهربان و خوش‌قلب بود. به پدر و مادرش بسیار احترام می‌گذاشت و برای خانواده دلسوزی می‌كرد.

تبرک امام

علاقه خاصی به امام داشت. برادرم در بیت رهبری بود. یکی دوباری با او به دست‌بوسی امام رفت، یک‌بار که پیش امام رفته بود مقداری پول خرد برده بود که امام تبرک کنند؛ دفعه بعدی که به جبهه می‌رفت، گفت: «این پول‌ها را میبرم برای بچه‌های جبهه بگم امام این‌ها را تبرک کرده است.

زود برمی‌گردم

وصیت و خداحافظی کرد. تا جلو در همراه با دخترم رفتیم. به مهدیه گفت: «من جبهه نمی‌روم، جایی می‌روم و زود برمی‌گردم.» مهدیه گفت: «نه، داری به جبهه میروی.

رفت و با یک اسباب‌بازی برگشت. مهدیه را سرگرم اسباب‌بازی کرد و ساکت شد. گفتم: «مرا چطور ساکت می‌کنی؟ نمی‌شود نروی؟» گفت: «تو هم ساکت می‌شوی، آرام می‌شوی.» بعد هم گفت: «دوست دارم حجابت را رعایت کنی و راه خدا را ادامه بدهی.» هر وقت سر مزارم آمدی خیرات بده. گفتم: «این حرف‌ها چیه؟ مگر قرار است شهید بشوی؟»

گفت: «مقاومت کن، تا من برگردم به پدر و مادرم سر بزن

وقتی می‌خواست به جبهه برود، من خیلی نگهش می‌داشتم و گریه می‌کردم، گفت: «انقدر گریه نکن، مگر می‌خواهم بروم و برنگردم؟» گفتم: «آره، چشمانت می­گویند می‌روی برنمی‌گردی

می‌گفت: «خدا از زبانت بشنود.» دخترم را بوسید و رفت.

آرزو

گاهی مجروح می‌شد. اگر جزئی بود که اصلاً به من نمیگفت. همیشه میگفت: «دوست ندارم دست دشمن بیافتم. آرزو دارم شهید بشوم. اگر قرار باشد دست دشمن بیافتم بهتر که نروم یا بمیرم.

یک عملیات قبل از عملیات فاو، آخرین عملیات بود که او ترکش به گیجگاهش می‌خورد و همان­طور که خودش می‌خواست شهید شد. آن زمان لشگر ۲۸ محمد رسول‌الله (صلی‌الله ­علیه­ و­آلِه­ محمد) بودند و در شاخ شمران شهید شد و در قطعه 27 بهشت‌زهرا به خاک سپرده شد.

خبر شهادت

ماه مبارك رمضان بود. نزدیک سحر از خواب پریدم. مادر شوهرم گفت: «چه شده؟ چرا هراسانی؟

در خواب‌دیده بودم كه احمد به من گفت: «من آمده‌ام.» گفتم: «من ندیدمت.

گفت: «من آمدم، تو متوجه نشدی. این بچه را ببر آرایشگاه. می‌خواهم موهایش را بزنی؛ بزن تا اذیت نشود.» دوباره گفتم: «آخه هنوز نیامدی که برم.» گفت: «من آمدم، خیلی وقت هست، تو من را ندیدی.

صبح با مادرم رفتم آرایشگاه محله‌ و به کسی نگفتم که چه خوابی دیدم.

موهای دخترم را کوتاه کردم. هرچند احمد دوست داشت که موهای دخترم همیشه بلند باشد.

همان شب متوجه شدم كه او شهید شده‌ و بقیه خبردارند و به من نگفته‌اند.

رفتم سردخانه سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و زار زدم. گفتم: «پس اینجا رو می‌گفتی؟ قرار نبود ما اینجا باهم باشیم.

دو ماه در سردخانه

بعد از شهادتش، دو ماه در سردخانه تهران مانده بود. اشتباهاً به‌جای جعفری نوشته بودند صفری. خیلی دنبال خانواده‌اش گشته بودند و همه‌جا سراغ صفری را گرفته بودند. حتی یک‌بار از خواهرش سراغ گرفته بودند. او گفته بود: «ما جعفری هستیم و برادرم در جبهه است.» ولی نه او و نه بقیه باوجود تشابه سایر مشخصات مثل اسم پدر شك نكرده بودند كه این شهید ماست.

یك روز برادرهای من همراه با پدرم راهی منطقه شدند و همه منطقه و بیمارستان­ها و سرخانه‌ها را گشتند. پدر همسر برادرم به سرخانه تهران رفته بود و او را شناخته بود. قصد داشتند جز شهدای گمنام او را دفن كنند كه در تاریخ 21/1/67 پیدا شد.

گریه نکن!

لحظه‌ای که خبر شهادتش را شنیدم، روبروی منزل پدرشوهرم در خیابان بودم. خیلی بی‌قراری کردم. پدرشوهرم مرا بغل کرد و گفت: «دخترم گریه نکن! گفت: «اگر در تصادف فوت می‌کرد، خوب بود یا الان که شهید شده و مقام داره و زنده است؟» با شنیدن این حرف از زبان پدری که داغ‌دیده بود، زبانم بند آمد. پدرش گفت: «خدا همیشه تو را دوست داشته است.

در کنار داماد

پدرم مرد باخدایی بود. نمازش در مسجد ترك نمی‌شد، حتی وقتی كسالت داشت. مدتی بعد از شهادت همسرم، پدرم در سن 75 سالگی فوت كرد. نزدیك قسمت شهدا دفن شد. چند روز بعد، خواب همسرم را دیدم. گفت: «نگران پدرت نباش. پدرت پیش من هست

من کنارتم

دیسك كمرم پاره شده بود. دكتر گفت سریع باید عمل كنم.

خواب دیدم كه كنارم نشسته و می­گوید: «نگران نباش، من كنارت هستم. خوب میشوی.

بیدار شدم. در حقیقت به هوش آمدم. عملم تمام‌شده بود. بااینکه عمل خطرناكی بود، اما دكتر راضی بود. به احمد گفتم: «حتی اگر نبینمت، حضورت را حس می‌كنم

توسل

هر وقت مشکلی برایم پیش می­آید به او متوسل می‌شوم. قبل از عملم سر مزارش ازش کمک خواستم. هر وقت دل­تنگ می‌شوم با یادآوری کارهایش و رفتارهایش آرام می‌شوم.

بعد از شهادتش، عکسش را اول مفاتیح چاپ کردم و به خواهر و برادرهایم دادم. همه‌جا حضورش را حس می‌کنم. گاهی اگر نتوانم سر خاک هم بروم، در خانه با او صحبت می‌کنم و به لطف خدا مشکلات حل می‌شود.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی