همه آرزویش شهادت بود

همه آرزویش شهادت بود

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 22 شهریور 1400 ساعت 16:03

همه فکرش جبهه، عملیات و شهادت بود؛ و حتی آن‌وقت هم که جبهه بود نماز شبش ترک نمی‌شد؛ دوستانش به ایشان توسل می‌کردند.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن رحیم سهیل پور در سال 1343 در شهرستان اهواز به دنیا آمد. او در 1361/1/2 در منطقه شوش و عملیات فتح المبین به شهادت رسید؛ و در قطعه یک گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد. به همین منظور با برادر ایشان مصاحبه‌ای انجام دادهایم.

دوران کودکی و نوجوانی

تا مقطع سیکل درس خواند و در حین درس خواندن بودند که جنگ شروع شد و به جبهه رفتند و عملیات‌های زیادی شرکت کردند، ولی عملیاتی که شهید شدند فتح المبین بود؛ یگان افرادی را به جبهه اعزام می‌کرد؛ ایشان هم رفتند و ثبت‌نام کردند و به شوش اعزام شدند. در دوران تحصیل فعالیت ورزشی هم انجام می‌دادند ولی هنگامی‌که جنگ شد ایشان همه‌چیز را رها کردند و به جبهه رفتند و آنجا جز تک‌تیراندازها بودند.

ویژگی اخلاقی

بسیار محجوب و خیلی کم‌حرف بودند و همیشه در فکر شهادت بودند؛ و وقتی‌که امام خمینی گفتند باید از سنگرها دفاع کنید و در جبهه‌ها باشید گفت:« می‌خواهم به حرف امام خمینی ره به جبهه بروم.» همه فکرش جبهه، عملیات و شهادت بود؛ و حتی آن‌وقت هم که جبهه بود نماز شبش ترک نمی‌شد؛ دوستانش به ایشان توسل می‌کردند و می‌گفتند:« ما را هم دعا کن.» معنویت خاصی در وجودش بود که همه را جذب خودش کرده بود. او جوان، افتاده‌حال و متواضع بود. معنویت اخلاقی خاصی برای خودش داشت که همه عاشق و شیفته اخلاقش بودند. اهل نماز و روزه و نیایش بود و خیلی مرتب و منظم بود.

رفتارشان در ماه محرم و ماه رمضان چگونه بود؟

هیئت می‌رفتند و در مراسمات شرکت می‌کردند. خیلی اهل مسجد بودند. نمازهایشان را اول وقت می‌خواندند وکلا خانواده مذهبی بودیم و هنگامی‌که برادرم جبهه بود هم‌زمان سه تا از برادرهای دیگرم هم جبهه بودند و عملیات هم شرکت کردند اما شهادت نصیب رحیم شد.

خاطره

شهید از این موتورسیکلت پرشی‌ها خیلی دوست داشت. ولی پدر و مادرم مخالف بودند که از این موتورها بخرد. بالاخره نگران سلامتی رحیم بودند؛ و از رحیم اصرار و از پدر و مادرم انکار.

در خصوص احترام به پدر و مادر

خیلی به پدر و مادرم کمک می‌کردند و احترام خاصی برایشان قائل بودند و کاملاً اطاعت‌پذیری داشتند و یادم می‌آید که حتی آن‌وقت که خیلی بچه و کوچک بود خیلی به پدرم کمک می‌کرد و کمک دست پدرم بود و اطاعت‌پذیری و چشم گفتنش حتی از بچگی نسبت به بقیه بچه‌ها بیشتر بود.

مسائل مادی و قناعت

اهل قناعت بودند و ما از یک خانواده کم‌درآمد بودیم، آن موقع هم توقعات خیلی کم بود. آدمی بود که زود قانع می‌شد و می‌پذیرفت، این‌طور نبود که خانواده را اذیت کند.

واکنش شهید به گرانی و مسائل اقتصادی

قطعاً ناراحت می‌شدند، خب آن موقع با نفس حقی که امام خمینی ره داشتند شرایط جامعه فرق می‌کرد. ولی الآن عده‌ای در فقر و عده‌ای در ناز و نعمت هستند؛ و قطعاً هرکسی باشد ناراحت می‌شود؛ اگر می‌دید که چه جوان‌هایی شهید شدند و چه مادرهایی که داغ بچه‌شان را دیدند و اوضاع الآن جامعه این‌طور هست ناراحت می‌شدند.

رابطه با خانواده شهدا

بله در مناسبت‌هایی که کمیته انقلاب اسلامی دیدار با خانواده شهدا را گذاشت، رحیم هم می‌رفت و شرکت می‌کرد. رحیم با دوستانش برای شرکت در جبهه و شهادت از هم دیگر سبقت می‌گرفتند، رحیم همیشه حرف از شهادت می‌زد. دوتا از رفیقانش هم‌زمان با رحیم شهید شدند که یکی از آن‌ها آقای علیرضا زارع بود.

در رابطه بااهمیت حجاب

روی حجاب خیلی تأکید داشت و خودش هم رعایت می‌کرد و لباس آستین‌کوتاه نمی‌پوشید و می‌گفت حجاب را باید رعایت کنیم. ما خودمان خانواده مذهبی بودیم اما بازهم به خواهرش رعایت حجاب را تأکید داشت.

نظرش راجع به امام خمینی و علاقشون به‌نظام

یادم می‌آید با این‌که سن کمی که داشت اما به امام خمینی ره علاقه زیادی داشت با این‌که اصلاً امام را ندیده بود. وقتی می‌خواست به جبهه برود می‌گفت:« امام دستور داده و باید بروم.» اطاعت‌پذیری محض از امام خمینی ره داشتند و می‌گفت:« مگر می‌شود امام دستور بدهد و جبهه نرویم.» همه را به اطاعت از امام توصیه می‌کردند.

رفتارشان در خصوص ترک محرمات

اگر در مجلسی غیبت می‌کردند مجلس را ترک می‌کرد. با توجه به اینکه خیلی مقید بود این کارها را انجام نمی‌داد و اجتناب‌ می‌کرد.

سابقه مجروحیت

نه، بااینکه چند تا عملیات شرکت کرده بودند، اما این عملیات آخر که سه روز از عملیات گذشته بود روی تپه‌های کله‌قندی شوش تیر می‌خورند و شهید می‌شوند.

تصمیم و نیت برای خدمت در نیروی انتظامی

با توجه به این‌که وقتی کمیته انقلاب اسلامی تشکیل شد، همه نیروها بومی بودند که از هم دیگر شناخت داشتند. ایشان هم جذب شد.

خاطره آموزنده

زمانی که ما جبهه رفته بودیم. به ما اطلاع دادند که ایشان شهید شده است. من و با یکی از فرمانده‌ها رفتیم همان منطقه‌ای که شهید شده بود. سه روز دنبالش بودیم. در این عملیات فتح المبین توانسته بودند، عراقی‌ها را عقب ببرند؛ و عملیات پیروز شده بود. بعد از کلی گشتن دیدیم که سه تا جنازه که بافاصله خیلی کمی از هم هستند خیلی عطر و بوی عجیبی دارند، با توجه به اینکه چند روز از شهادت آن‌ها می‌گذشت، اما بوی تعفن که نمی‌دادند هیچ، بلکه خیلی بوی عطر خوبی آنجا را فراگرفته بود. برای همه این بوی عطر، خیلی جالب بود. اصلاً کسی از ایشان اجتناب نمی‌کرد که بخواهیم اجساد را سردخانه ببریم. یکی از آن جنازه‌ها که کنار برادرم بود شهید ایرج میری بود که تک‌فرزند بود. پدرش هم با ما آمده بود. وقتی جنازه پسرش را دید آن را روی دست گرفت و بلندش کرد و گفت:« خدایا این قربانی را از من بپذیر» این خیلی روح بزرگی می‌خواهد که کسی که تنها یک بچه دارد و او هم در جبهه شهید شده باشد بعد پدرش بگوید این قربانی را از من بپذیر. ما را خیلی منقلب کرد.

آرزوهای شهید و برنامه‌اش برای آینده

آن موقع فقط آرزو و برنامه‌اش پیروزی اسلام و انقلاب بود که اسلام شکست نخورد. اطاعت و فرمان‌برداری از امام هم بود.

فکرش را می‌کرد شهید شود؟

بله یادم می‌آید که همیشه در نماز شب‌ها دعا می‌کرد؛ که خدا شهادت را نصیبش کند و همیشه آرزوی شهادت داشت.

خاطره شیرین

یادم هست که در آن دوران رحیم، یکم ازلحاظ درسی ضعیف بود و من چون برادر بزرگ‌ترش بودم و احساس کردم یکم دارد عقب می‌افتد. باهم کل‌کل داشتیم، به او می‌گفتم:« تو چرا درس نمی‌خوانی؟» تو تنبلی. او هم جواب‌های سربالا می‌داد. می‌گفت:« درس را ولش کن، الآن وضعیت انقلاب را بچسب؛» و آن‌وقت هم که مدارس تعطیل بود. باید به‌صورت غیرحضوری درس می‌خواند و می‌رفت، امتحان می‌داد.

حس و حال روزهای آخر

آن‌طوری که دوستانشان تعریف کردند؛ وقتی‌که می‌خواستند اعزامشان کنند، اعلام کردند که عملیاتی می‌خواهد در منطقه شوش و اندیمشک صورت بگیرد؛ و خب آن‌وقت‌ها اسم عملیات را نمی‌گفتند، فقط می‌گفتند:« می‌خواهد عملیاتی از طریق فرماندهی کمیته انقلاب اسلامی صورت بگیرد.» گفتند:« که هرکسی می‌خواهد به‌صورت داوطلب شرکت کند، اعلام کند.» با شنیدن این خبر، به رحیم حالت بی‌قراری دست داده بود و دو روز قبل از شروع عملیات دوستانش می‌گفتند:« بلند می‌شد و نماز شب می‌خواند و یک حالت خشوع و خضوع و حالت معنوی عجیبی داشت، از خدا طلب شهادت می‌کرد» ولی با توجه با سن کمش، هیچ‌کس از او انتظار نداشت، هم‌چین حالتی را پیدا کند؛ و با سن کم و اطلاعات مذهبی کم آن‌چنان اشک می‌ریخت و برای طلب شهادت گریه می‌کرده که آن پاسدارهایی که آنجا بودند، تعجب می‌کردند. وقتی عملیات شد چون می‌دانست مادرم یکم نگران هست و می‌ترسد. یک‌بار که با لباس نظامی و اسلحه‌ها به خانه آمد. مادرم تا رحیم را دید حالت غش کردن بهش دست داد، وقتی باآن‌همه اسلحه و مهمات پسرش را می‌دید، حالش بد شد. آن لحظه آمد و دست مادرم را بوسید، گفت:« من دارم جبهه می‌روم. مادرم حالت بی‌قراری و گریه داشت.» و ما دلداری‌اش می‌دادیم که گریه نکند، همه رفتند و هیچ اتفاقي نمی‌افتد. ولی رفت و خبر شهادتش را برای ما آوردند. خیلی سخت بود و من آن روز آخر حس کردم که رحیم برود دیگر برنمی‌گردد. چون آمده بود دست منم بوس می‌کرد و طلب حلالیت می‌کرد. خداحافظی کرد، گفتم:« این رفتن دیگر برگشتی ندارد.» مادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد که صورت شهید رو ببیند، اما چون تیر به‌صورت‌ خورده بود من نگذاشتم، چون واقعاً تحمل نداشت و همیشه از من گله‌مند هست که نگذاشتی و منم بهش دلداری می‌دادم که دیگر شرایط آن‌طوری بود. ولی هنوز که چهل سال از جریان شهادت برادرم می‌گذرد، هنوز آهش در دلش هست وقتی برادرم را یادش می‌آید آه می‌کشد.

نحوه شهادت

رحیم تک‌تیرانداز بود و در عملیات فتح المبین بعد از این‌که سه روز از عمليات گذشته بود، روی تپه‌های کله‌قندی شوش تیر به صورتشان می‌خورد و شهید می‌شود.

شنیدن خبر شهادت

زمانی که ایشان به شهادت رسید من و یک برادر دیگر هم در جبهه بودیم و از فرماندهی کمیته انقلاب اسلامی به ما خبر دادند، حتی از طرف محل کارم در رادیو من رو احضار کرده بودند، بااینکه من در عملیات بودم و یکی از فرمانده‌ها به من گفت:« سه نفر بودند که شهید شدند یکی از آن‌ها هم برادر شما بوده است.»

مراسم تشیع

طبق روال، همیشه وقتی جنازه را آوردیم، سردخانه بردیمش. سردخانه بیمارستان امام خمینی ره اهواز چون تنها سردخانه‌ای بود که در شهر اهواز بود و بعد که از سردخانه درآوردیم، یک مسافت را پیاده تشیع کردیم و بعد هم گلزار شهدا بردیم. ما زیاد تشیع جنازه شهدا رفته بودیم اما تشیع برادرم خیلی باشکوه، بزرگ و شلوغ بود و همیشه آن شلوغی‌اش در ذهنم هست.

برکت معنوی

این برکت را داشت که وقتی برادرم شهید شد، پدرم خیلی ناراحت بود و می‌گفت:« چرا رفته و از این حرف‌ها.» البته او هم از روی ناآگاهی پدرم بود و برکت وجود خود شهید پدرم را آرام می‌کرد؛ و وقتی پدر دوست رحیم را دید که می‌گفت:« خدایا این قربانی را بپذیر توانست با این مسئله کنار بیاید و آرام شود.»

خواب دیدن شهید

بله چند تا از دوستانش تعریف کردند که ایشان را در حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام با یک حالت خشوع و خضوع در حال نیایش و دعا دیدند.

خاطره معجزه از شهید

هم من وهم مادرم هر جا که گیر می‌کنیم، به شهید متوسل می‌شویم و او به ما کمک می‌کند و خود من نیز هر وقت که جایی به مشکلی برخوردم سر خاک شهید رفتم و توسل به شهید کردم. کارم درست‌شده و گشایش در کارم شده است.

احساس سر مزار

بعضی وقت‌ها که می‌روم سر خاکش، می‌گویم، اخوی تو بردی و ما باختیم، ما ماندیم، در این جریان‌ها و رفتی، خودت را به فیض رساندی و حالا ازت می‌خواهم که برای ما هم دعا کنی و از خدا بخواهی که عاقبت‌به‌خیری را برای ما رقم بزند.

تأثیر روی دوست و آشنا

بله خیلی تأثیر داشت، مخصوصاً روی دوستانش و در شهادت از هم دیگر سبقت می‌گرفتند و دوستانش خیلی منقلب شده بودند که یک جوان 18 یا نوزده‌ساله رفته و شهید شده است؛ و همیشه می‌گفتند:« خوشا به سعادتش و با توجه به نیتش خدا شهادت را نصیبش کرد.»

دل‌تنگش می‌شوید چی آرامتان می‌کند‌؟

میریم سر قبرش و باهاش حرف می‌زنیم. مادرش هنوز آه شهید شدن برادرم، در دلش هست و برایش صدقه می‌دهد؛ و یادی از شهید می‌کند.

شهدا مرتبط :

شهید رحيم سهيل پور

دیدگاه های شما :


کدامنیتی