هرکسی مثل شهدا زندگی کند، شهید خواهد شد

هرکسی مثل شهدا زندگی کند، شهید خواهد شد

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 30 شهریور 1400 ساعت 16:11

شهید چون شهیدانه زندگی کرد. حتی برای مادرش پارتی‌بازی نکرد. هرکسی مثل شهدا زندگی کند، شهید خواهد شد. مثل منوچهر.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید علی‌مراد ورمزیاری متولد سال 1317 در بروجرد است. 7 فرزند دارد و سال‌ها در نیروی انتظامی خالصانه برای کشورش خدمت کرد و عاقبت در سال 59 به شهادت رسید.

در ادامه مصاحبه‌ای با مادر ایشان داریم.

منوچهر، سومین فرزند من بود که وقتی سال ۱۳۴۴ ساکن سه‌راه آذری بودیم چشممان را روشن کرد. تا پایه دوازدهم درس خواند و تا كسب درجه سرگردی ادامه داد.

منوچهر من بسیار مهربان و باخدا بود. گاهی اگر عصبانی می‌شدم با حرف‌هایش مرا آرام می‌کرد.

به انجام فرایض دینی مقید بود. حتی اهل نماز شب بود. در رابطه با دیگران حساس بود و به امور مردم رسیدگی می‌کرد. همیشه به دیدار خانواده‌های شهدا توصیه می‌کرد و می‌گفت: «مادر، اگر من شهید شدم مبادا صدای گریه‌ات را دشمن بشنود.» به مقام معظم رهبری ارادت ویژه‌ای داشت و سفارش می‌کرد که پشت‌وپناه رهبر باشید و ایشان را تنها نگذارید.

همسایه

به رسیدگی به همسایه‌ها تأکید داشت و می‌گفت: «مراقب همسایه‌ها باشید و باعث آزار آن‌ها نشوید. اگر لقمه نانی دارید باهم تقسیم کنید.» ما در محله با همسایه‌ها بعضی برنامه‌ها را برگزار می‌کردیم. آنچه باعث سعادت فرزندانم شد، نشستن بر سر سفره دعای کمیل و دعای ندبه بود که با همسایه‌ها برگزار می‌کردیم. محرم و صفر هم مراسم عزاداری سالار شهیدان برگزار می‌کردیم.

رعايت حق‌الناس

آن روزها پسرم نماینده مردم بود و اقلام کوپنی را توزیع می‌کرد. اصلاً اهل پارتی‌بازی و فامیل بازی نبود. حتی به من می‌گفت: «مادر، به خاطر اینکه من اقلام را توزیع می‌کنم انتظار نداشته باش خارج از نوبت به شما جوابگو باشم. شما هم مثل بقیه وقتی نوبت شما شد برنج را بگیر، اما پیش من بگذار. من برایت به خانه می‌آورم.»

پسرم در شرکتی کار می‌کرد. تعدادی بی‌سواد بودند که در کنار کار به آن‌ها خواندن و نوشتن آموزش می‌داد. وقتی هم از سرکار برمی‌گشت کمی استراحت مي‌کرد و چای می‌نوشید. بعد به پایگاه بسیج می‌رفت و تا ۱۲ شب آنجا مشغول بود. شب‌هایی که شهر بمباران می‌شد به درب منازل می‌رفت و مردم را به آرامش دعوت می‌کرد. وقتی‌که هنوز بسیج تشکیل نشده بود، عضو کمیته بود و بعدازآن هم جزء نیروی انتظامی شد.

بیدارباش!

پسرم تعريف مي‌كرد: «یک‌بار وقتی برای سرکشی به بچه‌های بسیجی رفتم، دیدم یکی از بسیجی‌ها خوابش برده است. خم شدم و تفنگ را از دستش گرفتم، فوراً بیدار شد. گفتم این‌گونه می‌خواهید مملکت را نگه‌دارید؟ اگر به‌جای من دشمن بود، همینجا خفتت می‌کرد، تو را می‌کشت و بعد تمام این بسیجی‌ها را هم می‌کشت. دفعه بعد که آمدم باید شمارا بیدار و هوشیار ببینم.»

منوچهر در رابطه با گروهک‌ها و فعالیت‌های سیاسی و ... اطلاعات خوبی داشت و سعی می‌کرد روشنگری کند. مثلاً به‌شدت از گروهك منافقين بيزار بود و وقتی خبر شهادت شهید رجایی و یارانش توسط گروهک منافقین را شنید، خیلی ناراحت شد و خشمش نسبت به منافقین چند برابر شد.

حلالم كن

یک روز گفت: «مادر! حلالم می‌کنی؟» گفتم: «بله عزیزم.» گفت: «من این دنیا نتوانستم برای شما کاری کنم. ان­شاءالله آن دنیا بتوانم جبران كنم.» گفتم: «این چه حرفیه؟ همین‌که به دیگران کمک‌ می‌کنی و مراقب کشور و مردممان هستی بزرگ‌ترین کار است.»

مراقبت از میان‌سالان

نسبت به مادر شوهرم علاقه داشت و من را تشویق می‌کرد که از ایشان نگهداری کنم و می‌گفت: «مادر، اگر شما از مادربزرگ نگهداری کنید انگار آن دنیا را برای خودت خریده‌ای و در بهشت جا گرفته‌ای. اجازه ندهيد مادربزرگم جایی برود و کاری انجام بدهد. از او مراقبت کنيد. درست است که شما سواد خواندن قرآن نداری، رسیدگی به مادربزرگ ثواب خواندن قرآن دارد.»

در محاصره

یکی از خاطراتی که برای ما تعریف کرد، این بود که یک روز که برای شناسایی به منطقه رفته بودند، ازیک‌طرف در کمین حیوانات درنده می‌افتند و از سوی دیگر عراقی‌ها به آن‌ها نزدیک می‌شوند. اگر به سمت حیوانات شلیک می‌کردیم عراقی‌ها متوجه حضور ما می‌شدند و اگر شلیک نمی‌کردیم طعمه حیوانات درنده می‌شدیم.

اما ناگهان در کمال ناباوری و به لطف خدا آن حیوانات مسیر خودشان را عوض کردند و ازآنجا دور شدند. بعدازآن تعدادی از عراقی‌ها را شناسایی و دستگیر کردیم و تعدادی را هم کشتیم و به فرمانده گزارش دادیم.

آخرین دیدار

دو ماه مانده بود تا زمانی که نوبت سربازی او برسد. تازه از جبهه برگشته بود اما بازهم اصرار داشت به جبهه برود. این بار به قصرشیرین که یک شهر مرزی بود رفت.

خبر شهادت

۱۵ روز بود که به جبهه رفته بود. يك روز کوچه ما را آسفالت می‌کردند و من خوشحال از اینکه برای مراسم ازدواج فرزندانم کوچه‌مان آسفالت خواهد بود.

رفتم به کوچه سری بزنم که دم در چند نفر را جلوی خودم دیدم. یکی از آن‌ها گفت: «حاج‌خانم، اجازه می‌دهید به‌اندازه یه چایی مزاحمتان بشویم؟» ازآنجاکه ماه مبارک رمضان بود، گفتم: «بفرمایید، سماور و چایی داخل آشپزخانه هست، از خودتان پذیرایی کنید.»  من بیرون کاری دارم برمی‌گردم.

به سمت درحرکت کردم که یکی از آن‌ها جلو آمد و گفت: «می‌دانید برادر من هم شهید شده است؟» گفتم: «بله، اوایل انقلاب شهید شدند.»

خواستم از در حیاط خارج شوم که دیدم خانم‌های همسایه آنجا جمع شده‌اند. یکی از آن افرادي كه لباس سپاه به تن داشت،‌ قاب عکسی نشانم داد و گفت: «مادر، صاحب این عکس را می‌شناسی؟»

چشمم در چشمان پسرم گره خورد و گفتم: «بله، عكس پسر من است، شهید شده؟» گفت: «نه، دستش کمی خراش برداشته، گفته می‌خواهم مادرم را ببینم.»

اما من مي‌دانستم آن‌ها آمده بودند تا خبر شهادت پسرم را به من بدهند. آمده بودند تا ما را ببرند و مقدمات آوردن شهید را فراهم کنند و در کوچه حجله بزنند.

آن روز پدر منوچهر به علت بیماری در بیمارستان بستری بود و من به همراه دو تا از دخترانم همراهشان رفتیم؛ اما به‌جای بیمارستان از پزشک قانونی سر درآوردیم.

من آنجا را خوب می‌شناختم. منوچهر قبلاً مرا زیاد به آنجا می‌برد. شهدا را نشان می‌داد و می‌گفت: «مامان، اگر من روزی شهید شدم برای من گریه نکن. برای این شهدایی که گمنام هستند گریه کن.»

چون راه پزشک قانونی را بلد بودم، گفتم: «مگر قرار نبود مرا به بیمارستان ببرید تا پسرم را ببینم؟» گفتند: «پسرت را آوردیم اینجا، می‌خواهیم تا شلوغ نشده او را ببینی.» گفتم: «من که می‌دانستم پسرم شهید شده، خودش به من گفته بود.» اصلاً دلم گواهی می‌داد. خودم در خواب دیدم که جنازه‌اش را آوردند. من آمادگی‌اش را داشتم، همان‌جا می‌گفتید بهتر بود.

وارد محوطه شدیم و ازآنجا وارد یک سالن شدیم. گفتم: «اجازه بدهید پسرم را ببینم.»

كيسه‌اي را آوردند که داخلش جنازه پسرم بود. کیسه را باز کردند. براي يك مادر صحنه طاقت‌فرسايي بود. خمپاره کاسه سر پسرم را برده بود. پسري كه با دستان خودم بزرگش كرده بودم و با چشمانم قد كشيدنش را ديده بودم، حالا آن‌گونه غرق در خون، ولي آرام خوابيده بود.

پسرم هیکل درشتی داشت و سفیدپوست بود؛ اما آن‌قدر خون ازدست‌داده بود که رنگ صورتش از رنگ کفن سفیدتر شده بود.

چشمانش را بسته بودند و مژگان بلندش تا روی گونه‌هایش آمده بود.

تمام خاطرات سال‌های زندگی پسرم برایم مرور شد. هوای سرخانه سرد بود؛ اما من احساس می‌کردم راه نفس کشیدنم بسته‌شده است. ناگهان احساس لرز کردم و گفتم: «روی پسرم را بپوشانید که سرما نخورد.»

وقتی ازآنجا برگشتیم دیدیم همه کوچه را چراغانی کرده‌اند، حجله گذاشته‌اند و خانه را سیاه‌پوش کرده‌اند.

آقای برخورداری را هم از بیمارستان آورده بودند. تنها چیزی که توانستم به همسرم بگويم این بود: «آقا! شهادت پسرت مبارک!»

پدرش گفت: «می‌دانستم بچه‌ام شهید می‌شود. اصلاً او مال این دنیا نبود، مال خدا بود. خدادوستش داشت و آخر هم او را برد. امانتی بود که داد و حالا پس گرفت. نگران نباش خانم.»

گفتم: «من نگران نیستم و مطمئنم جای او خوب است.»

مانده بودم چرا گریه نمی‌کنم. از گوشه و کنار می‌شنیدم که بعضی‌ها می‌گفتند: «مادرش را نگاه کن، اصلاً گریه و زاری نمی‌کند.» من هم می‌گفتم: «پسرم خودش گفته برای من گریه نکنید، اگر زمانی خواستید برای من گریه کنید برای حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) گریه کنید، برای امام حسین (علیه‌السلام) گریه کنید.» من به پسرم قول داده بودم. او من را برای این روزها آماده کرده بود.

تا امروز هم هر وقت گریه می‌کنم، برای امام حسین (علیه‌السلام) گریه می‌کنم و اصلاً تاکنون ناشکری نکرده‌ام. جنازه پسرم را آوردند، تشییع باشکوهی بود و درنهایت او را در قطعه 27 بهشت‌زهرا به خاک سپردند.

از سمت آسمان

در سال دوم بعد از شهادت پسرم، مدتی بود که خیلی دل‌تنگش شده بودم. یک روز درب منزل نشسته بودم و در دلم به خدا می‌گفتم: «خدایا به کدام سمت نگاه کنم تا پسرم بیاید؟»

همان شب در عالم خواب دیدم که ناگهان سقف خانه سوراخ شد و نوری ازآنجا پایین آمد و ناگهان دیدم منوچهر در میان نور ظاهر شد. نزدیک من آمد و سرش را روی زانوی من گذاشت. من هم همین‌طور که نوازشش می‌کردم، دنبال زخم سرش می‌گشتم.

گفت: «مادر، دنبال چی می‌گردی؟» گفتم: «الحمدالله مثل‌اینکه زخم سرت خوب شده.»

ناگهان توپ بچه‌ها داخل حیاط افتاد. چون می‌دانستم شهید شده، گفتم برو پنهان شو. گفت: «مادر، برو در را بازکن، من اینجا هستم.» بلند شدم تا در را بازکنم که از خواب بیدار شدم.

گشت آسمانی

یک‌شب دیگر خواب دیدم که آمد و گفت: «مادر، بیا برویم.» دستم را گرفت. من را به آسمان‌ها برد. کفن‌پوش بود و خونی مثل علی‌اکبر امام حسین (علیه­السلام) و دو بال داشت. باهم همه‌جا را گشتیم.

هنوز در آسمان بودیم که گفت: «من باید بروم.» گفتم: «پس من چی؟» گفت: «شما حضرت ابوالفضل (علیه­السلام) را صدا کن و برو.» و من درحالی‌که حضرت را صدا می‌کردم از خواب بیدار شدم.

برادرانه

پسر اولم، علی‌اصغر، شهید شده بود. یک‌شب در خواب دیدم که علی‌اصغر زیر نور آفتاب خوابیده بود و آفتاب مستقیم به او می‌خورد. به منوچهر گفتم: «ببین برادرت زیر آفتاب خوابیده است، ممکن است اذیت شود.»

گفت: «نگران نباش مادر! مگر آفتاب بد است؟! خیلی هم خوب است. شما بفرمایید، من هوای داداش رادارم.»

دیدگاه های شما :


کدامنیتی