منافقین برای ترورش به منزلمان حمله کردند

منافقین برای ترورش به منزلمان حمله کردند

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 24 فروردین 1400 ساعت 14:20

منافقين مسلح ، سر ظهر ناگهانی به خانه مان هجوم آوردند تا این عنصر انقلابی را ترور كنند، ولی موفق نشدند.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن یوسفعلی دوست محمدی اهل اراک و نیروی کادر شهربانی بودند که به صورت داوطلب برای دفاع از میهن اسلامی به منطقه جنگی اعزام و در مورخ 1361/9/8 در منطقه مندلی عراق به شهادت رسیدند. برای آشنایی بیشتر با ویژگی ها و سبک زندگی شهید،  توصیه می گردد مصاحبه ای که با همسر و فرزند شهید انجام شده را مطالعه فرمایید.
                                            

- از نحوه آشنايي شما و شهيد بفرماييد؟

 

    خب ما بچه محل بوديم. پدر شوهرم از افراد معتمد روستا، فردي مذهبي و با سواد و از ملاك و دامداران و كشاورزان و باغداران بزرگ آن حومه بود. بواسطه همين خانه بزرگي داشت كه روزانه افراد زيادي در آن رفت و آمد داشتند. آن روزها هنوز كارخانه و صنعت وجود نداشت و مهمترين كار و شغل مردم همين ها و تجارت فرش و كالاهاي وطني و خوراك بود. من از كودكي و بواسطه نزديكي خانه مان ، در آنجا رفت و آمد داشتم و تمام خصوصيات آن خانواده را مي دانستم. بنابراين علي رغم سن پايين زمان خواستگاري آنها، خيلي نياز به فكر كردن نداشتم.

 

- چه ارزشها و نكات مثبت در وجود شهيد براي شما جالب بود كه پاسخ مثبت داديد؟

 

   وي از خانواده اي سنتي و مذهبي بود، خانواده اي كه مورد وثوق همه آبادي و حتي آبادي هاي ديگر بود. بعلاوه او فردي متدين و خوش رو و مهربان بود كه اين در كنار همه ارزش هاي شخصيتي ديگرش بيشتر نمايان و قابل اعتنا بود.

 

- شهيد چه ويژگيهاي اخلاقي و رفتاري داشت؟(خويشتن داري، سعه صدر، نظم در امور، پرهيز از غيبت و دروغ و...)

 

   او فردي سخت كوش و خوش فكر بود. هرگز نديدم و نشنيدم كه به كسي بد زباني كند. فردي ساده و دست يافتني كه از دروغ به شدت بيزار بود و هميشه خانواده و اطرافيان را توصيه به صداقت مي كرد ولو اينكه موجب ضرر شود. به كار خيري كه مي كرد اعتقاد داشت و به عواقبش فكر نمي كرد. قبل از انقلاب در تهران كه بوديم او نيمه شب فردي نيمه جان را (كه تصادف كرده بود) با ماشينش به بيمارستان رسانده بود. با اينكه با لباس نظامي بود اما بلافاصله بازداشتش كرده بودند به گمان اينكه خود او ضارب است. بعد از 48 ساعت مصدوم به هوش آمده و معلوم شده بود كه او بي گناه است...

 

- نحوه شهادت او چگونه بود؟ پيش از شهادتش چه گفت و چه كار كرد؟ شهادتش چه اثري بر شما گذاشت؟

 

   با شروع جنگ تحميلي در سال 59 اخبار كشتار و پيشروي بي رويه دشمن هر روز داغ تر مي شد. او و تني چند از نظاميان اراك (از جمله شهيد مسلم ميرطيبي) تقريبا از اولين گروههاي اعزامي به جبهه بودند.

وي معتقد بود" در شرايط كنوني كه مردم جنگ و تفنگ نديده اند اين وظيفه ماست كه از خاك كشور دفاع كنيم". با شهادت بهترين دوستش( شهيد ميرطيبي) در همان سال، در شرايطي كه در پايگاه مسجد رسول الله(ص) و پشت جبهه هم فعال بود و حتي با برادرانش و برادران الله دادي و تني چند از مردان محله، شب تا صبح وظيفه حفاظت از محله را در مقابل خرابكاري هاي منافقين بر عهده داشت اما شوق رفتن را مدام به زبان مي آورد. با ديدن تصاوير جنگي بي تابي مي كرد و بارها خاطره شهيد شدن ميرطيبي و اينكه 3 روز(در منطقه اي خطرناك و محصور جنگي) دنبال پاي قطع شده او مي گشته را با جزئيات و احساسات تعريف مي كرد. سال 60 در حاليكه براي دوره اي نظامي به تهران رفته بود، منافقين مسلح ، سر ظهر ناگهاني به خانه مان هجوم آوردند تا وي را ترور كنند(تا به خيال خام خودشان اين مهره فعال و كارآمد انقلاب و نظام را از بين ببرند) اما پس از به هم ريختن خانه، با داد و فرياد دخترم كه تنها در خانه بود، متواري شدند(بعدها شناسايي و اعدام شدند).

بعد از آن، همسرم كه ميدانست دير يا زود اين واقعه دوباره تكرار خواهد شد ترجيح داد در جبهه باشد و در دفاع از ميهن به جنگ غريبه هاي متجاوز، برود تا در شهر باشد و با ايراني هاي خود فروخته بجنگد!!! در يكي از روزهاي پاييز سال 61 ماجراي رفتنش را گفت. شب آخر، كلي براي بچه ها حرف زد و نصيحت ها كرد. تا سپيده دم آرام و قرار نداشت. پس از نماز و نيايش طولاني، بچه ها را اول به خدا و دوم به من سپرد و از خانه خارج شد. در تاريخ 11 آذرماه در منطقه سومار- مندلي عراق بر اثر اصابت تركش خمپاره دشمن(در حال وضو گرفتن) شهيد و جاويد شد. من در همان 14 سال زندگي مشترك از او چيزهاي زيادي آموختم. توكل داشتن در همه امور، صبر و بردباري، مقاوم بودن در برابر مشكلات، نيكي به والدين و فاميل و.... اما شهادتش مكمل همه خصوصيات خوبش شد. او فردي نبود كه نياز به اثبات خودش داشته باشد.آدمي اجتماعي و خانواده دوست و مهربان بود، از كسي نه كينه اي داشت و نه حساب و كتابي. براي حل و فصل مشكلات مردم تمام وقت تلاش مي كرد. بنابراين باورهايش را همه باور داشتند و عزايش، عزاي همه محله و يك شهر بود. در نبود او گرچه مسئوليت زندگي برايم سخت شد اما با ياد خدا و مرور خاطرات و حرفهاي او، اميدوارانه زندگي را پيش بردم، گرچه زندگي هميشه خوش رنگ نبود!!!

 

- آيا تاكنون از محل شهادت شهيد بازديد داشته ايد؟ چند بار و چگونه؟

 

   من قبل از بيماري ام موفق شدم در قالب كاروانهاي راهيان نور، 2 مرتبه به مناطق جنگ زده جنوب بروم. اما به محل شهادت همسرم نه، چون در زمان جنگ تحميلي، مرزهاي واقعي دو كشور بهم ريخته بود و كلا غرب كشور درگير جنگ بود، بعد از اتمام جنگ معلوم شد سومار در ايران و مندلي جزو خاك عراق است و دسترسي به آن مناطق ناممكن، اين دو شهر فاصله كمي با هم دارند.

 

- زيبا ترين خاطره اي كه از دوران خدمت همسرتان داريد و هيچ موقع فراموش نمي كنيد چه بود؟

 

   خاطرات كه زياد است چه قبل از انقلاب و فعاليت هاي انقلابي و چه بعد از انقلاب. يادم مي آيد كه آن 2 سال آخر عمرش در شبانه روز كمتر از 3 ساعت مي خوابيد. روزها مشغول شغلش بود و بعداز ظهرها در مسجد بود و با دوستانش مشغول تكميل كردن مسجد و تعاوني مسجد و... براي حل مشكلات مردم نامه مي نوشت و ارجاع مي داد به ادارات مربوطه. شبها بعد از نماز جماعت به خانه مي آمد و بعد از صرف شام دوباره به پايگاه مقاومت مردمي مسجد باز مي گشت تا پاسي از شب و دوباره صبح زود منزل را ترك مي كرد و... با اين حال از تربيت فرزندان غافل نبود و به آنها قرآن ياد مي داد و با خودش آنها را به مسجد مي برد(قاري ممتاز قرآن بود) و حتي عضو شوراي اوليا  مدرسه بود.

 

- از خصوصيات ممتاز شهيد در زندگي و در جامعه بفرماييد؟

 

   او تمام خصوصيات يك همسر بي نظير درون خانه و يك فعال اجتماعي بيرون خانه را داشت و تقريبا درون و بيرون خانه اش يك شكل بود. ما بعد ازدواج بواسطه شغل همسرم به تهران رفتيم. اين يعني شروع يك زندگي سخت از صفر در بلاد غربت. چند سال بعداز ازدواج ما، او پدرش را از دست داد و تمام اموال سهم الارثش را به برادر كوچكش(كه در آن مدت بيشتر كنار پدرش بود) بخشيد. در عوض تصميم گرفتيم با همدلي و همراهي زندگي را پيش ببريم. بنابراين او با كار مداوم و اتمام تحصيلات تا پايان دوره سيكل و من با قالي بافي، بعد از مدتي باعث سرو سامان گرفتن زندگي شديم تا آنجا كه قبل از انقلاب، علاوه بر خانه و ماشين، مستاجر هم داشتيم. همسرم از مخالفين حكومت بود و در فعاليت هاي مختلف حضور داشت تا آنجا كه چند بار از سوي محل كارش دچار تذكر جدي شد و حتي حق ارتقاء درجه شغلي اش را بدرستي نمي دادند. در همان سالها او مدام به قم مي رفت و با ياران امام خميني(ره) ارتباط داشت. در بحبوحه انقلاب او كارش را رها كرد و با لباس شخصي به قيام مردمي پيوست. سال 58 بخاطر بيماري مادر همسرم به اراك برگشتيم. او و بسياري از مردم باعث ساخته شدن مسجد رسول ا...(بزرگترين مسجد اراك در آن زمان) شدند و پايگاه مقاومت مردمي را در كنار برپايي هيئت هاي مذهبي وتعاوني و... تشكيل دادند و با گروههاي جهادي براي كمك رساني به روستاها مي رفتند. با شروع جنگ در جبهه و پشت جبهه فعاليت هايش ادامه داشت... اميدوارم امروز مردم كشور، بدانند و فراموش نكنند كه شهدا و مردم در آن سالها چه كردند و چگونه آن دوران را سپري كرديم كه امروز در آرامش هستيم.

 

- چه توصيه اي به همسران و خانواده هاي همكاران همسر شهيدتان داريد؟

 

   والله چه بگويم. همكاران همسرم نظامي هستند يعني شغل مهم و خاصي را انتخاب كرده اند براي هدفي والا و مهم. بنابراين خواهش مي كنم بي تاب نباشند و با صبر و حوصله و توكل زندگي را پيش ببرند. از ناملايمات زندگي و آدم ها گله و شكايت نكنند و به تربيت فرزندان همت كنند. خدمت به مملكت و خلق الله را در زندگي فراموش نكنند. شهدا را زياد ياد كنند و بدانند حب وطن، نشانه ايمان و اعتقاد والاي شهدا بوده است.

***

مصاحبه با فرزند شهيد يوسفعلي دوست محمدي

 

- موقع شهادت پدر بزرگوارتان شما چند سال داشتيد و آيا خاطراتي از آن زمان در خصوص نحوه شهادت، مراسم تشييع پيكر مطهر شهيد داريد؟ توضيح بفرماييد؟

 

   من آن زمان 7 ساله بودم و سال دوم ابتدايي را تازه شروع كرده بودم. يادم مي آيد عمويم ساعت 10 صبح به مدرسه آمد و مرا شتابان با خودش برد. ديدن كوچه شلوغ و پارچه سياه و و ناله و فغان آدم ها تا ديدن حال بي حال مادرم نشان از واقعه اي بزرگ داشت. راستش تا آن روز هرگز اشك هاي مادرم را نديده بودم( اما از آن روز به بعد زياد ديدم). بعد به همراه اعضاي خانواده به بهشت زهرا رفتيم. در اين مسير ترافيك بود و بارها از بلندگو نام پدرم را مي شنيدم كه مي گفت: "شهيد يوسفعلي دوست محمدي". يادم مي آيد يكي از اقوام(كه بي تابي مرا ديد) مرا داخل غسالخانه برد و جسد پدر را ديدم. از بعضي قسمت هاي بدنش خون مي آمد و پنبه گذاشته بودند. با تشييع جنازه باشكوه، پدر را به خاك سپردند و من تا مدتها خواب پدر را مي ديدم كه در هر كاري او از دور ايستاده و مرا نظاره مي كند.

 

- آخرين ديداري كه با پدر بزرگوارتان داشتيد چه موقعي بود؟اگر از آن لحظات نكات جالبي به ياد داريد بيان فرماييد؟

 

   آن روزها هروقت نمره 20 مي گرفتم بلافاصله به او نشان مي دادم و او با دست نوازش تشويقم مي كرد. اما در نبود او تا مدت ها مادرم دل و دماغ هميشگي را نداشت. يادمه شب آخري كه پدر مي خواست براي هميشه برود توصيه كرد كه تا مي توانيم درس بخوانيم و با هم متحد باشيم و...  انگار مي دانست كه راه بازگشتي نيست.چون وصيت نامه اش را نيز در دو نسخه جدا نوشته بود.

 

- از مواقعي كه دوست داشتيد پدر كنارتان باشد اما نبود بفرماييد؟

 

   واقعيتش را بخواهيد هميشه كمبود پدر را همراه داشته و دارم. چه آن زمان كه در كلاس سوم ابتدايي بودم و كسي را به خاطر دشنام دادن، كتك زدم و ناظم مدرسه، طرف او را گرفت و گفت: "پدرت نمي خواست شهيد شود، مي ماند و ترا تربيت مي كرد". كه بدجور دلم شكست و با بغض به خانه رفتم و مادرم گريست. و چه مواقع ديگر كه مردم به چشم ترحم نگاهمان مي كردند. اما از دوره دبيرستان و دانشگاه، وضعيت فرق مي كرد و زخم زبان مردم آزاردهنده تر بود و فكر مي كردند ما حقشان را خورديم و هرچه داريم بعد از شهادت بدست آورده ايم!!! امروز كه خودم پدر هستم، بيشتر مي فهمم فرق بودن و نبودن پدر چقدر است. گرچه در زندگي از اينجايي كه ايستاده ام راضيم، اما خيلي وقتها فكر مي كنم اگر پدر بود راحت تر زندگي مي كردم. اگر پدر بود اصلا وضع خانواده ام فرق مي كرد  و مادرم عمري زجر نمي كشيد و اكنون سلامت بود. اگر پدر بود اكنون با فرزندم هم كلام مي شد و فرزندم با ديدن عكس پدربزرگش كمتر از نبودنش سوال مي كرد. اگر پدر بود...!!!

 

- اگر خاطراتي در خصوص رشادتهاي پدرتان از دوستان، آشنايان و همرزمان ايشان داريد بيان فرماييد؟

 

   يادم مي آيد كه بعداز ظهرها پدرم در خانه به ما قرآن ياد مي داد(او از قاريان ممتاز كشور بود و صداي خوشي داشت) كم كم پاي دوستان و بچه هاي محل به خانه ما باز شد و پاي كلاس قرآن مي نشستند. همين انگيزه اي شد كه پدر كلاس قرآن را در زيرزمين مسجد(كه نيمه كاره بود) داير كرد و تعداد بچه هاي بيشتري در آن شركت كردند. با گذشت ساليان دراز از آن روزها يكبار فردي كه چند سال از من بزرگتر بود در مجلسي مرا شناخت و گفت:" من از شاگردان پدرت بودم،.... او مرد خوبي بود و به جز قرآن، نوجوانان را با قواعد اسلام و اهداف امام و گول و فريب منافق را نخوردن، آشنا مي كرد. من هنوز عكس اعلاميه شهادتش را در خانه دارم".

خاطراتي از اين دست در مواجهه با آدم هاي ناشناس، براي من و برادرانم اين را جالب كرده كه خيلي از زواياي پنهان و صفات پدر را از گوشه و كنار، با گذشت ساليان سال، هنوز مي شنويم و هنوز فراموشش نكرده اند. يادمه هنوز چهلم پدرم نشده بود، كه مادرم با اصرار زياد لباس ها و آخرين وسايل پدرم را تحويل گرفت و بلافاصله آنها را پنهان كرد. نيمه شب به چشم خودم ديدم كه مادر مشغول شستن لباسهاي پاره پاره پدرم بود و در حاليكه خونابه آن راه می گرفت، اشك مي ريخت. حتي لباسها را در كمد نگهداري مي كرد و گاهي به سراغشان مي رفت و خيره مي ماند. رابطه پدر و مادرم آنقدر صميمي بود كه نبود پدر، براي مادرم گران تمام شود. بعد از چند سال بالاخره آن لباسها (و قرآن كوچكي كه تركش خورده بود) را به كمك اقوام به بهانه نگهداري در موزه شهدا، از خانه دور كرديم.

 

- به نظر شما با شهادت پدرتان چه تغيير و تحولي در زندگي شما بوجود آمد؟ توضيح فرماييد؟

 

   من در آن سال هاي كودكي چيزهاي زيادي نتوانستم از پدر بياموزم. در عوض او كار خودش را كرده بود و آنقدر يادگاري رفتاري ميان مردم و بخصوص مادرم( نزديك ترين فرد به او)گذاشته بود كه ما هر سوالي در مورد پدر داشتيم، راحت به جوابش مي رسيديم. مادر در انتقال شناخت صفات و روحيات پدر، همواره نقش عمده و اساسي داشته و ما تمام توصيه هاي لازم را به مرور از طريق مادر گرفتيم. آن روزهاي جبهه و جنگ كه پاتوق نسل من در مسجد و ديدن نيروهاي اعزامي و يا جمع آوري كمك هاي پشت جبهه بود، افتخار مي كرديم كه خانواده شهيد هستيم و از اين بابت، تشويق هم مي شديم. فكر مي كنم همه مردم با هم مهربان تر بودند و همه مي خواستند هر چه زود تر جنگ تمام شود و براي بدست آوردن آرامش كشور، چه در خط مقدم و چه پشت جبهه همه تلاش مي كردند. بنابراين آن روزها كمتركسي به فكر استفاده و سوء استفاده از جنگ و پر كردن سوابق بود. اما بعد از جنگ(همانگونه كه شهيد همت و خيلي از شهدا پيش بيني كرده بودند) آدم هاي اجتماع چند دسته شدند و در اين ميان كساني به فكر ساختن سابقه و دنيا پرستي و عافيت طلبي افتادند. بنابر اين با تخريب ديگران و قلابي سازي ها و ناليدن هاي پياپي و استفاده هاي بي رويه و شایعات دشمنان، عده اي در اجتماع، به مرور برخي ها به همه خانواده هاي شهدا و ايثارگران بدبين شدند و خيال مي كنند حقشان پامال شده!!! به نظرم شهادت پدر و بودن من در خانواده شهيد باعث شد با مسئوليتي خطير، خود ساخته تر و بزرگ فكرتر از هم بازي هايم زندگي را دنبال كنم. در ميان نگاهها و سخنان طعنه آميز و گزنده، ما هيچ گاه نخواسته ايم بواسطه نام شهيد و خانواده شهيد بودن، فراتر از عرف اجتماع ديده شويم و احترام ويژه طلب كنيم. ما هم در بطن اجتماع و در ميان همين آدمها بزرگ شديم و دقيقا مسايل و كمبودهاي مردم را ما هم به دوش داشته ايم. اين را گفتم كه آنهايي كه راحت، ديگران را قضاوت مي كنند و منفي بافي مي كنند(و فرصت دفاع هم نمي دهند) و نسل جديد جنگ ناديده كه فكر مي كنند هميشه كشور در آرامش بوده،گمان نكنند ما جور ديگر زيسته ايم و هميشه در رفاه بوده ايم و كمبودي نداشته ايم و نداريم و يا خدايي ناكرده از زمين و زمان طلبكاريم. براي همين است كه در اين سالها در برخي شرايط از معرفي خود و خانواده اكراه داريم، و الا هميشه مفتخريم كه خانواده شهيد هستيم.

با اين حال از كسي توقعي نداريم كه مثل ما فكر كند و يا ما را تاييد كند ( البته كه حساب ما هميشه از آنهايي كه بي رويه گرفته اند و ناحق ساخته اند نيز جدا است) ولي شخصا و به نمايندگي از خانواده زخم خورده و مادر رنج ديده ام(كه چند سالي است نيم بدنش فلج است) حاضرم مستقيم و غير مستقيم با آنهايي كه با صداقت دم از حق كشي شان مي زنند و گمان مي كنند كه خانواده ايثارگر بيش از حقش گرفته و سوء استفاده ها كرده و... و باعث ستم به ديگران غير ايثارگر شده، وارد مذاكره شوم و هرجور كه خواستند جبران كنم و هرچه مازاد بر آن قوانين و رفتارهاي جهاني ايثارگر گرفته ايم، تقديم كنيم و عذرخواهي رسانه اي.

 

- بطور كلي كداميك از خصوصيات شخصيتي پدرتان را بيشتر دوست داشتيد؟

 

خوش رويي و حسن خلق او و به فكر مردم بودن او را از نزديك شاهد بودم و از اطرافيان زياد شنيده ام.

در پايان براي شما و همه خادمان صديق و واقعي نظام و ميهن، آرزوي توفيق داشته و وصول آرزوهاي بلندشان را از درگاه احديت منان مسئلت مي نمايم.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی