مراسم ازدواجش بسیار ساده و بدون تجملات بود

مراسم ازدواجش بسیار ساده و بدون تجملات بود

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 31 شهریور 1400 ساعت 15:17

به نام خدای شهدایی که سر دادند تا كشور بزرگ ايران سامان بگيرد و در تلاطم اين پيچ‌های تاريخی دچار لغزش نشود و خون همان شهداست كه درخت مقدس اين انقلاب را آبياری كرده است.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید رضا بهروج متولد سال 1339 در گيلان است. دختري دارد كه هیچ‌گاه او راندید و عاقبت در سال 63 به شهادت رسید.

در ادامه مصاحبه‌ای با برادر و همسر داریم.

اخلاق منحصر­به­ فرد

برادرم رضا، متولد سال ۱۳۳۹ شهرستان سیاهکل استان گیلان بود.

دوران ابتدایی را در روستای خودمان گذراند و در دوران راهنمایی آن‌قدر خوب و باانگیزه درس خواند تا بتواند معدل بالا بگیرد و وارد دبیرستان دولتی شود. با معدل 19/25 وارد دبیرستان شد و با معدل 19/75 دیپلم گرفت.

بعد از فارغ‌التحصیلی اول وارد سپاه شد و مدتی خدمت کرد. بعد به استخدام ناجا درآمد و در ژاندارمری مشغول شد.

اهل ورزش بود و فوتبالیست منطقه بود. بدن ورزیده‌ای داشت. در مرزن آباد دوره آموزشش را گذراند. یکی از امتیازاتی که به افراد می‌دادند این بود که اگر ازنظر آمادگی جسمانی و عقیدتی نمره صد بیاورند، می‌توانند محل خدمتشان را خود انتخاب کنند. رضا این امتیاز را به دست آورد و محل خدمتش را خودش انتخاب کرد. اسکورت فرمانده ژاندارمری، آقای کوچک­زاده بود و عضو انجمن اسلامی محله هم بود. ازنظر اخلاقی و دینی منحصربه‌فرد بود، به‌گونه‌ای که هم کوچک‌ترها و هم بزرگ‌ترها با او دوست بودند.

خاطره‌ای از مصدومیت

یک‌بار در تمرین و آموزش‌ها مصدوم شده بود و لگنش آسیب‌دیده بود. وقتی برای مرخصی به خانه آمد، نگذاشت مادرمان متوجه شود تا مبادا که ناراحت شود. به خاطر همین به‌گونه‌ای کارهایش را انجام می‌داد که کسی نفهمد چه اتفاقی برایش افتاده و حتی لباس‌هایش را نیز خودش می‌شست که آثار جراحت او را کسی نبیند. فقط من را در جریان قرار داده بود تا پانسمانش را عوض کنم.

وضع اقتصادی

آن روزها وضع مالی ما زیاد مساعد نبود. والدین ما با سختی ما را بزرگ کردند و خیلی برای ما زحمت کشیدند. روی زمین کشاورزی ارباب کار می‌کردیم و با نداری بزرگ شدیم. بااین‌حال پدر و مادرم پول جمع می‌کردند و برای برادرم می‌فرستادند تا هزینه دوره آموزشی‌اش را بدهند. تا وقتی بود، هم مراقب مادر بود و هم مدام سفارش مادرمان را می‌کرد که در نبودش هوای او را داشته باشیم.

دیدن خواب شهید

یک روز، یکی از اقواممان به نام حسن در دریا غرق شد و ما از او بی‌خبر بودیم و دو الی سه روز بعد ایشان را پیدا کردیم. در این دو سه شب برادرم رضا به خواب ما آمد و گفت: «به حسن بگویید بیاید اینجا پیش من؛ اینجا جای بسیار خوبی است.» بعدازاین خواب ما فهمیدیم که حسن از دنیا رفته است. هر بار رضا به خواب ما می‌آمد لباس خوب و زیبایی به تن داشت و در جای باصفایی بود.

نحوه شهادت

آن اواخر، فرمانده ضربت مهاباد بود. یک روز در محاصره کماندوها می­افتند. هدف اصلی کماندوها هم دستگیری فرمانده بوده، ولی چون رضا به‌تازگی جایگزین فرمانده قبلی شده بود و اطلاع نداشتند، رضا را ابتدا دستگیر کرده و به‌وسیله گلوله به شهادت رسانده بودند. تیری که به او شلیک‌شده بود از زیر گلویش واردشده بود و از کاسه سرش بیرون زده و باعث بیرون آمدن چشمانش شده بود.

خبر شهادت

مراسم ازدواجش بسیار ساده و بدون تجملات بود. با دخترخاله‌اش ازدواج کرد و حدود یک سال باهم در تهران زندگی کردند. وقتی رضا شهید شد، همسرش باردار بود. از تهران با مادرم تماس گرفته بودند و گفته بودند که همسر رضا در بیمارستان است و باید عمل جراحی کند و نیاز به اجازه همسر دارد و چون شوهرش نیست باید پدرشوهرش رضایت نامه را امضاء کند.

اما مادرم شب قبل خواب دیده بود و متوجه شده بود که رضا شهید شده و این حرف‌ها بهانه است.

به پدرم گفت: «مطمئنم اتفاقی برای رضا افتاده، به تهران برو ببین چه خبر شده است.»

محرم بود و من به مسجد رفتم. هر کس وارد مسجد می­شد و چشمش به من می‌افتاد، شروع به گریه می‌کرد و من که ۱۴ ساله بودم و از همه چیز بی‌خبر بودم، حاج و واج به آن‌ها نگاه می‌کردم.

وقتی به خانه برگشتم، مادرم گریه می‌کرد. وقتی علت را متوجه شدم، به مادرم گفتم: «مادر، هنوز که چیزی معلوم نیست. نگران نباش.» اما اين حرف‌ها فایده‌ای نداشت، مادرم خواب‌دیده بود و مطمئن بود اتفاقی افتاده است.

بالاخره پدرم که به تهران رفته بود، خبر شهادت رضا را داد. روز تشییع‌جنازه‌اش باران می‌بارید.

چندخطی از زبان همسر شهید  خانم فاطمه محمدعلی قاضیانی

دخترخاله­ اش بودم. یک سال باهم زندگی کردیم و در این‌ یک سال حقیقتاً زندگی خوب و خوشی داشتیم. همسرم خوش‌اخلاق و مهربان و صبور بود و ازنظر اعتقادی قوی بود.

اکثر وقت‌ها در منطقه بود و کمتر در خانه بود؛ ولی هر وقت می‌آمد، بیشتر ما را به گردش مي‌برد تا روزها و ساعات نبودنش را جبران کند.

دفعه آخر بود که برای نبودن‌هایش بی‌تابی کردم. گفت: «اگر من نروم، دیگری نرود و دشمن وارد كشور ما بشود و به ناموس ما تعدی کند، شما راضی خواهی بود؟»

طبیعتاً راضی به این امر نبودم، ولی دل‌تنگ می‌شدم. گاهی که از کومله‌ها و آزارهایی که به سربازان می‌دادند تعریف می‌کرد، مو به تنم سیخ می‌شد.

چند سال اول بعد از شهادتش تقریباً هر شب به خوابم می‌آمد. اواخر بارداری من بود و به خاطر شهادتش دچار افسردگی شده بودم. در خواب همیشه من را دلداری می‌داد و می‌گفت: «چرا نگرانی؟ من زنده‌ام و در کنارت هستم. نگران نباش.»دخترم بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد.

 

مزار شهید

امامزاده سید حسن، امامزاده‌ای است که بارگاهش در روستای آقا رضا (در روستای سنگر نرسیده به رشت) قرار دارد. اولین صحبت‌هایش که حالت سخنرانی داشت، در همان زيارتگاه صورت گرفت. صحبت‌هايي كه حال و هواي خاصي داشت. مضمون سخنرانی­اش این بود که باید جوانان به جبهه بروند و از مملکت دفاع کنند و نگذارند دست بیگانه به کشورمان برسد.

شاید آن روز که سخنرانی می‌کرد می‌دانست که روزی آنجا مزار خودش خواهد بود.

شهادت

ازآنجاکه ازدواج ما فامیلی بود، آرزو داشت مریم دخترمان سالم متولد شود. برای مريم آرزوهاي زيادي داشت، مثل همه دختران سرزمينش؛ اما در 10 دی‌ماه سال 63 در مهاباد به دست كومله‌ها به شهادت رسيد. من باردار بودم و در يك طبقه از منزل مادرم زندگي می‌کردیم. روز بعد از روز عاشورا بود كه آقايی به خانه مادرم آمد و پرسيد: «مردی در خانه هست؟ اگر هست بگوييد بيايد. کاری دارم.» همين حرف كافي بود كه ته دلم خالی شود. لرزه بر تنم افتاد. مادر و برادرم آمدند و او خبر شهادت آقا رضا را به آن­ها داد.

شهدا مرتبط :

شهید رضا بهروج

دیدگاه های شما :


کدامنیتی