قهرمانان گمنام؛ بی تاب جبهه ها...(قسمت دوم)

قهرمانان گمنام؛ بی تاب جبهه ها...(قسمت دوم)

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 02 مهر 1399 ساعت 13:55

در این سال های متمادی پس از جنگ و خدمت در عرصه نظم و امنیت، شبی نیست که خواب دوستان شهیدم را نبینم و به جایگاه آنان غبطه نخورم؛ ای کاش من نیز رفته بودم...

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ در قسمت دوم قهرمانان گمنام که در قالب آن گوشه ای از رشادت ها و ایثارگری های رزمندگان ناجایی دفاع مقدس را شرح می دهد، در این قسمت زندگی نامه رزمنده ای مجاهد را می خوانیم که بی تاب جبهه هاست و بارها خانه و کاشانه را به عشق دفاع از وطن رها کرده و راهی شده است!

قبل از انقلاب جذب شهربانی تهران شدم و يك سال و نيم پس از انقلاب به دامغان منتقل شدم در شهرباني به فرماندهي سرگرد"غلامپور" از بچه هاي شمال كشور مشغول به خدمت شدم.

مرحله نخست حضور در منطقه:

با آغاز قائله كردستان در ماه هاي نخست انقلاب، 15 نفر از بچه هاي شهرباني به صورت داوطلبانه به همراه بسيجيان با سه ميني بوس به پاوه اعزام شديم. درست چند روز قبل از اعزام، قرار بود با دختردايي ام مراسم عروسی مان را برگزار كنيم كه آن را به پس از بازگشت از جبهه موكول كردم؛ پس از دريافت سلاح و مهمات امنيت شهرستان "سقز" رو به ما سپردند و مدت سه ماه در اين شهر خدمت كرديم.

در همين ايام بود كه يك روز از دژباني شهرباني اعلام كردند، ملاقاتي دارم! شهيد "علي اكبر بصيري"، پسر دايي و برادر نامزدم بود. در اولين كلام با صدايي بلند گفت: چرا عروسي با خواهرم را عقب انداختي و همديگر را در آغوش گرفتيم و خنده و گريه با هم درآميخت.

پس از بازگشت از سقز، يك اتاق از منزل يكي از همكاران را اجاره كرديم و با عروسي ساده اي بنده و همسرم به خانه خودمان رفتيم.

مرحله دوم اعزام به منطقه:

با هجوم رژيم بعث عراق و آغاز جنگ تحميلي براي اعزام به جبهه اعلام آمادگي كردم و با ثبت نام در بسيج شهرستان و انجام مقدمات، با يك اتوبوس مملو از رزمندگان به لانه جاسوسي در تهران رفتيم و چند روز در آنجا اسكان داشتيم و پس از تجهيز و دريافت سلاح به اهواز و پس از آن به اصفهان اعزام شديم و 45 روز دوره آمادگي چريكي را گذرانديم و پس از آن به بانه كردستان منتقل شديم و بنده به عنوان فرمانده پايگاه به همراه 75 نفر نيرو مشغول به كار شدم.

حوزه ماموريتي ما ارتفاعات اطراف پايگاه و محور سردشت به سقز بود كه روزها امنيت جاده ها را برعهده داشتيم و با استقرار نيروها در سنگرهاي حومه محور و برگزاري ايست و بازرسي، امنيت مردم را برقرار مي كرديم.

اين ماموريت که با زمستان سرد آن منطقه تقارن پیدا کرده بود، بيش از سه ماه به طول انجاميد؛ برف شديدي كه اطراف پايگاه و سنگر ما را به محاصره خود در آورده بود به بيش از يك متر مي رسيد که این كار را براي بچه ها سخت تر مي كرد.

امكانات بسيار ضعيفي داشتيم و در ماه هاي نخست انقلاب هنوز تجهيزات كاملي در منطقه مستقر نشده بود. به عنوان فرمانده پايگاه سنگري داشتم كه درب ورودي نداشت و با پرده اي پلاستيكي در ورودي سنگر، به اصطلاح سرمای سخت را مهار كرده بودم.

غروب یک روز، دو تن از بچه هاي جهاد سازندگي با خودروي تويوتا به پايگاه ما مراجعه كردند و با چوب و تخته، دربي براي سنگر ساختند. كارشان كه تمام شد، ساعاتي از شب گذشته بود و با توجه به وضعيت ناايمن منطقه به ويژه در شب، از آنان درخواست و اصرار كردم شب را در پايگاه بمانند و صبح بروند، آما آنها به سمت سردشت راه افتادند.

فردا صبح جنازه بي سر هر دو رزمنده جهادي را در كنار جاده پيدا كرديم كه خاطره اي تلخ و ماندگار براي من و همرزمان شد.

 سه ماه در پايگاه بانه بودم و به دامغان برگشتم، درست زمان بازگشتم به خانه، حدود ساعت 5 صبح بود كه درب خانه را زدم، ديدم خواهر همسرم با عجله درب را باز كرد و گفت: درست به موقع آمدي، بچتون داره به دنيا مياد. سريع همسرم را كه حال و اوضاع خوبي نداشت با همان لباس نظامي و رزم، به بيمارستان «شير و خورشيد» دامغان رساندم، پسر بزرگم "مهدي" به دنيا آمد.

مرحله سوم اعزام به جبهه:

حال و هواي جبهه خواب از سرم برده بود پس از چهار ماه بالاخره دل از خانواده و بچه كوچكم بريدم و به همراه چند تن از همكاران شهرباني دامغان از جمله آقايان "ميرصالحي، حيدرهايي و صادقي "و تعدادي ديگر از شهرباني ساير شهرستان ها در قالب یک اتوبوس و يك ميني بوس به اهواز و دوكوهه اعزام شديم و در پادگان شهيد اشرفي اصفهاني مشغول به كار شديم.

وظيفه اصلي ما پشتيباني از رزمندگان در جبهه هاي حق عليه باطل و تامين و تدارك تجهيزات و مهمات و تغذيه بود. در اين مرحله از اعزام درگيري مستقيم با دشمن نداشتيم، ولي بمباران هوايي و آتش باران وسيع و گسترده دشمن، شرايط كار در اين پادگان را بسيار سخت و خطرناك كرده بود.

در سنگر ترابري مشغول كار بودم كه هواپيماهاي عراقي حمله و پادگان را بمباران كردند؛ در حال كار بودم كه تركشي بزرگ از كنار سرم گذشت و موج شديد انفجار مرا بيهوش و سنگر را خراب كرد، در همين حمله چند تن از همكارانم شهيد و تعداد بسياري مجروح شدند.

پس از دو هفته در بيمارستان اهواز و در حالي كه دستانم به تخت بسته شده بود، به هوش آمدم. همرزمانم كه از وضعيت بمباران پادگان و تلفات ناشي از آن مطلع شدند و شهادت همسنگرانم را ديده بودند، خبر شهادتم را نیز به خانواده ام داده بودند؛ درست 15 روز پس از حادثه و ترخيص از بيمارستان خبر زنده بودنم را به خانواده ام كه از نگراني در حال بدي بودند، دادم.

مرحله چهارم حضور در جبهه:

چند ماهي گذشت و باز هوايي جبهه شدم و اين بار از شهرباني ماموريت گرفتم كه در قالب گردان ثارالله(ع) سپاه پاسداران تهران به اهواز اعزام شدم.

در پادگان دوكوهه، 25 روز دوره آموزشي توپ 23 روسي و پدافند هوايي را آموزش ديدم و پس از آن به منطقه "خسروآباد" آبادان رفتيم و با استقرار يك واحد توپ 23 ضد هوايي به همراه 6 نفر براي مقابله با حملات هوايي دشمن، شيفت مستمر داشته و به محض ورود هواپيماهاي دشمن، آنها را هدف مي گرفتيم و به سمتشان شليك مي كرديم.

كنار توپ، يك سنگر و كمي پايين تر در كنار ارتفاعي كوتاه، سنگر ديگري داشتيم. چند هفته اي در اين منطقه حضور داشته و به محض آغاز عمليات والفجر8  واحد ما را به منطقه عملياتي «فاو» با توپ 57 روسي مستقر كردند و همراه با رزمندگان در اين عمليات شركت کردم.

 24 ساعت پس از اشراف رزمندگان اسلام بر جزيره فاو،‌ هواپيماهاي عراقي و آمريكايي مواضع ما در حاشيه اروند را بمباران و درست يك راكت به واحد ما برخورد كرد و پنج تن از بهترین همرزمانم شهيد شدند؛ متاسفانه باز هم از غافله همرزمانم جاماندم؛ شهداي عزیز اين حادثه از رزمندگان اعزامی از تهران و كرج بودند.

مرحله پنجم حضور در جبهه:

در این مرحله همراه با پاسداران و بسيجيان از دامغان به آبادان اعزام شديم و در شهرباني خود آبادان ماموريت تامين امنيت شهر را برعهده داشتم؛ چند ماهی که در اين شهر بودم، بمباران شديد عراق ويژگي اصلي اين دوران بود كه امان مردم را برده بود.

مرحله ششم اعزام:

اين بار به جزيره مجنون اعزام شدم. به علت آشنايي كار با لودر و داشتن گواهينامه آن، يك دستگاه لودر تحويل گرفتم و در امر جاده سازي و سنگرسازي براي رزمندگان اسلام تلاش مي كردم.

شب و روز از سوي دشمن توپ و آتش مي باريد و بايد در زير آتش، جاده مي ساختيم. چند روز قبل از عمليات، جاده ها را آماده مي كرديم. 

در ميانه هاي همين دوره به منطقه «ام القصر» كه مرداب و نيزار بود اعزام شدم و يك دستگاه توپ 57 كه روي تخته هاي چوب مستقر شده بود را تحويل گرفتم و با حملات هوايي دشمن مقابله مي كرديم. بيش از دو هفته در اين منطقه و روي توپ با دشمن جنگيديم. در این مرحله هم دو تن از همرزمان عزیزم به شهادت رسیدند.

کلام آخر:

جنگ تحمیلی، جبهه های دفاع مقدس، مردان و زنان آسمانی آن روزها و همرزمان بی نظیرم در آن ایام، چیزهایی است با عشق به آنها اکنون را نفس می کشم و تاب می آورم.

خانه کوچک و البته باصفایم را می بینید! زخم هایی برتن، سختی تنفس، آزردگی اعصاب و روان و چروک های بر پیشانی تنها غنایم من از جنگ و دفاع مقدس است که به این سادگی و ماندن در راه شهدا به خود و خانواده ام می بالم.

در این سال های متمادی پس از جنگ و خدمت در عرصه نظم و امنیت، شبی نیست که خواب دوستان شهیدم را نبینم و به جایگاه آنان غبطه نخورم.

ای کاش من نیز رفته بودم...*

گزیده ای از مصاحبه با رزمنده نیروی انتظامی در دوران دفاع مقدس؛ «علی اصغر بصیری»

پژوهش و نگارش: سرگرد سید محمد شاه چراغ

دیدگاه های شما :


کدامنیتی