صفای باطنی و ظاهری

صفای باطنی و ظاهری

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 29 شهریور 1400 ساعت 17:45

ابراهيم خيلی باصفا بود. مثل فاميلی خودش؛ خوش‌اخلاق و خوش‌قلب و عاقل. همه دوستش داشتند. صفای درون و بيرونش همه را جذب خودش كرده بود.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید ابراهيم صفا در سال 48 در سرخه استان سمنان متولد و بعد از سال‌ها خدمت در نيروی انتظامی در سال 67 به شهادت رسيد.

در ادامه مصاحبه‌ای با مادر شهيد ابراهيم صفا داریم.

در مورد شهيد ابراهيم صفا

ابراهيم سال ۱۳۴۸ در شهرستان سرخه استان سمنان متولد شد. ۱ خواهر و ۳ برادر داشت. هم‌ درس می‌خواند و هم در کنارش به پدرش که شغلش سیم‌پیچی بود کمک می‌کرد. بچه عاقلی بود و ارتباط خوبی با پدرش داشت. اخلاق خوشی داشت. با ساير اقوام هم ارتباط خوبی داشت. حواسش بود که من خرید نکنم تا خسته نشوم یا نگاه نامحرمی به من نخورد. نسبت به حجاب خیلی حساس بود.

اهل قناعت بود، اگر مدت‌ها برایش لباس نمی‌خریدم هیچ اعتراضی نمی‌کرد.

صدای خوشی داشت و قرآن را زیبا می‌خواند. همراه با بچه‌های محله به مسجد می‌رفت و به نماز جماعت و اول وقت اهمیت می‌داد.

همه‌روزه‌هایش را می‌گرفت. محرم با دوستانش در کوچه تکیه می‌زدند و عزاداری می‌کردند.

به امام خمینی (رحمةالله ­علیه) علاقه شدیدی داشت. سخنرانی‌های ایشان را گوش می‌داد و هر وقت امام را یاد می‌کرد می‌گفت: «امام آمد و اسلام را زنده کرد.»

گاهی وقتی از سرکار برمی‌گشت، می‌گفت: «مادر ناهار چی داریم؟ فلان کارگر تو کوچه دارد نان و نوشابه می‌خورد، می­خواهم کمی برایش غذا ببرم.» نسبت به نیازمندان بسیار دل‌رحم بود.

خودش می دانست

آخرین بار که آمد، چند روزي ماند و بعد عزم رفتن كرد. بعضي از اقوام براي خداحافظی آمده بودند. وقتی خداحافظی می‌کرد به همه گفت: «این بار که بروم دیگر برنمی‌گردم.» با من چند بار روبوسی کرد؛ ما حرفش را جدی نگرفتیم، اما انگار خودش می‌دانست که اين بار شهید می‌شود.

خبر آمد...

از پادگان محل کارش تماس گرفتند و گفتند: «پسرتان سرباز ۷۷ خراسان بوده و در عملیات همه شیمیایی شده‌اند و به شهادت رسیده‌اند.» با خانواده‌های بقیه همراهانش به منطقه رفتیم. ۴۰ روز گشتیم تا توانستیم جنازه را پیدا کنیم.

صفا ۲۲ تیر ۶۷ به شهادت رسید، ولی جنازه‌اش را ۱۹ شهریور آوردند.

روز تشییع‌جنازه‌اش خیلی شلوغ شد. همه آمده بودند. از بس خوش‌اخلاق بود و همه دوستش داشتند.

دل‌تنگی

وقتی‌که دل‌تنگش می‌شوم با عکسش درد دل می‌کنم، گاهی هم سر مزارش می‌روم. همه حرف‌هايم را برايش ميگويم و او صبورانه گوش مي‌دهد. يادم هست كه همیشه آرزو داشت به پابوس امام هشتم برود، اما قسمتش نشد. هر وقت اسم مشهد و زيارت و امام رضا (علیه‌السلام) مي‌آيد، یاد آرزویش می‌افتم و خیلی دلم می‌سوزد.

شفاي درد

بعد از شهادتش مدتی دستم درد شدیدی داشت، آنقدر که از درد گریه می‌کردم. یک‌شب خواب دیدم هراسان نزد من آمد و گفت: «مادر چی شده؟ چرا ناآرامی؟» گفتم: «پسرم دستم خیلی درد می‌کند.» دستی بر آن کشید و من از خواب بیدار شدم. بعدازآن دردش کاهش پیدا کرد و کم‌کم درد دستم تمام شد.

 

شهدا مرتبط :

شهید ابراهيم صفا

دیدگاه های شما :


کدامنیتی