شوخی کردم

شوخی کردم

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 19 اردیبهشت 1401 ساعت 16:01

شهادت از جمله مفاهیم والایی است که ویژه‌ی قیام‌ها و انقلاب‌های مکتبی و الهی است.‏‎ ‎‏انقلاب ما نیز از این قاعده مستثنا نبوده، بلکه با بهره گیری از فرهنگ غنی و متعالی‏‎ ‎‏اسلام، شهادت را که می‌رفت به دست فراموشی سپرده شود، روح و حیاتی تازه بخشید.‏‎ ‎‏نباید از نظر دور داشت که در جامعه‌ی ما استمرار فرهنگ شهادت، ریشه در سوگواری‌های‏‎ ‎‏منبعث از قیام عاشورا داشته و احیای آن به دست مصلحان دین، با غبار روبی از چهره‌ی‎‏تابناک قهرمانان صحنه‌ی کربلا صورت گرفته است.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ متن زیر چکیده‌ای از مصاحبه با همسر شهید پیمان پیری می‌باشد. شهیدپیری در  سال1357 در کرمانشاه متولد شد و در تاریخ17/8/1387 در منطقه ی مرزی ایران و عراق به شهادت رسیدند و در باغ فردوس كرمانشاه به خاک سپرده شدند.

 

تعداد خواهر و برادر و وضعیت تأهل

 

چهار برادر و یك خواهر. متأهل و دارای یک فرزند.

 

فعالیت

 

 از كودكی هم درسش خوب بود˛ هم در تیم‌های مختلف ورزشی شركت می‌كرد و فوتبالیست بود. از كودكی كار می‌كرد و خرج خانواده‌اش را می‌داد و وقتی بزرگ شد˛ خرج دانشگاهش را خودش می‌داد. او در دانشگاه شهید چمران اهواز قبول شده بود و بعد از اینكه قبول شد˛ در رشته‌ی مهندسی عمران وارد نظام شد و فرمانده پاسگاه مرزی نهنگ كاوه بود. در آنجا كارش را انجام می‌داد و هركس كه به مواد مخدر˛ اعتیاد داشت˛ ترك می داد و سلامت به خانواده‌هایشان تحویل می‌داد. با شهدای زیادی همرزم بوده. مداح اهل بیت بود؛ هنوز عكس‌هایی كه مداحی می‌كرد را دارم. علاقه‌ی خاصی به امام حسین داشت

 

بسیج فعال بود. به دین و قرآن بسیار اهمیت می‌داد؛ مثلا قرآن را حفظ كرده بود و قرائت می‌كرد و هنوز جایزه‌هایش را دارم.

 

اخلاقیات

 

خیلی خوش قلب و مهربان بود. معلم قرآن بود. خیلی خوش اخلاق بود. بسیار دست و دلباز بود. به شدت اهل صله‌ی رحم بود. بیشتر با خانواده بود˛ ولی چند دوست صمیمی هم داشت كه هنوز رابطه‌ی خانوادگی داریم. وقتی مرخصی داشت˛ فقط دو ساعت به خودش می‌رسید˛ بیشتر در كنار دیگران بود.

 

‌ من با اینكه زندگی‌ام با او˛ خیلی كوتاه بود و بیشتر سركار بود˛ ولی دو تا از خصوصیات اخلاقی‌اش را خیلی دوست دارم. یكی اینكه˛  یك روز به من قول داده بود˛ بعد از اینكه حقوقش را گرفت˛ من را مسافرت به مشهد مقدس ببرد؛ وقتی كه حقوقش را گرفت˛ دید یكی از فامیل‌هایش به شدت نیازمند است و كل حقوقش را به آن خانواده داد. یكی دیگر از آن خصوصیاتی كه خیلی دوستش داشتم، عشق به امام حسین بود. من اوایل متوجه عشق زیادش به امام حسین نشدم˛ تا اینكه یك روز با برادرم به پارک رفتیم؛ همانطور كه دیگران در مسافرت شاد هستند˛ گفت: (بگذارید من برایتان مداحی كنم.) بعد از اینكه مداحی كرد، گریه‌اش گرفت، ما گفتیم: (چرا گریه می‌كنی؟ امروز شاد باش و روزت را خراب نكن.) گفت: (چون احساس می‌كنم امام حسین در كنارم هست.)

 

احترام به پدر و مادر

 

به پدر و مادرش بسیار احترام می‌گذاشت. با پدرش از نظر بازی كردن و شوخی كردن و كشتی گرفتن و... خیلی راحت بود. وقتی از سركار برمی‌گشت˛ با اینكه خیلی خسته بود˛ به پدرش در كار بنایی كمك می‌كرد.

 

معنویات

 

نماز و روزه‌اش كامل بود و روزهایی كه نمی‌توانست روزه بگیرد یا نماز بخواند˛ حتما قضایش را به جا می‌آورد. حتی شب عروسی هم با اینكه همه در شور و شوق بودیم˛ ولی نمازش را خواند .

 

خیلی اهل قرآن بود. حتی به بعضی از همسایه‌ها هم درس می‌داد. قاری قرآن بود.

 

ترك محرمات

 

 اصلا اهل غیبت نبود.  اگر جمعی اهل غیبت بودند˛ جمع را ترک می‌کرد.

 

خیلی بر حجاب تاكید داشت و می‌گفت: (وقتی دخترم به دنیا آمد˛ از شش سالگی به بعد˛ برایش آستین كوتاه نگیر و روسری برایش بگیر.) كلا بر روی حجاب خیلی تاكید می‌كرد .

 

علاقه شهید نسبت به رهبری

 

شهید خیلی به ایشان علاقه داشت و می‌گفت: (من به عشق رهبر˛ در اینجا˛ با این شرایط سخت، كار می‌كنم.)

 

آرزوی شهید

 

همیشه بعد از ذكر و صلوات نمازش˛ سلام به امام زمان می‌داد و  برای ظهور امام زمان و سلامت آقا و شهادتش دعا می‌كرد.

 

روزهای آخر

 

با هم سر سفره نشسته بودیم و كل خانواده بودند. به من گفته بود كه برنج درست كنم و من هم درست كردم و بعد گفت: (بیا برویم˛ كارت دارم.) من گفتم: (نه زشت است؛) من آماده شدم و با او رفتم؛ دیدم ماست و نان بربری خریده و گفت: (وسط آن میدان بزرگ شهر بنشینیم و این نان و ماست را بخوریم.) سر ظهر بود؛ نشستیم و در میدان بزرگ شهر، نان و ماست را خوردیم.  وقتی که می‌رفت˛ مثل همیشه خوشحال بود و گفت: (دیدارمان تا به قیامت.) من گفتم: (چرا اینطور می‌گویی؟) گفت: (هیچی شوخی كردم.)

 

علت و مكان شهادت

 

وقتی ایشان در مرز فرمانده بودند˛ كشور عراق خاك ریزی می‌كر دند و شهید رفتند كه نگاه كنند تا تجاوز به خاك ما نشود، مین‌هایی آنجا بود که از قدیم مانده بود و شهید پایش به مین برخورد می‌كند و به شهادت می‌رسد.

 

خبر شهادت

 

 من در حال نماز خواندن بودم؛ ركعت اول بودم که صدای جیغ از پایین شنیدم و طاقت نیاوردم و نمازم را قطع كردم كه دیدم˛ یک ماشین نظامی دارد با دو تا از برادران شهید صحبت می‌كند. رفتم و پرسیدم كه: (چه شده؟) گفتند: (پیمان دستش قطع شده.) چون من حامله بودم˛ نمی‌خواستند كه اذیت شوم˛ ولی من گفتم: (نه حتما شهید شده.) تا اینكه برادرانش و مادر و پدرش با آن ماشین به گلزار شهدا رفتند. كنار سردخانه‌ای كه آنجا بود˛ رفتند و گفتند: (الان پیمان را می‌آورند.) آنها آنقدر شوكه شده بودند كه نفهمیدند هر كس كه از دنیا برود˛ او را به آنجا میبرند. یك امبولانس آمد، وقتی درون آمبولانس را نگاه كردند˛ لامپ آمبولانس خاموش بود و چیزی معلوم نبود. وقتی لامپ را روشن كردند˛ دیدند كه دست و پای شهید از تنش جدا شده؛ مادرش بیهوش شد و برادرانش آنقدر ناراحت شده بودند كه چهره‌شان عوض شده بود.

 

همانطور كه می‌خواست شهید شد؛ در آنی شهید شده بود.

 

مراسم تشییع

 

ما خودمان یك مراسمی بزرگی برایش گرفتیم و نیرو انتظامی هم آمده بود و یك مراسم رژه‌ای برایش برگزار کرد؛ جمعیت خیلی زیاد بود .

 

دلتنگی

 

وقتی خیلی دلتنگ می‌شوم یا خیلی خوشحالم˛ با دخترم بر سر خاك می‌رویم .

 

مزار شهید

 

اوایل خیلی گریه می‌كردم؛ ولی حالا كه دخترم بزرگ شده˛  وقتی بر سر مزارش می‌روم حالم خوب می‌شود، احساس می‌كنم سه نفری كنار هم هستیم .

 

حضور و بركت معنوی شهید

 

 من یك بیماری سختی داشتم و  دو ماه درICU بودم˛ طوری كه نمی‌توانستم غذا بخورم و با سرم زنده بودم و حتی پزشکان هم از من قطع امید كرده بودند. ما از شهید خواستیم كه به خاطر دخترم هم كه شده˛ كمكم كند˛ چون او از ما پاك‌تر بود. دو یا سه روز گذشت كه رفتم آزمایش دادم و پزشکان گفتند كه: (من هیچ بیماری ندارم و كاملا خوب شده‌ام.) این دعای شهید بود كه من را نجات داد .

 

شهادت شهید علاوه بر اینكه برای خودم بركت داشته˛ برای خانواده‌اش و دیگر اقوام هم بركت داشت؛

 

تاثیر شهادت

 

 اوایل شهادت تاثیر بدی روی من گذاشت و خیلی مرا ناراحت می‌كرد؛ چون عزیزی را از دست داده بودم. ولی بعد به این نتیجه رسیدم كه شهادتش باعث افتخار است˛ چون با ابرو و همانطور كه خودش دوست داشت˛ شهید شد و اینكه من هنوز كنار خودم حسش می‌كنم؛ حتی دخترش می‌گوید: (من در مدرسه و یا امتحانات و در هر سختی پدرم را كنارم حس می‌كنم و آرامش می‌گیرم.)

 

خواب(1)

 

 چند باری خوابش را دیده‌ام . اوایل روزهایی كه شهید شده بود˛ خواب دیدم كه، در رستورانی نشسته است و به من می‌گوید: (بیا برایت شیر برنج درست كردم.) من گفتم: (نو شیر برنج درست كردی ؟ تو كه چای هم بلد نبودی درست كنی.) دست بردم كه از شیر برنج بخورم˛ گفت: (بلند شو برویم˛ می‌خواهم یک جایی را به تو نشان دهم.) وقتی كه با او رفتم˛ دیدم در جاده‌ای هستیم كه انتهایش معلوم نبود و درختانی كه در كنار جاده بود˛ نمیه سبز بودند و بعضی از درختان هم شكوفه صورتی داده بودند. من نمی‌توانستم در آنجا راه بروم˛ ولی شهید در آنجا می‌دوید.

 

خواب(2)

 

برای دخترم خانه‌ی می ساختم؛ خواب دیدم كه شهید بیرون خانه نشسته است. گفتم: (چرا نمی‌آیی؟) گفت: (شما در را برایم باز نكردی كه بیایم، باید قرآن بخوانی تا در به رویم باز شود و من بتوانم بیایم.) من از خواب بیدار شدم و قرآن خواندم و فاتحه‌ای برایش فرستادم .

 

وصیت‌نامه

 

وصیت‌نامه‌ی خاصی نداشت و فقط می‌گفت: (مراقب فرزندانم باش و مراقب پدر و مادرم باش.)

 

شهدا مرتبط :

شهید پیمان پیری

دیدگاه های شما :


کدامنیتی