شهید مهمان نواز 

شهید مهمان نواز 

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 13 مرداد 1401 ساعت 11:50

فرزند از مهمان داری پدر چنین می‌گوید: پدر من به شدت مهمان نواز بود. آن زمان رفت و آمد خیلی زیاد بود و هر از گاهی مادر من غر می‌زد که چه خبر است؟ مهمان‌ها اصلا به من اجازه نمی‌دهند که به زندگی‌ام برسم. پدر، مادرم را دعوا می‌کردند که آن‌ها با یک امیدی به خانه ما می‌آیند. شما اگر قرار باشد روی خوش نشان ندهید، آن‌ها حبیب خدا و مهمان هستند ما باید همیشه سعی کنیم روی خوش نشان بدهیم. اگر شما حرکتی بکنید، نمی‌گویند: که مثلا خانم خانه از کار خانه خسته شده است و این حرکت را انجام داده است. این چیزها به اسم خانه‌ی من تمام می‌شود. من دوست دارم، در خانه‌ی من همیشه به روی همه باز باشد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید مدافع وطن براتعلی مهران فر در یکی از روستا‌های شهرستان قوچان به دنیا آمدند. ‌ایشان در منطقه خاش خدمت می‌کردند، که در درگیری با اشرار در سال ۱۳۸۱ شهید شدند.  

فعالیت
من که به عنوان فرزندش خیلی در جریان نوجوانی‌ایشان نبودم. چون پدرم همان تایمی که سیکلشان را گرفتند، به نیروی انتظامی رفتند و بعد از سربازی بلافاصله استخدام شدند.  
خواب شهید
مادرم خیلی خواب می‌بیند. من خودم هر از گاهی خوابش را می‌بینم. مثلاً سر یک موضوعی ناراحتی یا خوشحال خودشان را نشان می‌دهند.  
خصوصیات اخلاقی
پدرم بیش از اندازه مهربان و خیلی ساده زیست بودند. اصلاً آدم مادی نبودند. بچه‌هایش و همسرشان را خیلی دوست داشتند. و خیلی به پدر و مادرشان اهمیت می‌دادند.  
وصیت نامه
پدر من همه‌ی مناطق مرزی را رفته بودند. انگار عمو و زن عمو و پدر بزرگ من فوت شدند. بعد از عمو و زن عموی من هم ۲ یا ۳تا بچه ماندند. ۲تا که متاهل بودند. ۳تا بچه کوچک ماندند. پدر من برای همین یک نامه نوشت که اگر امکان تخفیف هست، یک چند وقت به او تخفیف بدهند. تا بتواند بیاید و همین نزدیک خدمت کند که بتواند به پسر عمو‌ها و دختر عمو‌هایم هم خدمت کند.
احترام به پدر و مادر
 مادر بزرگ من به خاطر این که سنشان بالا بود و فشار خون داشتند. خیلی سنشان بالا بود. پدر من در حدی به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت که پدر و مادرش را مثل یک بچه‌ی کوچک در دستشویی پا می‌گرفتند. در این حد به پدر و مادرش خدمت می‌کردند. در حال حاضر که ۱۸ سال از شهادت پدر من می‌گذرد هر جایی آشنایی یا کسی که قبلاً با پدر من دوست بوده است،  هنوز هم که هنوز است، می‌گویند: اخلاقش مثل فرشته‌ها بوده است. همیشه با بچه‌ها مثل بچه برخورد می‌کرد با بزرگ‌تر‌ها مثل بزرگ‌تر‌ها برخورد می‌کرد. هیچ وقت هم این طوری نبود که غرور داشته باشد چون بالاخره به عنوان نظامی باید به آن شغل می‌بالد ولی پدر من اصلاً این طوری نبود. حتی من یادم می‌آید در دوران دبستان که گریه می‌کردم، به دوست‌هایم می‌گفتم: پدر من پلیس است. آن‌ها باور نمی‌کردند، می‌گفتند: اگر پدرت پلیس است، چرا یک بار با لباس پلیسی دنبالت نیامده است. من گریه کردم و از او خواهش کردم با لباس پلیسی دنبال من بیا. می‌گفت: نه، پز نمی‌دهم. اشکال ندارد، بگذار بگویند: پدرت پلیس نیست.  
مسائل معیشتی
اصلاً پدر من بزرگ‌ترین آرزویش این بود که وقتی من بزرگ شدم و بچه دار شدم با دوچرخه به خانه من بیایند. یعنی هیچ وقت این طوری نبودند که آرزو کنند فلان ماشین را داشته باشم، که دنبالت بیایم. ذهنیتش در این حد غیر مادی بود. مال دنیا بی‌ارزش‌ترین چیز دنیا بود.  
معیار انتخاب همسر
ازدواج پدر و مادر من یک ازدواج‌فامیلی دور محسوب می‌شود و حاصل این ازدواج ۲دختر و ۲پسر بوده است.

دیدگاه شهید
شغل پدرم طوری بود که دائم در حال ماموریت بودند و مثلاً مسیر‌های دوری می‌رفتند چون در زمان ابتدایی من، ما در مریوان و پدر در کردستان خدمت می‌کردند. من چیزی که یادم می‌آید؛ با این که مسیر پاسگاه‌شان دور بود، و آن موقع مثل الآن وسیله زیاد نبود که بروند و به راحتی بیایند ولی با این حال من یادم می‌آید که اصلاً نشد پدر من یک روز روزه‌اش قضا شود یا به خاطر مسافت روزه نگیرد.
ماه محرم چه کار می‌کردند؟
ماه محرم هم در عزاداری‌ها و در مراسم‌ها شرکت می‌کردند.
اگر شهید زنده بودند، مسائل اقتصادی را می‌دید چه کار می‌کرد؟
من بار‌ها شده است که خدا را شکر کردم. پدرم زنده نبوده است که این طور مسائل را ببینند چون مطمئناً او خیلی ناراحت می‌شد. می‌گفت: نباید مسائل اقتصادی این طوری باشد.  
پیشنهاد به جوان‌ها
خودشان چون در سن پایین ازدواج کرده بودند. ازدواج در سن پایین را دوست داشتند ولی خوب حالا اگر بودند، نمی‌دانم دیدگاه‌شان چه بود.  
رابطه با خانواده شهدا
من خیلی در جریان این مسائل نیستم ولی رابطه‌شان با همکار‌ها و سرباز‌ها خیلی خوب بود یعنی در حدی که مثلاً مامانم تعریف می‌کردند؛ جایی که خدمت می‌کردند، خیلی از شهر فاصله داشته و پدر من برای همکار‌ها در پاسگاه نان می‌پخت. در این حد با همکار‌ها رفتارش خوب بود.  
نگاه به نا محرم
مثلاً در غیبت کردن یا در این مسائل وارد نمی‌شدند که بخواهند راجع به این مسائل صحبت کنند.
تصمیم شهید برای خدمت به نیروی انتظامی و استخدام در ناجا چه بود؟  
در جوانی تصمیم گرفتند که وارد این شغل بشوند. من فکر می‌کنم خودشان شغلشان را دوست داشتند. چون این قدر این طرف و آن طرف و جا‌های مختلف انتقالی گرفته بودند که اگر کس دیگری بود، ممکن بود با توجه به احتیاجی هم که نداشتند، پشیمان شود. (پدر بزرگ من  از نظر مالی وضعیتشان خوب بود و بار‌ها به پدر من پیشنهاد دادند که ول کن. این چه شغلی است که شما داری؟ ول کن بیا. این جا خودم زندگی‌ات را می‌سازم. خودم می‌توانم یک شغلی برایت دست و پا کنم که در این همه مسافت زن و بچه‌ات را نبری. ولی پدر به خاطر علاقه‌اش این کار را نکرد.  
آرزو‌ها
نهایت آرزویش این بود که بزرگ شدن ما را ببینند. آرزویش این بود؛ که خدمتش تمام شود و در دوران بازنشستگی در شهر خودش باشد و بچه‌اش سر زندگی باشد و با نوه‌هاش بازی کند. آرزو‌هایش در همین حد بود. آرزویی نداشت که مثلاً فلان خانه یا فلان ماشین را داشته باشد.  
دوستان شهید
پدر من هر جا می‌رفت این قدر اخلاقش خوب بود که همه با او دوست می‌شدند. مثلاً در مراسم سوم و هفتم من یادم می‌آید؛ که از سیستان و بلوچستان یک تعداد از دوستانش به خانه ما آمدند که بعد ما می‌گفتیم: که اصلاً نمی‌دانستیم که دوست‌های‌ایشان بودند چون آن زمان هم ارتباطات این قدر مثل الآن نبود که گوشی داشته باشند و شماره داشته باشند. رفته بودند از پاسگاه آدرس خانه‌ی ما را پیدا کرده بودند و این همه راه آمد بودند که فقط به ما تسلیت بگویند و بگویند: که واقعاً چه فرشته‌ای را از دست دادید.
سر مزار
سر مزار‌ایشان حس فقدان دارم، و حس خوبی ندارم. چرا افتخار و خدا را شکر می‌کنم چون پدر من واقعاً لیاقت شهادت را داشت. لیاقتش یک مرگ معمولی نبود.
تأثیر شهادت
تأثیرش این بود که اکثر آن‌ها که پدر من را می‌شناختند؛ گفتند: که واقعاً این آدم باید شهید می‌شد ولی حیف شد که ما وجودش را  از دست دادیم و استفاده  نکردیم.  
دلتنگ 
معمولاً آرام نمی‌شوم و معمولاً دلتنگی که بعدش آرامش نیست. دلتنگ که می‌شوم، فقط ناراحت هستم و می‌گویم: اگر پدرم بود شاید اوضاع و شرایطمان از هر لحاظ فرق می‌کرد.
حضور و برکت شهید
همه وقتی که مشکلات دارند، معمولاً به پدر و مادرشان پناه می‌برند. من هم در دل کردن و صحبت کردن، ناراحتی و خوشحالی با پدرم درددل می‌کنم.
حال و هوای روز‌های آخر
فکر می‌کنم خودشان میدانستند که این دفعه این رفتن دیگر برگشتی در آن نیست. انگار که آگاه بودند که این دفعه که بروند ممکن است که برنگردند. حالا من نمی‌دانم چه شرایطی آن جا پیش آمده بود که این حس را داشتند یا خوابی دیده بودند که به ما نمی‌گفتند. ما تمام جا‌های که پدرم منتقل شدند، ما نیز با‌ایشان زندگی کرده بودیم. ولی این جا به خاطر این که در‌گیری و در قسمت مواد مخدر بودند، مادر هر چی به پدر اصرار کرد. گفت: نه این ۲ سال بیش‌تر نیست. من رفت و آمد می‌کنم ولی شما نیاید. هر چه قدر از او می‌پرسیدیم آن جا چه طوری است؟ می‌گفت: خیلی آرام است، خیلی خوب هست. اصلاً راجع به درگیری بحث نمی‌کرد که آن جا درگیری دارد یا مشکلات داریم. این سری آخر هم که می‌خواستند بروند، اصلاً انگار که دوست نداشتند بروند. انگار که میدانستند و دوست داشتند بیش‌تر پیش ما بمانند.
آخرین لحظه
من آن زمان ۱۴ سالم بیش‌تر نبود. رفتنش برای من مثل رفتن همیشگی بود. ولی برای خودش این طوری نبود. یعنی آن تایمی که می‌خواست برود، به همه جا رفته بود و به مادرش، به خانه‌ی پدری خودش و روستا و‌فامیل‌هایش به همه سر‌زده بود. و از همه طلب حلالیت کرده بود که من دارم می‌روم و ان شاالله که من را حلال کنید. و حتی خیلی هم او را دعوایش کردند. که این چه حرفی هست که داری می‌زنی. تو مسافری و این حرف‌ها خوب نیست. این حرف‌ها را نزن ولی خوب انگار که این حالتی رفتنش برای ما با سری‌های که می‌رفت این طوری نبود و فرق می‌کرد چون ما میدانستیم که برود دوباره برمی‌گردد ولی برای خودش این طوری نبود.
مراسم تشییع پیکر
مراسمش که من به عنوان روز‌های سیاه زندگی‌ام همیشه در توی خاطره‌ام هست. چون اصلاً حال خوبی نداشتیم که بخواهم تعریف کنم. ومن حتی دوست ندارم راجع به آن صحبت کنم. تجمع که خیلی بیش از اندازه شلوغ بود. یعنی من خودم فکر نمی‌کردم که در شهر ما برای تشییع جنازه یک شهید این همه جمعیت حضور پیدا کند. بیش از اندازه شلوغ بود.  
خبر شهادت
پدر من مثل این که در ماموریتشان شهید شده بودند و فقط انگار به صورت تلفنی به ستاد نیروی انتظامی شهرستانمان خبر دادند. بعد یکی دو نفر از نیرو‌های ستاد در خانه‌ی ما آمدند و به مادرم گفته بودند: که همسرتان در درگیری مجروح شده است. بعد رفته بودند آن جا به مادرم گفته بودند: پای‌شان تیر خورده است، مادرم گفته است: که از بیمارستانی که مجروح شده است، الآن تلفنی ندارید که یک زنگ به ما بزنند و از حال خودشان به ما خبر بدهند. گفته بودند: نیازی نیست که به ما خبر بدهد. مادر من حال روحی‌اش خوب نبود و ما منتظر بودیم که مادرم بیاید و یک خبر خوبی برای ما بیاورد. موقعی که مادرم برگشت، یکی از برادر‌هایم سریع در کوچه رفت و گفت: بچه‌ها نگران نباشید، مادر دارد می‌آید و می‌خندد. بعد مادر ما وقتی آمد، گفت: بچه‌ها پدرتان مجروح نشده است، شهید شده است.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی