شهید لطیف رنجبری از زبان مادرش / خدايا اين شهيد را از ما قبول كن

شهید لطیف رنجبری از زبان مادرش / خدايا اين شهيد را از ما قبول كن

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 08 آبان 1398 ساعت 16:33

مطمئنم كه فرزندم پسر است از شما خواهش می كنم وقت به دنيا آمد نام او را عباس بگذاريد / خودم می دانم كه شهيد می شوم و همين طور هم شد رفت و شهيد شد و عباس شش ماه بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد و

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، خانم زليخا شنبه اي مادر شهيد لطيف رنجبري زني كرد از روستاي آله كبود از توابع بيجار است كه فرزندي رشيد را پرورش داده و تربيت كرده و در راه اسلام هديه كرده است با اين مادر به گفتگو نشسته ايم تا ازديدگاه مادر شهيد با فرزند بزرگوارش آشنا شويم.

از خصوصيات فرزندتان بگوييد؟

لطيف فرزند اول من بود و بسيار مهربان و دلسوز، با رحم و مروت و از نظر فكري خيلي بزرگ بود. عاشق واقعي امام حسين(ع) و در مراسم ماه محرم طوري سينه زني مي كرد كه از سينه اش خون مي آمد. نماز و روزه اش را هيچ وقت فراموش نمي كرد حتي زماني هم كه به سن تكليف نرسيده بود سعي مي كرد روزه بگيرد.

از دوران كودكي فرزند شهيدتان تعريف كند؟

او در كودكي آرام و ساكت و عاشق پدر و مادرش بود خواهران و برادران كوچكش را هم خيلي دوست داشت. در ماه رمضان به خادم مسجد كمك مي كرد.

از اولين روزي كه پسرتان به مدرسه رفت بگوييد؟

دوران ابتدايي را در روستاي آله كبود گذراند. اولين روز با پدرش به مدرسه رفت. با اين كه خودش در خانواده اي متوسط زندگي مي كرد اما با اين حال به بچه هاي كه از خانواده ي فقيري بودند پنهاني دفتر و مداد مي داد. كمك كردن به ديگران يكي از خصوصيات بارز او بود.

 دوران راهنمايي را قبل از انقلاب در تهران گذراند و در حين خدمت هم ديپلم گرفت و بعد وارد دانشكده افسري ژاندارمري شد.

چه شد كه اجازه داديد به جبهه برود؟

از اينكه از من دور مي شد ناراحت مي شدم اما گاهي اوقات چيزهاي عزيزتري هم هست كه به خاطرش بايد از عزيزاني مثل فرزند (لطيف) گذشت و اجازه داد بروند تا از دين و خاكشان دفاع كنند. او چون خودش نظامي بود بايد براي دفاع از كشور و دين بايد به مناطق جنگي مي رفت و به همين منظور به تهران آمد و از تهران به جبهه اعزام شد. اوايل رفتنش خيلي بي تابي مي كردم. وي  مدتي را در مازندران فرمانده گروهان آموزشي بود و بعد هم به جنوب رفت.

از آنجا به مناطق جنوب اعزام و سپس به پايگاه ولي آباد بانه منتقل شد و تا زمان شهادتش همان جا خدمت كرد. چون در آن روستا برق نبود و لطيف بايد در سنگري تاريك مي ماند من به فرزندانم مي گفتم كه برادرتان در جاي تاريكي است. وقتي او اين صحبت ها را شنيد به  من گفت: مادر من در سنگر خود نور و روشنايي دارم خواهش مي كنم اجازه بدهيد برادران و خواهرانم راحت باشند.

زماني كه از جبهه باز مي گشت چگونه بود؟

زماني كه براي مرخصي به روستا مي آمد براي همه فاميل و حتي اهل روستا سوغاتي مي آورد و چون آن زمان در روستا رسم بود كه هر كس از سفر مي آمد و براي كسي سوغاتي مي آورد او را شام يا نهار دعوت مي كردند ولي لطيف دوست نداشت كسي را به زحمت بيندازد مي گفت: چرا خرج روي دست مردم بگذارم.

هر وقت هم مي آمد با خود شادي و خنده را به خانه ي ما مي آورد با همه شوخي مي كرد. هيچ وقت از اينكه در جبهه بود گله اي نداشت و مي گفت: وظيفه ام است كه به مملكتم خدمت كنم. با من زياد درد دل مي كرد.

از درد دل هايش بگوييد؟

يك روز كه براي تشييع جنازه ي يكي از همرزمانش رفته بود. ديده بود كه مادر آن شهيد بي تابي مي كند و بسيار شيون و زاري مي كند وقتي به خانه برگشت مرا صدا زد و گفت:  مادر اگر روزي من شهيد شدم از شما خواهش مي كنم با صداي بلند گريه نكنيد و بر سر و صورت خود چنگ نزنيد وقتي دليلش را پرسيدم جريان دوستش را برايم تعريف كرد من هم به او قول دادم بلند گريه نكنم و تا به امروز كه او در كنارم نيست هميشه بي صدا گريه كرده ام.

چه زماني ازدواج كرد؟

آن زمان رسم بر اين بود كه پدر و مادر فردي را كه انتخاب مي كردند فرزند هم قبول مي كرد. من هم دختري را براي لطيف انتخاب كردم و او هم قبول كرد و به خواستگاري رفتيم و سه چهار شبانه روز در روستا برايش جشن عروسي گرفتيم و دو روز بعد از ازدواج دوباره لطيف به تهران  برگشت. وحدود ده روز بعد هم مجددا با همسرش به تهران رفتند.

از خانواده پسرتان بگوييد؟

عروسم بعد از شهادت لطيف بچه ها را بزرگ كرد آن زمان مصطفي 9 سال داشت اعظم 5 سال و زهرا هم يك ساله بود و عباس هم شش ماه بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد و در حال حاضر يك پسر و دو دخترش ازدواج كرده اند و عباس دانشجوي كارشناسي ارشد است. همسر لطيف سه سال پيش به علت بيماري فوت كرد.

به غير از شهيد رنجبري فرزندان ديگرتان هم به جبهه رفته بودند؟

بله پسرم محمد تركش به پايش اصابت كرده و ايشان هم جانباز است، مختار حدود شش ماه و عارف  نيز حدود يك سال در جبهه بوده و زمان شهادت لطيف در جزيره مينو سرباز بود. در يك كلام ما خانواده اي هستيم همسو با انقلاب - اسلام و همگام با خط رهبري.

زماني كه خبر شهادت فرزندتان را شنيديد چه كرديد؟

لطيف در سنگر خود از فاصله ي هزار و 500  متري گلوله اي به قلبش برخورد مي كند و همان جا شهيد مي شود.

فرماندار وقت بيجار خودش مي خواست خبر شهادت لطيف را به ما بدهد به همين خاطر به روستا آمد و وقتي به پدر لطيف گفت كه لطيف شهيد شده پدرش رو به فرماندار كرد و گفت: شهادت براي تك تك فرزندان ايران افتخار است و من هم افتخار مي كنم كه فرزندم شهيد شده است و فرماندار گفت: ما شرمنده ي شما هستيم و اين استواري شما به ما روحيه داد كه با انرژي بجنگيم. من هم وقتي به بيمارستان رفتم تا پيكر مطهر پسرم را ببينم وقتي ديدم كاملا آرام درون تابوت خوابيده است. صورتش را بوسيدم و دستم را رو به آسمان كردم و گفتم: "خدايا اين شهيد را از ما قبول كن".

به عنوان آخرين سوال خاطره اي از شهيد رنجبري تعريف كنيد؟

لطيف هر دو ماه يك بار مي آمد و به ما سر مي زد آخرين باري كه مي خواست به منطقه برود آمد و شب را نزد ما ماند و به من گفت: مادر همسر من باردار است و من مطمئنم كه فرزندم پسر است از شما خواهش مي كنم وقتي به دنيا آمد نام او را عباس بگذاريد. به من گفت: من مي روم و اين بار ديگر بر نمي گردم و خودم مي دانم كه شهيد مي شوم و همين طور هم شد رفت و شهيد شد و عباس شش ماه بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد و هيچ وقت پدرش را نديد. هر وقت ياد آخرين آمدنش از جبهه مي افتم افسوس مي خورم كه چه زود گذشت.

هميشه وقتي با من صحبت مي كرد به من مي گفت: شهادت افتخار است و اين مملكت و خاك بسيار با ارزش است و اين جنگ را كساني به ما تحميل كرده اند كه به دنبال نابودي دينمان هستند و من براي دفاع از دينمان مي جنگم.

چند روز بعد از شهادت لطيف وقتي به سر مزار او رفتيم ديدم يك مردي كه سالها با ما اختلاف داشت بر سر مزار لطيف نشسته و گريه مي كند برادر لطيف از آن فرد پرسيد شما اينجا چه كار مي كنيد؟ پاسخ داد: لطيف براي من عزيز بود حالا هم كه شهيد شده عزيزتر شده است.

لطيف روابط اجتماعي بسيار خوبي داشت و مردم را خيلي دوست داشت هيچ كس نبود كه از او رنجيده باشد من كه مادرش هستم يك بار از او حرفي نشنيدم كه ناراحتم كند.  

سرانجام آن امير رشيد اسلام هنگامی که فرمانده پاسگاه ولی آباد بانه بود با تیراندازی شبانه کومله دمکرات در نبـردي ناجوانمردانه، در«مورخ 1362/10/6» دعوت خداوند متعال را لبيك گفت و به ديدار معبود خود شتافت و مفتخر به درجه رفيع شهادت گردید.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

شهدا مرتبط :

شهید لطيف رنجبري

دیدگاه های شما :


کدامنیتی