شهید با محبت

شهید با محبت

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 01 تیر 1401 ساعت 10:03

سالیان زیادی از شهادتشان نمی‌گذرد، اما به رسم ادب، دست به قلم شدیم. تا از خاطراتشان بنویسیم. و یاد او را برای همیشه زنده نگه داریم. او که خانواده‌اش هنوز داغ‌دار او هستند. و پدرش نتوانست، داغش را تحمل کند، و به شهادت رسید.

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید بزرگوار اسماعیل اسفندیاری در تاریخ ۲۰/۰۶/۱۳۵۸ در خوزستان و روستای شاه ابوالقاسم متولد شد . در سیستان و بلوچستان، شهرستان ایرانشهر و روستای گرناک در تاریخ ۱۲/۰۸/۱۳۸۸ به دلیل درگیری با اشرار به شهادت رسید. و در آن زمان مجرد بودند.

وضعیت تأهل، فعالیت های دوران کودکی تا نوجوانی، دوستان صمیمی.

در روستا به مدرسه‌ای که اکنون به اسم خود شهید اسماعیل اسفندیاری نام گذاری شده می­رفت. دوران راهنمایی را در مدرسه ی شهید مدنی سلطان­آباد گذراند، درسش خوب بود، عضو کتابخانه روستا بود و کتاب می‌خواند. عضو بسیج بود و در کلاس‌های مذهبی شرکت می‌کرد. نماز خود را در مسجد می‌خواند و در آن­جا فعالیت داشت. با سردار ماهرو بختیاری، شهید ابراهیم فولادی، شهید عباس خلدی، شهید ستار صفری، شهید رمضان کابلی، شهید فریدون محمودی  دوست بود.

ویژگی اخلاقی خاصی از شهید.

ایشان نسبت به همسن‌های خود خیلی خوش اخلاق بود و همه‌ی فامیل او را دوست داشتند. اهل فضولی و دروغ نبود و خیلی در کارهایش منضبط بود. در روزهای آخر نیز در همه‌ی مراسم­های به همه گفته بود، که من شهید می‌شوم و از همه خداحافظی کرد. من به او گفتم: «مواظب خودت باش و اگر دوست نداری بروی، بمان؛ تا شاید اگر توانستیم محل خدمتت را تغییر بدهیم.» اما ایشان دوست داشت که به خدمت برود.

رابطه ی شهید با خانواده شهدا.

خانواده‌ی شهیدی در روستا نداریم؛ اما یک پسرخاله و پسرعمه در یک روستای دیگر داشتیم، که همیشه به آن ها سَر می‌زد.

رفتار شهید با پدر و مادر.

خیلی به پدر و مادرم احترام می‌گذاشت و وقتی که به شهادت رسید، پدرم نیز از داغش فوت کرد و مادرم نیز زمین­گیر شد. در همه‌ی کارها به خواهرانش، خانواده و همسایگان کمک می‌کرد، به دوستانش نصیحت می‌کرد، که به دنبال مواد مخدر نروند و سالم بمانند.

نگاه شهید به انجام فرایض دینی در ماه­های محرم و رمضان.

نماز خود را می‌خواند و خیلی منتظر مراسم­های ماه محرم می‌ماند و در آن­ها شرکت می‌کرد .پدر بزرگمان در زمان شاه مسجد روستا را ساخت و ما حتی در این اوضاع کرونا، مراسم­های عاشورا را برگزار کردیم و امکان نداشته است که شهید، شبی از محرم را از دست بدهد و شرکت نکند.  

دیدگاه شهید به ترک محرمات، دروغ، نگاه به نامحرم و...

ایشان دوم دبیرستان بود که ترک تحصیل کرد و تا روزی که من با ایشان ارتباط داشتم، فرد سالمی بود و کسی از او شکایتی نداشت.

رفتار شهید در مسائل مادی و معیشتی.

انسان قناعت پیشه‌ای بود و گاهی به من و خواهرش پول می‌داد؛ اما حساب پول‌هایش را داشت و بیهوده خرج نمی‌کرد.

عکس­العمل شهید به اوضاع اقتصادی الآن.

ما در خدمت این نظام هستیم و مطمئنا ایشان نیز اگر زنده بود؛ شرایط را درک می‌کرد و در این راه استقامت می‌کرد و در خدمت نظام بود.

نیت شهید برای خدمت به نظام.

ایشان برای حفاظت از میهن، گذراندن دوران سربازی و خدمت به نظام به سربازی رفتند.

 

 

آرزوی شهید.

در اواخر زندگیشان فقط آرزوی شهادت داشتند و از ما می‌خواستند، به خواهر معلولمان کمک کنیم و او را اذیت نکنیم.

حال و هوای روزهای آخر شهید.

حال شهید در روزهای آخر تغییر کرده بود و در هفته‌ی آخر؛ خیلی در این ایام مراقب ایشان بودم، که هم‌سنانش گولش نزنند. و روزی در خواب ظهر بودم و ایشان یک ضبط چراغی در دستش بود. از خانه بیرون رفت و من پشت سرش رفتم. دیدم ایشان به باغمان رفت و در زیر سایه‌ی یک درخت انجیر نشسته است و حدود چهل دقیقه به آسمان نگاه می‌کرد و در عالم دیگری به سر می برد. من به خانه بازگشتم و زمانی که به خانه آمد، دیدم که باز هم در فکر است و من جویای حالش شدم. او به من گفت: «دو سه هفته‌ی قبل؛ در یک درگیری دو، سه‌ نفراز دوستانم کشته شده‌اند و عده‌ای زخمی شدند و ما برای آن­ها به سازمان انتقال خون رفته بودیم و خون دادیم.» شب بعد از آن عروسی که داشتیم، در همان عروسی به همه گفت: «من شهید می‌شوم.» سرانجام به شهادت رسید. به من نیز انگار وحی شده بود، که برادرم به خدمت برود، شهید می‌شود. در لحظات آخر او را با گریه بدرقه کردیم.

چگونگی اطلاع از شهادت شهید.

شب هنگام بود، که می‌خواستیم برای عروسی یکی از اقوام به اهواز برویم. به سر جاده رفتیم تا ماشین بگیریم؛ اما ماشینی نبود و به خانه برگشتیم. درحال شام خوردن بودیم، که خواهرزاده‌ام با عجله آمد و گفت: «شبکه خبر، بزنید!» گفته­اند: «سی و شش نفر از سیستان و بلوچستان کشته شده‌اند.» خلاصه مادر و خواهرانم گریه می‌کردند و وقتی ما اخبار را نگاه کردیم، همه‌ی اطلاعات، درج شده بود و ما تا صبح نخوابیدیم. از خواهرانم خواستم که به امام­زاده بروند و دعا کنند، که برادرم زنده باشد. من صبح به زاهدان رفتم و بین راه به خانه‌ی یکی از اقوام رفتم. این فامیل ما از شهادت برادرم خبر داشت و یک برادر زن داشت، که من را نمی‌شناخت و تا من رسیدم، به من گفت: «راست است، که سر اسماعیل اسفندیاری را که در روستای شما بوده بریده‌اند؟!» این­گونه بود که از شهادت برادرم باخبر شدم؛ اما من به خانه برگشتم و کسی را باخبر نکردم، تا عروسی به هم نخورد.

چگونگی مراسم تشییع پیکر شهید عزیز.

 در ایرانشهر پیکرشان تشییع شد و افراد زیادی بر سر مزار ایشان حاضر شدند. از سراسر استان، آشنایان آمده بودند و مراسم خوبی برایشان برگزار شد؛ پدرم خودشان ایشان را به خاک سپرد و او را بوسید.

وصیت­نامه شهید.

دست نوشته‌هایی از ایشان و نیز نامه‌هایی که برایم می‌فرستاد، موجود است. از ما می‌خواست مواظب خواهرمان باشیم و سفارش مادرش را به ما می‌کرد. انگار که می‌دانست، شهید می‌شود.

خوابی از شهید.

به خاطر دارم شبی که یک سایه‌بان برای مزارش درست کردم، به خوابم آمد و خیلی خوشحال بود؛ اما خواهر و مادرش زیاد خوابش را می‌بینند.

احساستان بر سر مزار شهید.

احساس دلتنگی می‌کنیم و برای خاطراتمان گریه می‌کنیم، به یاد خوبی‌های ایشان می‌افتیم و ناراحت می‌شویم.

خاطره آموزنده‌ای از شهید.

زمان قبل از محرم مسجد را آماده و اسباب عزاداری را حاضر می‌کرد. در همه‌ی کارها کمک می‌کرد و کوتاهی نمی‌کرد. بار آخری که از سیستان و بلوچستان به مرخصی آمده بود با پولی که جمع کرده بود؛ برای همه‌ی خانواده هدیه‌ای گرفته بود و شب در یک عروسی که در روستا برگزار شد، به همه گفت: «امشب خوشحالی کنید، چون پس از آن من شهید می‌شوم.» مقداری موز از زاهدان آورده بود و در یک دورهمی می‌گفت: «چقدر خوب می‌شد، اگر امشب موز بود! یک نفر در مجلس گفت: «اگر موز باشد، من دانه‌ای ده هزار تومان می‌خرم و می‌خندید.» و شهید موزها را به او نشان داد و آن شخص خیلی تعجب کرده بود. چون در آن زمان در شهر ما موز نبود.

 

حضور و برکت معنوی شهید در خانواده.

خود من هرگاه به شهید متوسل شدم، از او جواب گرفتم. روزی در روستایمان درگیری بدی داشتیم و خانواده‌یمان خیلی آشفته بود و من به شهید متوسل شدم و جواب گرفتم.

تأثیر شهادت شهید عزیز بر اطرافیان.

دوستانشان از شیطنت جوانی فاصله گرفتند و مرد شدند. گاهی به ما سر می‌زنند. اکنون نیز گاهی همسایگان به ما سر می­زنند و کوتاهی نمی‌کنند.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی