شهیدی که نامش هنوز هم در خاطره‌هاست

شهیدی که نامش هنوز هم در خاطره‌هاست

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 24 شهریور 1400 ساعت 08:30

موقعی که جنازه­اش را آوردند، در دوتا جیب سمت راست و چپش عکس امام بود. آن موقع کمیته، لباس‌های مخصوص داشتند و عکسش و انگشترش با او بود. از همه لحاظ عالی بود.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ سال‌هاست که از شهادتشان می‌گذرد، اما به‌رسم ادب فرصت را غنیمت شمرده و به سراغشان رفتیم تا از برادر شهیدشان برایمان بگوید. می‌گوید: «اخلاقش 20 بود و با ما تند صحبت نمی‌کرد. با ما آرام بود و با رفقایش هم همین‌طور بود. دوست‌داشتنی بود. با من که آن موقع 14 سالم بود خیلی خوب بود. هم برادرم بود و هم دوستم بود.»

شهید مدافع وطن احمدحسن پور در سال 1346 در سنندج به دنیا آمد. ازدواج ‌نکرده بود. در تاریخ 1367/1/26 در مبارزه با قاچاقچیان در اشنویه سمت ارومیه شهید شدند و الان هم در شهر خودمان دفن هستند.

به همین منظور با برادر ایشان مصاحبه‌ای انجام دادهایم.

دوران کودکی تا جوانی شهید

اهل مسجد و بسیجی بود. کارش هم عملگی بود و بنایی بود. از کار عارش نمی‌آمد و همیشه در حال کار و فعالیت بود و ازلحاظ ورزشی هم ورزشکار بود. فوتبال بازی می‌کرد. اول خدمتش تهران بود و بعد از اعزام به تهران اعلام کردند، افرادی که می‌خواهند سمت اشنویه برای مبارزه با مواد مخدر بروند که او با سه تا از پسرعموهایش بودند که در تهران می‌مانند و او داوطلب می‌شود که به اشنویه برود. الان پادگان اشنویه به اسم شهید ماست.

ویژگی‌های اخلاقی

اخلاقش 20 بود و با ما تند صحبت نمی‌کرد. با ما آرام بود و با رفقایش هم همین‌طور بود. دوست‌داشتنی بود. هم برادرم بود و هم دوستم بود. در هر کاری باهم بودیم. بعضی وقت‌ها که کلاس قرآن بود، من را با خودش می‌برد.

احترام به پدر مادر

همیشه احترام می‌گذاشت. مادرم از شهادتش تا موقع مرگش برای داغش می‌سوخت. با مادر و پدر خیلی خوب بود و حالت دوستانه داشت و شوخی می‌کرد. شهادتشم یک روز بعد از قطعنامه بود.

مدیریت شهید در مسائل مادی

قانع بود. آن موقع 150 هزار تومان خیلی بود. همه را جمع می‌کرد و به مادرم می‌داد و به او می‌گفت: «که این‌ها را به شما می‌دهم که فردا بخواهم ازدواج کنم و یا خدمت، به شما فشار نیاید.» کارش خوب بود و یک شرکت پیمانکاری بود، با آن‌ها همکاری می‌کرد.

سابقه مجروحیت

سابقه مجروحیت نداشت. فقط در عملیات از سر کوه با اسلحه دوربین‌دار او را زدند. خود فرمانده­اش خیلی تلاش کرد که اسم پادگان را به اسم شهید تغییر دهد.

خواب شهید

یک­بار از او پرسیدم که جایت چطور است؟ گفت: «جایم راحت است، خیلی خوب است ولی فقط دل‌تنگ شما هستم.»

معنویات شهید

در هر مسجدی که بود در مراسم‌هایشان بود. در مراسمات غدیر و محرم، با رفقایش می‌رفت. وقتی می‌شنید که مراسمی یا ختم قرآنی هست، می‌رفت. ما قبلاً نخل داشتیم و می‌گفت: «من این خرما را برای فلان مراسم می‌خواهم.»

کمک به نیازمندان

اصلاً وقتی داخل مسجد می­نشستند، همه‌اش برنامه‌هایی در این مورد داشتند و از جیب خودش کمک مالی می‌کرد. کار بنایی و جهادی با رفقایش انجام می‌داد. تعمیرات خانه را هم انجام می‌داد. الان من خودم راه شهید را ادامه دادم و با بقیه بسیجی‌ها همین کارها را انجام می‌دهیم. الان شهید الگوی من است.

آرزوهای شهید

آرزوها چیزهایی است که خود شخص می‌داند و می‌گفت: «وقتی از سربازی برگشتم این کار را می‌کنم و آن کار را می‌کنم» بعد از 5 ماه که خدمت کرد، با بابام صحبت کرد که دخترعمویم را می‌خواهد که رفتیم برایش نامزدی انجام دادیم که گفتیم وقتی برگردد ازدواج کنند که قسمتش نشد و بهترین چیز که شهادت باشد، قسمتش شد.

 علاقه‌شان به امام

موقعی که جنازه­اش را آوردند، در دوتا جیب سمت راست و چپش عکس امام بود. آن موقع کمیته، لباس‌های مخصوص داشتند و عکسش و انگشترش با او بود. از همه لحاظ عالی بود.

خاطره‌ای از شهید

آن موقع که خودش تعریف می‌کرد در تمام مساجد و حسینیه‌ها با رفقایش حرف‌های خوبی می‌زد و می‌گفت: «ما هیچ‌وقت نباید به کسی ضعف نشان بدهیم و نباید هیچ‌وقت از دشمن بترسیم. نباید بچه‌های ما معتاد و سیگاری بشوند.» از کارهای زشت بدش می‌آمد و رفقایش را راهنمایی می‌کرد.

لحظه خداحافظی

فکر کنم یک ماه به عید نوروز مانده بود که شهید با پست، عکسی برای ما فرستاده بود و گفته بود که یک بسته‌ای داخل پست آمده است. بروید بگیرید. من رفتم گرفتم. دیدم چهارتا عکس گرفته بود و گفته بود: «این‌ها برای 4 تا خانه هستند سه تا برای عموهایم و یکی‌اش برای خانه خودمان.» باور کنید که بعد از 15 روز که عکس‌ها رسید، خبر شهادتش آمد.

خبر شهادت شهید

به پسرعمویمان که در کمیته بود، گفته بودند که پسرعمویت شهید شده، بیا اینجا ببین خودش هست؟ با هواپیما او را آورده بودند و به اهواز برده بودند. داخل سردخانه که رفته بود، نگاه کرده و دیده بود خودش هست.

فکرش را می‌کرد که شهید بشود یا شما فکرش را می کردید؟

نه اصلاً، ما به همه می­گفتیم: «در مبارزه با مواد مخدر است و در جنگ نیست و آخرهای جنگ هم بود و فکرش را نمی‌کردیم که شهید شود.»

مراسم تشییع‌جنازه شهید

از تمام جاها آمده بودند. مراسم آن موقع شهدا، خیلی شلوغ بود و تمام روستا عزادار بودند. از خود نیروی انتظامی و از خود رفقایش و اشنویه هم آمده بودند. خودشان می‌گفتند: «این شهید آنجا الگوی ما بود.»

وقت دل‌تنگی برای شهید

هر وقت بتونم سر مزارش می‌روم. همین زمین‌های کشاورزی که می‌روم و پای درختی که می‌نشست همیشه یادش می‌کنم. زیر درخت یادم هست که اول وقت نماز می‌خواند.

احساستان موقع سر مزار شهید

شهادت که یک‌چیز ساختگی نیست. خوشحالم که برای کشورش جنگید و شهید شد. دوستش می‌گوید: «قاچاقچیان می‌خواستند رشوه بدهند که او قبول نکرد.» من یادم هست که زمانی که به مرخصی می‌آمد، می‌گفت: «پول‌ندارم.» آن موقع این‌طور نبود که با بانک یا طور دیگر راحت بتوان پول فرستاد. من و برادرم می­رفتیم که برایش پول ببریم که فرمانده خودش گفت: «با خودتان او را ببرید.» به او مرخصی داد و در راه برگشت بودیم که آن موقع داخل ماشین چندنفر را دید که مزاحم ناموس مردم می­شوند، بلند شد و با آن­ها دعوا کرد. گفتیم: «تو چیکار داری؟» گفت: «ناموس مردم، ناموس ما هم هست.»

حضور و برکت معنوی شهید

پدرم تا الان که زنده است همیشه عکسش روبرویش است و می‌گوید: «همیشه به یاد او هستم. او برای من چیز دیگری بود.»

شهدا مرتبط :

شهید احمد حسن پور

دیدگاه های شما :


کدامنیتی