شهیدی که روز ولادت امام علی(علیه السلام) خاکسپاری شد

شهیدی که روز ولادت امام علی(علیه السلام) خاکسپاری شد

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 20 خرداد 1400 ساعت 18:09

اوایل خیلی خواب او را می¬دیدم، یک‌شب خواب دیدم من و پسرش بودیم بعد یک پیراهن سفید تن او بود. باحالت عجله‌ای می‌خواست برود، سوار یک ماشین بشود. من از او پرسیدم ابراهیم جایت خوب است؟ گفت: «آره خیلی خوب» و سوار ماشین شد

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید بزرگوار ابراهیم شهرکی نسب از زبان خواهر و همسرش: همیشه مشکلی که بود، سعی نمی­کرد به ما بگوید خودش آن را حل می­کرد.

 انسان در زندگی دچار مشکلاتی می­شود که او را سردرگم و پریشان می­کند و برای برطرف­ کردنش آن را با دیگران در میان می­گذارد. در این صورت ممکن است با مشاوره­های نادرست از اشخاص مختلف بر مشکلش افزوده شود یا به نتیجه دلخواه نرسد. شهید یکی از اشخاصی است که سعی نمی­کند مشکلش را با دیگران در میان بگذارد بلکه خودش آن را حل می­کند. چون بهتر می­تواند تمام جنبه ­های آن را بسنجد و تصمیم منطقی­ تری بگیرد. به همین بهانه به سراغ خانواده­اش رفتیم تا در این زمینه بیشتر بشنویم. خواهر بزرگوارش چنین می­گوید: «همیشه مشکلی که بود، سعی نمی­کرد به ما بگوید، خودش آن را حل می‌کرد

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید ابراهیم شهرکی نسب در تاریخ 1369/8/9 در سراوان به دنیا آمد و در تاریخ 1396/1/17 در سراوان به شهادت رسید.

تعداد خواهر و برادر.

یک خواهر و یک برادر بودیم. دیپلم داشت و چون خانواده­ای نظامی هستیم و پدر و عموهایم نیز نظامی هستند، همین شد که به خدمت در نظام علاقه پیدا کرد.

ازدواج.

همسر شهید:

در سال ۹۱ باهم دیگر ازدواج کردیم و صاحب یک فرزند پسر شدیم. پاک و چادری­بودن و به­طور کلی ایمان معیاری بود که شهید به آن اهمیت می­داد. تازه استخدام ناجا شده بود که او را به مشهد بردند. 9 ماه آنجا آموزشی بود. بعد از نه ماه چون متأهل بود، چند وقت یک‌بار به او مرخصی می­دادند.

روزی که پدرش را دفن می­کردند، روز تولد ارسلان بود.

همسر شهید:

سه‌ساله بود که پدرش شهید شد. هر ساعت که می­آمد با او صحبت می­کرد، او را بغل می­کرد و به پارک می‌برد. روزی که پدرش را دفن می‌کردند، روز تولد ارسلان بود.

ویژگی‌های اخلاقی.

خواهر شهید:

پسر خیلی مظلومی بود و در جمع پرحرف نبود. یک‌ گوشه می‌نشست و سرش در کار خودش بود. مگر اینکه سؤالی از او می‌پرسیدیم و جواب می­داد.

میزان علاقه به مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی).

خواهر شهید:

همیشه دیدگاه مثبتی داشت. همیشه می­گفت: «او را دوست دارم و عکسش را روی پروفایلش می­گذاشتم»

خانواده شهدا.

خواهر شهید:

دوستی نداشت که شهید شده باشد، یا در فامیلمان باشد.

احترام به پدر و مادر.

خواهر شهید:

با صدای بلند با آن‌ها صحبت نمی­کرد و فریاد نمی­زد. ازلحاظ کارهای فنی، در مواقعی که چیزی خراب می­شد آن را درست می‌کرد.

فرایض دینی.

خواهر شهید:

نمازش را همیشه می­خواند. به داداش کوچکم می­گفت: «تو هم نماز بخوان، نماز را در اسرع وقت بخوان.» ماه رمضان همیشه به مسجد می­رفت. مسجد نزدیک خانه امام بود. آنجا می­رفت و نماز می‌خواند. بعضی از اوقات که در مسجد مراسمی بود، ایشان شرکت می‌کرد یا اگر اردویی، چیزی بود می­رفت.

امربه‌معروف و نهی از منکر.

خواهر شهید:

خیلی در این زمینه رعایت می‌کرد. من ندیدم به نامحرم نگاه کند. همیشه به من می­گفت: «حجابت را رعایت کندر جایی دیگر می­گفت: «حرف کسی را نزنید و غیبت نکنید.» اخلاق او خیلی خوب بود.

الگو.

خواهر شهید:

خیلی صبور بود. همیشه مشکلی که بود، سعی نمی­کرد به ما بگوید، خودش آن را حل می‌کرد.

مدیریت مالی.

خواهر شهید:

 اصلاً ولخرج نبود. همه‌چیز او روی برنامه بود. پولش را پس‌انداز کرده بود که ماشینش را عوض کند که به ماشین نرسید. پدرم به او گفت: «هرچقدر پس‌انداز کرده­ای بقیه­اش را من کمک می­کنم

کمک به دیگران.

خواهر شهید:

هرکسی که کمک می­خواست به او کمک می‌کرد. یک روز یادم است که من، ابراهیم، خانمش و پسرش بیرون رفته بودیم. همین­طور که داشتیم می­رفتیم، در یک کوچه جلوی پای خودش یک تراول ۵۰ تومانی دید. آن را به یک مستمند داد. من هر وقت جلوی آن بستنی‌فروشی می­روم، یاد آن روز می­افتم.

آرزو.

خواهر شهید:

روی پسرش خیلی حساس بود. روزی نبود که به سرکار برود و با خانمش تماس نگیرد و احوال ارسلان را نپرسد. ما بعضی وقت‌ها با او شوخی می­کردیم. به او می­گفتیم: «ارسلان را بده به ما او را نگهداریم.» می­گفت: «با دنیا او را عوض نمی­کنم

همسر شهید:

هر پدر و ما‌‌‌‌دری آرزو دارد که فرزندشان از همه لحاظ پیشرفت کند. ارسلان که کوچک بود. آرزو داشت ارسلان درس بخواند، بزرگ شود و به سرکار برود.

یک کلیپ از همکارانش که در درگیری شهید شده بودند، در گوشی‌اش داشت. روی این کلیپ آهنگ گذاشته بودند، وقتی خانه می­آمد این کلیپ را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «امروز این‌ها شهید شدند، بعد نوبت ما است

خاطره.

خواهر شهید:

یک‌بار یادم است به من گفت: «خواب دیدم که شهید شدم.» بعد ما به خنده و شوخی به او گفتیم: «چه خوابی دیدی؟» دقیقاً خوابی که دیده بود بعد از پنج سال به حقیقت پیوست.

خواهر شهید:

یک دوستی داشت که همیشه باهم بودند. دوستش می­گفت: «فرمانده این‌ها را از هم جدا کرده بود. به فرمانده اعتراض کرده بودند که ما را در یک‌ قسمت باهم بگذار.» همه‌جا باهم بودند.

لحظه آخر

همسر شهید:

دقیقاً هرروز که شهید به سرکار می­رفت، من بلند می­شدم در را قفل می­کردم. آن روز که می‌خواست به سرکار برود، اصلاً ما را بیدار نکرد. وقتی می­آمد ساکت بود که من و ارسلان بیدار نشویم. آن روز در را باز گذاشته بود، به خواهرزاده­ام گفتم: «چرا من را بیدار نکردی که در را ببندم؟»

روزهای آخر.

همسر شهید:

اسفندماه بود. عروسی در آب گرم بود. بعد از مراسم باهم به سراوان رفتیم. یک خواهرزاده داشت، او هم در نیروی انتظامی رفته است. آن موقع بیکار بود. به او گفتم: «بیا با ما به سراوان برویم تا روزهایی که شهید نیست، من تنها نباشم.» اتفاقاً فردایی که این اتفاق افتاد، من جاروبرقی می­زدم. آن روزی بود که دل آدم را می‌زد. خواهرزاده گفت: «آقا ابراهیم آمد.» من رفتم در را باز کردم. دیدم هیچ‌کس نیست. داشت با من شوخی می‌کرد. بعد از مدتی دوباره زنگ در خورد. این­بار هم رفتم تا ببینم چه کسی هست؟ در را باز کردم. فکر کردم شهید است، اما خانم همکارش که همسایه مت بودند، آمد و گفت: «این اتفاق افتاده است

آخرین بار

خواهر شهید:

من یک شهر دیگری سرکار بودم. بااین‌وجود آمده بود. همه به خانه پدرم آمده بودیم و دورهم جمع بودیم. صبح در خانه خواب بود، می­خواستم به شهرستان برویم. باهم روبوسی و خداحافظی کردیم، پنجم یا ششم عید بود.

خبر شهادت.

خواهر شهید:

یک روز صبح من شهرستان سرکار بودم. خواهر عروسمان به من زنگ زد و به من گفت: «ابراهیم زخمی شده، حالش خوب است تو اگر می‌توانی مرخصی بگیر و بیا.» من همان روز سریع رفتم، وقتی آمدم جریان را متوجه شدم.

مراسم تشییع.

روز ولادت حضرت علی (ع) خاکسپاری او انجام شد. همان­طوری که خواب‌دیده بود. از آن ارگان با تشریفات کامل او را به منزلمان آوردند و بعد برای خاکسپاری رفتیم.

خواب.

خواهر شهید:

اوایل خیلی خواب او را می­دیدم، یک‌شب خواب دیدم من و پسرش بودیم بعد یک پیراهن سفید تن او بود. باحالت عجله‌ای می‌خواست برود، سوار یک ماشین بشود. من از او پرسیدم ابراهیم جایت خوب است؟ گفت: «آره خیلی خوب» و سوار ماشین شد.

دل‌تنگ.

خواهر شهید:

همیشه مادرم هرلحظه و هر ثانیه عکسش در اتاق و روبرویش است و همیشه گریه می­کند. من پنجشنبه­ ها به سر مزارش می­روم، حالم دگرگون می‌شود. همیشه برای او قرآن می­خوانم. حالم بهتر می­شود. صدقه می­دهم و سعی می‌کنم با این‌جور کارهای خیر یک ثوابی به او برسد.

سر مزار.

خواهر شهید:

حال خوبی به من دست می­دهد، احساس می­کنم ما را دارد می­بیند و اطراف او هستیم. ما احساس می‌کنیم هرلحظه است. الان می‌گویم: «سراوان سرزندگی‌اش است، یک روزی می‌آید.» آن موقع سراوان بود، دو ماه یک‌بار مرخصی می‌آمد. با او داریم زندگی می­کنیم. الان هم است.

تأثیر شهادت.

خواهر شهید:

کلاً دیدگاه من و خانواده­ ام نسبت به همه‌چیز عوض شد. درزمینه­ی حجاب، نمازخواندن، عبادت، امربه‌معروف و نهی از منکر هزار مرتبه بهتر شد.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی