شهیدی که از هیچ کمکی دریغ نکرد

شهیدی که از هیچ کمکی دریغ نکرد

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 28 اسفند 1399 ساعت 09:03

«یکجاهایی بود که مثلاً من به بچه‌ها می‌گفتم این کار را انجام بدهید می‌گفت نه، خانم بچه‌ها را مجبور نکن. بچه‌ها را اجبار به چیزی نکن. بگذار بچه خودش بفهمد.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید در تاریخ 42/5/5 در روستای امامیه، شهرستان سیستان و بلوچستان به دنیا آمد و در تاریخ 85/12/11 در سر چهارراه، پشت چراغ‌قرمز و محله عبدالمالک ترور شدند. الان هم در گلزار شهدای زاهدان دفن هستند. به همین منظور با همسر ایشان مصاحبه‌ای انجام دادهایم.

اخلاق

مردم‌دار بود. اهل مسجد بود. در ۱۲محرم که ما می‌گوییم جنازه‌های شهدای کربلا را جمع می‌کنند، شهادتش همان روز بود. ما بچه‌های کوچک داشتیم، در تربیتشان کمکم می‌کرد. وقتی خانه بود و وقت داشت، اگر مهمان داشتیم کمک می‌کرد، اگر من لباس می‌شستم، پهن می‌کرد. اهل رفت‌وآمد بود. همه از ایشان راضی بودند، الان هم میگویند: «کاش بود.» اخلاقش خوب بود و با همکارانش و دوستانش همش می‌خندید و با آنها شوخی می‌کرد.

اهل مسافرت

حداقل سالی یک‌بار می‌رفتیم. می‌گفت: «ان‌شاءالله بازنشسته شوم، زنده بمانم و بچه‌ها را مسافرت ببرم.» چون نیروی انتظامی شغل خاصی است، بیشتر آن­جا بود و وقت نداشت که خانه بیاید.

احترام پدر و مادر

خیلی خیلی احترام پدر و مادرشان را داشت و کمکشان می‌کرد. آن زمان که حقوق نداشت، مسافرکشی می‌کرد. سیستان چند سال آب نبود. می‌گفت: «من امروز دو هزار تومان یا سه هزار تومان کارکردم.» می‌گذاشت جمع شود؛ مثلاً ۶ یا ۷ یا ۱۰ تومان می‌شد، به پدر و مادرش می‌داد. ما هم زیردستش یاد گرفتیم کارهایی که او انجام می‌دهد را انجام بدهیم. مثلاً به من می‌گفت: «اگر فقیری در خانه آمد، حتی اگر یک‌کاسه آب داشتیم به او کمک کن. فقیر را از در خانه نا‌امید نکن.»

کمک به نیازمندان

اگر از همکارانش بپرسید، می‌گویند: «اگر حتی یک هزاری داشت آن هزاری را کمک می‌کرد.»

خداحافظی آخر

روزی که شهید شد از ابتدا قرار نبود در مأموریت باشد، ولی خدا خواست که به مأموریت برود و شهادت را برایش رقم بزند. من را به خانه برادرم برد. در راه که می‌رفتیم، گفتم: «الان که بروی، کی می‌آیی؟» گفت: «الان بروم یک دور پا بزنم، به من زنگ زدند رفیقم مریض است. تا یک ساعت، دو ساعت دیگر ۵/۶یا۷ نهایتاً ۸ آن‌جا هستم.» اتفاقاً همان شب یک ربع به ۸ شهید شد. به پسر کوچکم گفت: «برو بالا ببین دایی­ات هست؟» تا پسرم از ۴طبقه بالا رفت. خداحافظی آخر را پسر کوچکم باهاش کرد. پسرم برگشت و گفت: «بله، دایی هست.» به همسرم گفتم: «امشب می‌آیی؟» گفت: «نه، من امشب دنبالت نمی‌آیم، خودت برو.» همیشه وقتی جایی می‌رفتم، تا یک شب نشده دنبالم می‌آمد، ولی آن شب گفت: «من دنبالت نمی‌آیم.» بعد به دخترم زنگ می­زند که بگوید امشب دنبال مامانت برو. اما دخترم نتوانست که بیاید. برادرم من را رساند. وقتی آمدم، دیدم آن ساعتی که گفته بود هنوز به خانه نیامده است. بدنم یک حال دیگری شد. دیدم از این طرف و آن طرف به ما زنگ می‌زنند.

خاطره

اگر مثلا جایی می‌گفت که بیا خانه داداش، خواهر یا فامیل بریم، من می‌گفتم: «نمی‌آیم.» اصرار می­کرد که برویم. اهل صله رحم بود.

ازدواج

بچه محل و فامیل دور یکدیگر بودیم. پدر و مادرش من را می‌شناختند. ازدواجمان سنتی بود. خانواده‌ها آن زمان می‌گفتند: «فلانی دختر خوبی دارد، خواستگاری‌اش برویم.»

محرم و رمضان

نذر می‌کرد و خیرات می‌داد. مسجد می‌رفت و بچه‌ها را با خودش می‌برد تا سینه زنی و نذر و نیاز را یاد بگیرند. محرم را خیلی دوست داشت و محرم بود که رفت و شهید شد. ما به روستا رفته بودیم، همیشه شب نوزده‌ام روستا بودیم، در زابل یک روز جلوتر نذری دادیم. از روستا آمدیم و به زاهدان رفته بودیم. روستا نذرمان را دادیم و به مسجد روستا کمک می‌کرد. گفتند:« مسجد روستا در حال تعمیر و کمک نیاز دارد» ۱۴ سال پیش ۱۰۰ تومن یا ۲۰۰ تومن خیلی بود. بعد گفت:« ان‌شاءالله حقوق و عیدی‌مون را بگیرم» آن موقع حقوق و عیدی را بهمن یا اسفند می‌دادند. و به مسجد کمک کنم. دیگر داشتیم از روستا بر می‌گشتیم» به من گفت:« بعد از من این کار را ادامه بده. من هم نذرشو اجرا کردم.» به پدر و مادرشون گفتم:« شهید یه حرفی به من زده ‌است.» من گفتم:« از حق خودم و بچه‌ها  به مسجد کمک می‌کنم، و دیگر همان کار را اجرا کردم.»

دیدگاه شهید به نامحرم

اصلا در این چیزها نبود مثلا کسی در خانه بود، مثل خواهر و برادرش بود. اگر کسی در خانه‌ما غریبه بود و پیش من نشسته بود اصلا خانه نمی‌آمد، می‌گذاشت تا برود بعد خانه می‌آمد، لباس‌ا‌ش را عوض می‌کرد، و بیرون می‌رفت. هر وقت خواهر، برادرهاش و فامیل نزدیک می‌آمد می‌نشست ولی اگر غریبه بود نمی‌آمد.

حجاب

یک جاهایی بود که مثلا من به بچه‌ها می‌گفتم:« این کار را انجام بدهید» می‌گفت:« نه، خانم  بچه‌ها را مجبور نکن. بچه‌ها را اجبار به چیزی نکن.» بگذار بچه خودش بفهمد. نصیحت‌‌اش کن ولی با زور چیزی بهشون نگو، اجبار نکن. باهاشون صحبت کن. اهل حجاب بود می‌گفت:« دخترها را اجبار نکن  باهاشون صحبت کن تا بفهمند.»

علاقه به رهبری

خیلی علاقه داشت، می‌گفت:«مثلا امام درست که جبهه نرفته، ولی سر مزار شهدا رفته بود.»

خاطره

دختر کوچکم که بدنیا آمده‌بود، ۲۰ روز۳۰ روز روستای چابهار لب مرز افغانستان وایران بود. می‌گفت:« شاید شما نظامی نباشید،» ولی می‌فهمید یک درگیری که ایجاد شده، باید دیگر آنجا بود؛ تا یک مدتی دخترم پدرشو نشناخت، آمد تعریف کرد، می‌گفت:« آنقدر برای ما سخت بود که ضد انقلاب آنجا بود.» می‌گفت:« آب و نان از بالا برای ما می‌آوردند. سختی خیلی کشید ولی بازم صبرش خیلی زیاد بود.»

تاثیر شهید بر اطرافیان

روی بعضی‌ها تاثیر گذاشت، شهادتی نبود که خدا برایش رقم زند، در حال ماموریت نبود. همکارش مریض شده بود به همکارش گفت:« تو به خانه برو، من الان زن و بچه ام را خانه برادرش ببرم‌، تو برو استراحت کن من می‌روم.»

خاطره

یک روحانی داشتند بعد از شهادت خانه ما آمد می‌گفت:« خواجه رو دیدم به حالت خورشید، یک نوری داشت. دیدم با لب خندان، سه ،چهار ساعت استراحت کرد و دوباره رفت.»

سر مزار

وقتی می‌روم آنقدر سر‌حال می‌شوم، الان که بخاطر کرونا نمی‌روم فقط پنج شنبه‌ها می‌رویم یک ساعت می‌مانم بچه‌ها می‌گویند:« مامان زیاد نمان. وقتی میام دیگر آن شب راحت می‌خوابم.» می‌گویم:« امروز انگار شهید را دیدم خوشحال شدم.»

دلتنگ شهید می شوید چکار می کنید

اگر بچه‌ها نباشند گریه می‌کنم، مثلا بچه‌ها یا سرکار می‌روند، یا بیرون باشند. بعد باهاش صحبت می‌کنم و گریه می‌کنم. می‌روم یک گوشه که بچه‌ها نفهمند، زیاد پیش بچه‌ها عکس العمل انجام نمی‌دهم.

احساس شهید موقع به دنیا اومدن بچه‌ها

خیلی خوشحال می‌شدند، بچه اول و بزرگ‌مون، چابهار در شهر غریب بود. دومی یک سال ونیم  بعد به دنیا آمد، دو سالش نشده بود. یک همکاری آن‌جا داشتیم ترک بود. مثلا ۱۰ تا ۵ تا خانواده بودیم یه حیات داشتیم آشپز خانه نداشتیم، بیرون در راهرو غذا درست می‌کردیم. همسایه به آن‌جا آمد. پاسگاه نزدیک بود، پیاده می‌رفتیم. ما آن زمان ماشین نداشتیم، خانم همکار ما، ان شالله هر جا هست سلامت باشد، هر بچه ای را که  لباسش خیس بود لباس‌شو در می‌آورد یکی دیگه، می‌پوشاندش، و آن را پهن می‌کرد.

خاطره

یک دوست داشتیم، خانم مقدم، گفتم:« خانم مقدم من دیشب خواب دیدم، پدرم ازم خواست برایتان مرغ بگیرم، رفتم مرغ نبود بیارم.» این خانم ترک بود چون او سنش از من بالاتر بود، گفت:« بچه‌ات به دنیا می‌آید.» رفت و برگشت گفت:« چرا رنگت پریده ‌است؟ درد داری؟» گفتم:« نه من که درد ندارم.» گفت:« نه رنگت پریده» گفت:« بگذار یکیو دنبال خواجه بفرستم» سر خیابان رفت یک سرباز آورد، آن زمان که ما تلفن نداشتیم بهش گفتم:« برو خواجه را بیار.» گفت:« خانم مریضی؟» گفتم نه. هیچی دیگر ماشین اداره را آوردند، یک همسایه دیگ‌مون، همشهری‌مون بود. خانم مقدم با دو تا بچه بنده خدا آمد، نشستیم و رفتیم تا چابهار، چهل و پنج دقیقه راه بود. دیگر نشستیم، نگاه کرد و گفت:« خبری نیست. دو تا بچه از او بود یکی از من، همش فکر بچه‌ها بود. من را شهر غریب گذاشته بود.» بعد به من گفت:« خواجه، بچه‌ها را در شن‌ها گذاشته‌بود، داشتند بازی می‌کردند.» خودشون هم نیست، بعد من به آن خانم گفتم:« نمی‌شود اینجا استراحت کنیم.» گفت:« من بخاطر راحتی خودت می‌گویم» بعد بهش گفتم:« اینجا می‌شینم ببینم چه می‌شود؟» دیگه کار خدا بود، بچه همان شبش بدنیا آمد. ما دوباره همان‌جا برگشتیم. ماشین درستی هم که نبود. برگشتیم خیلی خوشحال بود یکی از بچه‌ها را در بغل می‌گرفت، یکی روی پاش یکی روی آن پا.

آرزوی شهید

زیاد خانه نبود، که آرزویش را بگوید، آرزویش این نبود که خانه داشته باشیم. آرزویش این بود که ان شاءالله زیارت برویم، من الان ۱۴ سال گذشته نه قم و نه تهران را دیدم و می‌گفت:« ان‌شاءالله بازنشست بشوم، شماها را مسافرت می‌برم و مشهد می گردونم.» با بچه‌هایمان می‌رفتیم، یکی دو سال می‌شد، سالی یک بار می‌رفتیم. آن وقت‌ها وضع درستی نبود، چیزی مثل الان نبود الان خیلی خوب شده است.

خودشون فکر می‌کردند شهید بشوند یا شما فکر می‌کردید؟

فکرش را نمی‌کردم ولی خدا به ما خبر داد، چون من رفته بودم شیر آب و باز گذاشته بودم، آن زمان کپسول بود، شیر آب را بست. و گفت:«  شیر آب و باز نگذار. من نباشم چه کسی برات کپسول می‌آورد.» یا مثلا همان روز یک ساعت جلوتر از شهادتش رفت، دوش گرفت. هیچ وقت به من نمی‌گفت:« لباس زیر (زیر پوشم) را بیار خودش می‌آورد.» آن روز به من گفت:« بهش الهام شده بود.» شب گفتم:« چرا امروز خودت نیاورید به من میگی؟» خندید و گفت:« امروز تو بیار» این چیزهایی بود که بعد از شهادتش من می فهمیدم که چرا این چیزها را به من می‌گفت بهش خبر شده بود. مثلا به من می‌گفت: «این کار و بعد از من کی برات می‌کند؟» یک هفته جلوتر همش می‌گفت:« این کار و نکن بعد از من این کار و کی برات می‌کند.» می‌گفتم:« چرا این حرف‌ها را به من می‌زد.»

رابطه شهید با خانواده شهدا

خوب بود، اتفاقا یک مدتی رئیس دفتر بود. همراه با سردار اینا اونم می‌رفت، اولین ملاقاتی یا مثلا شهیدایی که در راه زابل زاهدان می‌گویند او اولین کسی بود که با سردار، بالای سر شهیدان می‌آمد، و به من می‌گفت.

خاطره

من و سوار اتوبوس کرد، سال جدید بود می‌خواستم سر قبر پدرم که فوت شده بود، بروم. به من گفت:« خبر داری؟» گفتم:« از چی؟» گفت: « وزیر کشور به زابل آمده بود» گفت: « شما که رفتید بعد شما مثل کربلا محشر شد.» امروز در راه زابل و زاهدان، زن و بچه‌ها رو جدا کردند. مردها را هم جدا کردند. محشر کربلا را من آنجا دیدم. که پدر بر فرزند داد می‌زد و مادر بر فرزند و همسر بر همسرش داد می‌زد. یک خیابان از هم جدا بودیم، ۲۰۰ متر از هم جدا بودیم. من می‌گفتم:« تو کجایی؟» به من نمی‌گفت: چون نمی‌توانست خودش را به من نزدیک کند، تا بگوید تشییع جنازه کردند. زاهدان که رسیدند زنگ زدم گفت:« من هم امروز زاهدان بودم» به من گفت:« با بچه کوچک چه‌طوری گلزار شهدا رفتی؟» گفتم بچه را بغل کردم،  گفت:« توانستی؟» گفت:« من همان جا بودم» مثلا می‌گفت:« من همان قسمت بودم دیگه همین‌طوری به من می‌گفت.»

حال و هوای شهید

مثلا بهش الهام شده بود، هی به من می‌گفت:« بیچاره این کار و نکن یا این کار و انجام بده نمی‌توانی، کسی نیست برات انجام بدهد؟» خیلی سختی دیدم چون بچه‌ها درکار بیرون نبودند، من همین‌طوری مانده بودم. بعد خدا و شهید کمکم کردند، من زنی نبودم که نان بخرم، نان می‌خریدم خرید بازار را انجام می دادم .

خبر شهادت

گفتم از خانه برادرم اومدم دیدم پوتین‌هایش نیست، منم یک‌طوری شدم گفتم چرا نیامده ‌است؟ هیچ وقت من نمی‌خوابیدم، رخت‌خوابم را انداختم، دیدم تلفن خانه زنگ میخورد، گفتم:« کی مامان به پسرم گفتم» گفت:« خانه عمویم» گفتم:« چیزی نگفت.» او هم تازه آمده بود، خبر نداشت، پدرش اداره رفته ‌است. دوباره تلفن زنگ خورد یکی دیگه از عموهایش بود دختر عمویش گفت:« خاک تو سرت، پدرت شهید شد دیگر ما دمپایی نه کفشی نه لباسی، اداره رفتیم. همین‌طوری رفتیم کسی به ما چیزی نگفت.» چند بار دور زدیم بعد پسرم زودتر رفته بود، زودتر برگشت آمد گفتم: چیه مامان؟ گفت:« من از بابات خبر ندارم، من اطلاع ندارم.» آمدم دوباره به اداره زنگ زدم، گفتند:« نه خانم به ما چیزی نگفتند» بعد دیدم فامیل خونمون آمدند، گفتم چی شده، گفتن زخمی شده‌ است. یکی از فامیل‌ها گفت: بیا خانه برادرش برویم، تو را کار داره گفتم:« من نمی‌روم بگو چی شده ‌است؟» گفت:« عبدالمالک زخمی شده است.» دیگه راضیشون کردم من را بیمارستان ببرند دیگه تا من اومدم ساعت ۵/۱۲ ،۱شب دیدم خونمون پر شده‌ است. داییش گفت:« خدا چه صبری به تو داده ‌است؟» فقط نگاه کردم واقعاً خدا به من صبر داد. فقط آن‌ها را نگاه می‌کردم، فرار کردم ترسیدم چیزی شده باشد؟ آخرش در خانه آمدم، نشستم صبح که شد کم کم مردم می‌آمدند. پنج شنبه به شهادت رسید جمعه خاکش کردند نمازشو در مصلای زاهدان خواندند.

مراسم تشییع پیکر

گفتیم مصلا برویم، خواستیم جنازه را ببینیم. دیگر حالا شهید شده ‌است، هیچ خانواده‌ ای رو نگذاشتند، فقط ۴ خانواده بودند یکیشون از مشهد سرباز بود، اون سربازهم ماموریتش نبود، ولی گفته بود چون خواجه می‌رود منم می‌روم. جنازه را نه به بچه‌ها و نه به ما نشان دادند. هی می‌گفتند:« یک ساعت، دو ساعت دیگر تا ما را بردن آنجا و آنجا هم نگذاشتند.» می‌گفتند:« نمازت‌ون، را بخوانید نشان می‌دهیم، آن‌ها را از گردن به بالا زده بودند.» چیزی نبود که به ما نشان بدهند، تا بعدا فهمیدیم می‌گفتند: بعد از نماز نشان میدهیم گلزار شهدا بسته بود. مردم می‌خواستند نماز جمعه بخوانند، جمعه بود، شلوغ بود. دیگر به ما نشان ندادند. خواهرش گفت:« یک خورده باز کردند، دیدیش؟ گفتم: نه من فقط صندوق دیدم واقعاً ندیدم.»

خواب

خیلی خواب‌شو می‌بینم اگر خواب شو نبینم که زندگی نمیتونم بکنم، باهاش دارم زندگی می‌کنم. اگر ناراحتی دارم شبش می‌آید در خوابم و می‌گوید: کارت راه می‌افتد، تو ناراحت نباش. هر موقع به‌خوابم می‌آید، روزش روز خوبی گذشت. باهاش زندگی می‌کنم. خیلی خواب‌هایی دیدم که تعبیر شده ‌است. خواب‌هایی که می‌گویم شهید به من کمک کن واقعاً کمک کرده ‌است، جاهای سختی کمکم می‌کند.

حضور و برکت معنوی شهید

بله خیلی مشکل داشتم شهید کمکم کرده ‌است، اگر جایی ماندم به شهید گفتم کمکم کرده ‌است. مثلا بچه‌ها اگر جایی رفتند یا اتفاقی براشون می‌افتد، می‌گفتم:« کمکم کن تو را به خدایی که تو را خلق کرد و تو را شهید کرده به خدا قسمش می‌دادم، کمکم کن، خدا رو شکر کمکم می‌کرد.»

 

شهدا مرتبط :

شهید احمد خواجه

دیدگاه های شما :


کدامنیتی