شهادت در کمین

 شهادت در کمین

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 13 مرداد 1401 ساعت 11:10

این بار پسری از پدری گفت که‌امانت داری از بیت المال و مردم‌داری از مهم‌ترین خصلت‌هایش بود. شاید همین ویژگی‌ها باعث شد که پایان زندگی‌اش با شهادت رقم بخورد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید مدافع وطن بایزید محمودی در سال ۱۳۳۱ در شهرستان سقز به دنیا آمد. شهید به دلیل علاقه‌اش به کار نظامی وارد ژاندارمری شد و سرانجام در مهر ۱۳۷۲ در روستایی بین سقز و بوکان در حال انجام ماموریت در کمین قرار گرفت و به شهادت رسید.

ویژگی‌های اخلاقی

پدرم مرد بسیار خوش اخلاق، شوخ طبع و قانعی بود. به طوری که مادرم شیفته‌ی اخلاقش شده بود. به حق‌الناس خیلی اهمیت می‌داد. مسئولیت پاسگاهی به او داده شده بود که اموالی در این پاسگاه قرار داشت. تمام تلاشش را می‌کرد که اتفاقی برای این اموال نیافتد تا حق‌الناس ضایع نشود. پدرم تعهد زیادی نسبت به شغلش داشت و همیشه همه‌ی کار‌هایش را به نحواحسن انجام می‌داد.

احترام به پدر و مادر

خیلی به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت و همیشه در خدمت آن‌ها بود. مادربزرگم هروقت به یاد پدر می‌افتد گریه می‌کند و می‌گوید: «آن زمان که پسرم را از دست دادم انگار همه چیزم را از دست دادم. »

مسائل معنوی

تا آن جا که من به یاد دارم پدر همیشه نماز‌هایش را اول وقت می‌خواند و تمام روز‌هایش را حتی زمان‌هایی که می‌رفت سرکار می‌گرفت. یادم می‌آید ما را برای سحری­خوردن بیدار می‌کرد. مسأله‌ی دیگری که خیلی به آن اهمیت می‌داد حجاب بود و به رعایت آن تأکید داشت.

ازدواج

پدر و مادرم در یک محله زندگی می‌کردند و همدیگر را می‌شناختند. همین آشنایی سبب ازدواجشان شد. مادرم می‌گفت: «زندگی را با وسایل کم و ساده شروع کردیم. بعد‌ها پدرت توانست یک زمین بخرد و خانه بسازد. تا الان هم داریم در همان خانه زندگی می‌کنیم. »

فعالیت‌ها

به دلیل علاقه‌ای که به کار‌های نظامی داشت وارد ژاندارمی شد و زمانی که کار در ژاندارمری را آغاز کرد تا سیکل بیش­تر درس نخوانده بود، ولی بعداً دبیرستان را هم تمام کرد. به ورزش­کردن علاقه داشت. علاوه بر کارکردن از همان جوانی ورزش هم می‌کرد.

رابطه‌ی پدر و فرزندی

پدرم همیشه با مهربانی با ما رفتار می‌کرد، اما در عین مهربانی یک جذبه‌ی خاصی در رفتارش بود. بیشتر تأکیدش روی این بود که خوب درس بخوانیم.


ثبت نام

پدرم رفته بود مأموریت و آخرین روز ثبت نام در دبیرستان بود. برای همین من به جای او برای ثبت نام رفتم مدرسه. مدیر مدرسه وقتی من را دید گفت: «آقای محمودی برای چه کاری آمده‌اید؟ » گفتم: «آمده‌ام پدرم را ثبت‌نام کنم.» گفت: «تا آن‌جایی که من می‌دانم پدر‌ها پسر‌ها را ثبت‌نام می‌کنند نه برعکس! » گفتم: «پدرم می‌خواهد ضمن خدمت درس بخواند. چون امروز آخرین روز ثبت‌نام بود و پدر به خاطر مأموریت نمی‌توانست بیاید من به جایش برای ثبت‌نام آمده‌ام. »

مردم داری

پدرم واقعاً انسان مردم داری بود. بعد از این همه سالی که از شهادتش می‌گذرد، هر زمان که برویم آذربایجان شرقی، مردم با عطوفت و مهربانی با ما رفتار می‌کنند و می‌گویند این‌ها پسران شهید محمودی هستند. برای همین من و برادرم در این چند سال تلاش کرده‌ایم که مثل او باشیم. آن زمان که در آذربایجان زندگی می‌کردیم، خیلی از‌فامیل و آشنایان ما در روستا ساکن بودند. در روستا‌ها کمبود پزشک وجود داشت. ‌فامیل برای مراجعه به پزشک به شهر می‌آمدند و درِ خانه‌ی ما همیشه به روی این افراد باز بود. پدرم تلاش می‌کرد که به نحو احسن از آن‌ها پذیرایی کند. زمان جنگ خیلی از مردم به دلیل بمباران سقز آن شهر را ترک کردند. ما آن زمان در شهر نمن اردبیل زندگی می‌کردیم. یادم می‌آید خیلی از افراد‌فامیل به دلیل بمباران آمدند خانه‌ی ما و یک تا دو ماه آن‌جا ماندند. پدرم در این مدت واقعاً خوب از آن‌ها پذیرایی کرد و به خاطر این رفتار پدرم بود که الان همه‌ی‌فامیل به من و برادرم احترام می‌گذارند.

مسائل اقتصادی

پدرم حقوق چندانی نمی‌گرفت، وظیفه‌ی مدیریت همین حقوق کم با مادرم بود.

نظم و زمان

نظم برایش جزء اولویت‌ها بود. هر شب قبل از این که بخوابد پوتین و لباس‌هایش را برای فردا آماده می‌کرد تا صبح برای این کار معطل نشود. روی زمان هم خیلی حساس بود و اگر با کسی قرار داشت حتماً سر ساعت در محل قرار حاضر می‌شد.

زندگی در جا‌های مختلف

به خاطر شغل پدر که به جا‌های مختلف منتقل می‌شد، ما در خیلی از مناطق کشور زندگی کردیم که این مکان‌ها حتی شامل روستا هم می‌شد.

کمک به دیگران

بعد از شهادتش فهمیدیم که در پادگان‌هایی که خدمت می‌کرده، به سرباز‌هایی که توانایی مالی نداشته‌اند کمک می‌کرده و هوای آن‌ها را داشته است.

آرزوی شهید

چون سنش بالا رفته بود، بیشتر دوست داشت در خانه بماند و در خدمت خانواده باشد.

آخرین روز‌ها

منطقه‌ای که برای مأموریت باید می‌رفت خیلی ناامن و خطرناک بود. من و برادرم به او گفتیم: «بابا منطقه ناامن است. اگر می‌توانی نرو.» گفت: «باید بروم، نگران نباشید.»

 شهادت در کمین

منطقه‌ای که پدرم برای ماموریت رفته بود در حد فاصله‌ی سقز و بوکان قرار داشت، او و نیرو‌هایش در این منطقه در کمین قرار گرفتند. وقتی این اتفاق افتاد، دو یا سه بار به خانه‌ی ما زنگ زدند و گفتند: «آقای محمودی خانه است. » ما هم گفتیم: «نه نیست. » سرهنگ رادان که آن زمان فرمانده‌ی سقز بود. فکر می‌کرد پدرم هنوز زنده است و اسیر شده، برای همین نیرو‌هایی را برای شناسایی منطقه فرستاد، اما نیرو‌ها هرچقدر که گشتند نتوانستند پدرم را پیدا کنند. فردای آن اتفاق به ما زنگ زدند و ماجرا را تعریف کردند. من و پدربزرگم برای فهمیدن ماجرا رفتیم پایگاه و آن‌جا متوجه شدیم پدرم شهید شده است. مراسم تشییعش باشکوه و پرجمعیت برگزار شد.

داغ پدر

داغ پدرم برای همه سخت بود، حتی برای همکارانش. همکاران پدرم می‌گفتند: «آزار شهید حتی به مورچه هم نمی‌رسید. » ما هنوز هم نبودش را باور نداریم و حضورش را بین خودمان حس می‌کنیم. آدم وقتی پدرش را از دست می‌دهد اول احساس نمی‌کند، ولی وقتی زمان می‌گذرد متوجه می‌شود که دیگر پدر ندارد، مخصوصاً زمان ازدواج و بچه‌دارشدن.

دل­تنگی

زمان‌های دل­تنگی یادآوری زندگی سالم و راه خوبی که پدرم در آن قدم برداشت و نبود هیچ‌گونه حق‌الناسی در زندگی‌اش آرامم می‌کند و این یادآوری باعث می‌شود که به او افتخار کنم.

حل مشکل

چند وقت پیش مشکلی برای یکی از دوستانم پیش آمد. او می‌گفت: «بعدازاین مشکل خواسته و نخواسته روح پدر شما را قسم دادم. بعدازاین قسم مشکلم حل شد. » این موضوع برای من خیلی جالب بود. باوجوداینکه دوستم هرگز پدرم را ندیده بود، از او کمک خواسته بود و پدرم هم جوابش را داده بود.

شهدا مرتبط :

شهید بایزید محمودی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی