زندگی در فضایی بالاتر از این کره خاکی

زندگی در فضایی بالاتر از این کره خاکی

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 18 شهریور 1399 ساعت 18:08

این طرف خانم ها نشسته بودن و اونطرف آقایون یه عقد ساده با مهریه ۱۴ سکه / من با اون روحیه شادی که داشتم تونستم کاری کنم که روحیه اش خوب بشه و زخماش هم خوب شد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ باهدف آشنایی بیشتر با سبک زندگی جانباز شهید یحیی باشی پور و مجاهدت های همسر شهید مصاحبه‌ای با سیده طاهره طباطبایی همسر شهید یحیی باشی پور در تیرماه ۱۳۹۹ انجام گرفته که برای اولین بار منتشر می گردد.

 شهید مدافع وطن یحیی باشی پور سال ۱۳۴۰ در داراب به دنیا آمد. تحصیلاتش تا سیکل بود در ورزش در ویلچررانی مقام اول را داشت و اصفهان مدال گرفته بود در بسکتبال هم همینطور در سپاه شیراز فعالیت داشت درسش را رها کرده بود رفته بود سربازی که زود ازدواج کنه .

تک پسر خانواده بود و چهار تا خواهر داشت به مادرش گفته بود زودتر برم خدمت سربازی تا برگردم ازدواج کنم مادرش هم قبول کرده بود تو خدمت سربازی تو غرب سوسنگرد مجروح شد و پس از هفت هشت ماه از خدمتش که گذشت مجروح شد سال ۱۳۶۰ مجروح شد.

جانباز ۷۰ درصد بودند که ما با هم در سال ۱۳۶۲ ازدواج کردیم جانباز قطع نخاع ویلچر بودند پنج سال با هم زندگی کردیم.

 آشنایی

 من دامغان بودم از طریق مجله شاهد که به خانواده شهدا می‌دادند با ایشان آشنا شدم مجله شاهد رو هر ۱۵ روز و یا هر یک ماه به خانواده شهدا می دادند و توی اون نام شهدا و جانبازان نوشته شده بود برادرم با همسر شهید ازدواج کرده بود این مجله را به او داده بودند به صورت کاملا اتفاقی گفت من در حیاط رو بستم که بیاد منزل ما که پستچی میاد و مجله رو میده و برادرم مجله رو میاره خونه ما و همینطور انداخت گوشه اتاق و من هم برداشتم و مطالعه کردم البته من از قبل هم دوست داشتم با یک جانباز ازدواج کنم از اون طرف آقا یحیی هم که شیراز بستری بود اونجا زخم بستر میگیره و برای مداوا میارنش تهران یک سال و نیم تهران بودن آنجا یک گزارشگری باهاشون مصاحبه کرده بود زندگی نامه ایشان را گرفته بود و توی مجله انداخته بود بعد دوباره از تهران می برنش شیراز تو همون مرکز‌ توانبخشی.

ملاک ازدواج برای من

 بعد از اینکه من مجله رو خوندم زندگی نامه ایشان را مطالعه کردم دیدم سطح خانواده‌اش به ما میخوره و از اونجایی که برام مهم بود که از من بزرگتر باشه و دو سال ایشان از من بزرگتر بود من ایشان را برای ازدواج انتخاب کردم و نامه ای نوشتم و ابتدا خواستم که منو به عنوان پرستار خودشون قبول کنند من اون موقع ۱۸ سالم بود و ایشان هم ۲۰ ساله بودند و نامه من بعد از ۱۵ روز به دست ایشان که در آسایشگاه انقلاب اسلامی بودند رسید و خودش و خانواده‌اش استقبال کردند منتها خانواده من مخالف بودند و می گفتند چرا راه دور همین دامغان خودمان جانباز قطع پا و قطع دست هم هست می گفتم هر چه درصد جانبازی بیشترباشه ثوابش بهتره و چون ایشان هم جانباز قطع نخاع بودن.

مخالفت خانواده ی من

 ناگفته نماند من هنوز یک خواهر بزرگتر از خودم داشتم و هیچ کار خونه هم بلد نبودم و همه کارها با خواهرم بود به خانواده اش گفته بودم من عدس را از نخود تشخیص نمیدم.

 یه دختر خوشگذران و شنگول و منگول که اگه دنیا رو غم می برد منو بی خیالی ولی از همون ابتدا ما خانواده‌ای مذهبی بودیم و اهل چادر و حجاب و در تظاهرات هم شرکت می‌کردیم.

 از اونجایی که من دختر خیلی شادی بودم خانواده‌ام فکر می کردن من نتونم با این آقا با این وضعیتش زندگی کنم و می گفتند با این روحیه ای که تو داری نمیتونی با این وضع زندگی کنی تا یک سال خانواده من اصلاً اجازه نمی دادند که این ها بیان و من هم فقط عکس ایشان را توی مجله دیده بودم و ایشان هم من رو اصلاً ندیده بود تا بعد از یکسال من یک عکسی که با چادر مشکی و در تولد بچه برادرم گرفته بودم براش فرستادم و گفتم اینی که ظرف سیب جلوشه منم ایشون عکس منو دیدن.

اصرار و پافشاری شهید به این ازدواج

 ایشون ولکن من نبودند هرچی براش می نوشتم که خانواده من مخالفند و برادرم خیلی مخالفت میکنه و اصلا اجازه نمیده می گفت من حق به خانواده ات می دهم امیدوارم خانوادت هم راضی بشه اگه با شما ازدواج نکنم از لحاظ روحی از اینی که هستم بدتر میشم تو به من زندگی دوباره دادی و فرشته نجات من هستی میگفت یه گوهری از آسمون افتاد و من پیداش کردم و با این وضعیتی که من دارم تو یک فرشته ای که اومدی منو نجات بدی و من هیچ وقت ازت نمیگذرم.

 ما طی دو سال خیلی با هم صحبت کردیم البته با تماس تلفنی .من هم با خودم می گفتم من که بهش امید دادم اگه این نشه احساس عذاب وجدان می کنم و هرگز دیگه ازدواج نخواهم کرد البته تا ۱۰ سال پس از شهادتش من ازدواج نکردم تا مادر شوهرم بهم تکلیف کرد باید ازدواج کنم.

موافقت خانواده با واسطه ی امام جمعه دامغان

 برادرم توی سپاه پاسدار حاج آقا ترابی امام جمعه دامغان بود بعد از یکسال که خانواده من موافقت نمی کردند بهشون گفتیم بیایید هر چی آقای ترابی بگن قبول می‌کنیم وقتی اونا اومدن آقای ترابی اومد خونه ما و این آقا رو دید لاغر اندام و همینطوری پاهاش دراز بود چون وضعیتش طوری بود که پاش رو نمیتونست خم کنه و همیشه یک پاش دراز بود به من گفتند که بیام بعد گفتن ایشون داره خودش میبینه و با این وضعیت میخوادش این طور نیست که ناخواسته و ندیده انتخاب کنه شما دیگه مانعش نشید حتماً در خودش میبینه که پرستاریه این آقا رو بکنه دیگه خانواده من ناخواسته موافقت کردند البته پدرم فوت کرده بود و برادرم خیلی مخالفت می‌کرد وقتی هم که عقد کردیم او اصلاً نبود.

 خانواده اش یه گردبند و یه چیزایی رو آورده بودند و التماس می‌کردند که اینا اینجا باشه ما برمیگردیم برای عقد مادرم قبول نمی‌کرد خلاصه مادرم را به زور راضی کردند و چیزهایی را که آورده بودند گذاشتند تا برن تا ۳ ماه دیگه بیان چون شهید چندتا عمل رو پاش کرده بود و یه عمل دیگه ای هم داشت این عمل را رفت انجام بده بعد بیان که عقد کنیم.

مراسم عقد

سری بعد خواهرش و شوهر خواهرش و مادر شوهرم اومدن یه عقد خیلی ساده گرفتیم یه چادر سفید سرم کردم و آقای ترابی هم آمدند. این طرف خانم ها نشسته بودن و اونطرف آقایون یه عقد ساده با مهریه  ۱۴ سکه. بعد از عقد خودشان دوست داشتند و یک لباس سفید برام خریدن و عصر یه جشنی به صرف میوه و شیرینی برگزار شد.

رفتن به شیراز

 فردا صبح  روز عقد حرکت کردیم به طرف تهران که از اونجا بریم شیراز که بین راه حالشون بد شد و مستقیم رفتیم بیمارستان تهران شب تا صبح را من بالای سرش بودم صبح که حالش بهتر شد ایشون با هواپیما رفت شیراز و من هم با خانواده با اتوبوس رفتیم و یه روز بعدش رسیدیم توانبخشی. از اونجا رفتیم داراب و اونجا هم تو حسینیه یه جشن ساده در حد پذیرایی گرفتند و اهالی روستا آمدند.

شروع زندگی در مرکز توانبخشی

 دیگه بعد از ازدواجمون رفتیم تو همون مرکز توانبخشی یک سال و نیم اونجا زندگی کردیم چون وضعیتش طوری بود که باید نزدیک دکتر باشه و زخم بستر هم داشت و دوتا زخم خیلی بد روی باسنشون بود و به خاطر تیری که توی کمرش بود به طور ناگهانی حالش بد میشد باید اونجا می بود. اونجا به کسانی که همراه داشتن یه اتاق داده بودند پایین بخش بود و بالا همراهان بودند. یه اتاق ۱۲ متری داده بودند که سرویس بهداشتی داشت یه تخت یه تلویزیون یک گلدان هم اونجا بود. جهیزیه ام را برده بودم داراب خونه مادر شوهرم. اونجا که بودیم من دیگه خودم پانسمان کردن رو یاد گرفتم و خودم زخم هاش رو پانسمان می کردم.

  پنجشنبه جمعه ها می رفتیم داراب

ما شیراز بودیم و خانواده‌اش داراب بودند و ما پنجشنبه و جمعه ها می رفتیم داراب جایی که خانواده شوهرم زندگی می کرد  شهرک سرسبزی بود به نام حسن آباد نزدیک داراب بخش کشاورزی بود من اونجا رو خیلی دوست داشتم از بس خانواده شوهرم مهربون بودند مادر شوهرم دستش رو دور سرمون می چرخوند و می زد تو سر خودش یعنی درد و بلاتون بخوره تو سر من. خواهر شوهرام هم اونجا بودند و اونجا به من خیلی خوش میگذشت. سه ساعت و نیم تا شیراز فاصله داشت آقای یحیی شش هفت ساله بود که پدرش فوت میکنه و مادرش تو اداره کشاورزی جای پدرش کار میکرد به عنوان سرایدار بود و یه درآمد و حقوقی هم داشت مادرش همه امیدش به پسرش بود و می گفت من همین یک چشم رو دارم.

بعد از یک سال و نیم زندگی در توانبخشی

دیگه من با اون روحیه شادی که داشتم تونستم کاری کنم که روحیه اش خوب بشه و زخماش هم خوب شد اولش یه آدم ضعیف و نحیف بود و رنگ به رخسار نداشت بعد از یکی دو ماه روحیه اش عوض شد و وضعیتش خیلی خوب شد.

یک سال و نیم که در توانبخشی بودیم جنگ زده های آبادان هم اونجا زندگی می کردند بعد از اون در شهرکی که مخصوص خانواده شهدا و جانبازان بود یک واحد خونه به ما دادند که تا سال ۶۷  که شهید شدن اونجا بودیم.

ماجرای آشتی برادرم با ما

 تا یکی دو سال برادرم با من حرف نمیزد و ارتباطی با هم نداشتیم بعد از اینکه وضعیت شون بهتر شد ما رفتیم سوریه و ده روز اونجا بودیم آن زمان از سوریه پرواز به شیراز نداشت و ما اومدیم تهران خانم برادرم که دیده بود من در کنار همسرم زندگی خوبی داریم و داریم با هم به خوبی زندگی می کنیم به برادرم گفت شما بیخود حرص میخوری اینا زندگیشون خیلی هم خوبه و اینطور شد که برادرم دعوتمون کرد و بامون آشتی کرد.

فعالیت شهید

صبح ها می رفتن فیزیوتراپی بعد از ظهرها هم می رفتند سالن توانبخشی همه جانبازها با هم ورزش می کردند.

توی ورزش خیلی فعالیت داشت بستکبال بازی می‌کرد با ویلچر. با همون وضعیتش گواهینامه رانندگی را گرفت و قبلا تا پنجم ابتدایی خونده بود درسش را تا سیکل ادامه داد.

 فعالیت شان زیاد بود توی سپاه شیراز فعالیت داشت تو اتاق فرمانده سپاه کار می کرد.

خاطره

 یکی از مسئولیت هایش مبارزه با بی حجابی بود بسیار شدید انقلابی بود وقتی افراد بی حجابی رو می دید با همون شوخی هاش گاز میداد میرفت طرفشون که اینا روسری شون رو درست کنند من میترسیدم میگفتم پاشون رو لگد نکنی میگفت نه کفشاشون رو میذاشتن فرار میکردند بعد میرفت کفشاشون رو برمی‌داشت و دنبالشون تا بهشون بده و یک کارایی می‌کرد که بهشون بگه من برای چی این کارها رو میکنم.

ویژگی اخلاقی

 خیلی مهربون و خوش اخلاق بود. هنوز هم آشنایان که تعریف می‌کنند و فلان خاطره رو میگن که چقدر ایشون خوش اخلاق بود. از همه لحاظ با خانواده خودش با خانواده من و با من خیلی خوب بود.

 تو روانشناسی هست که مطمئناً دو نفری که به هم می‌رسند یک خصوصیتی دارند که به هم میخوره و همون یکدونه اونا رو به هم میرسونه من که خیلی دختر شاد و سرحالی بودم اونم همینطور بود اون هم با اون وضعیتی که داشت .

خاطره

 بعضی شب ها درد می کشید و به خاطر تیری که توی کمرش بود درد داشت شاید یک هفته ای  درد نداشت ولی یهو دردش شروع می شد که به حدی که از فرط درد بالشت را گاز می گرفت که صداش بلند نشه. من بالای سرش گریه میکردم پا و کمرش را ماساژ می دادم و او هم درد می کشید دیگه تا ساعت ۲ نصف شب که طاقت نمی‌آورد می‌رسوندمش بیمارستان تا آمپول بزنه سعی میکردیم آمپول رو کمتر بزنه. تمام دکترا و پرستاران بیمارستان شیراز ما را می‌شناختند و می‌گفتند باز این دوتا کبوتر اومدن خیلی به هم وابسته بودیم.

 سابقه مجروحیت

 محل خدمتش غرب سوسنگرد بود که همونجا هم مجروح شدند سه نفر بودند که اونجا جامونده بودند آن شبی که حمله میشه یکیشون شهید میشه یکیشون اسیر و او هم مجروح میشه.

 ایشان سه تا تیر خورده بود یکی به دستشون که از کنار شستشون آمده بود بیرون یکی به سر زانوشون خورده بود که دکترها عمل کردند در آوردند ولی استخوان ها طوری بودند که نمیتونست  پاش رو خم کنه یک تیر هم به نخاعش خورده بود بغل نخاع کاملاً قطع نشده بود ولی فلجش کرده بود اون تیر توی کمرش بود تا شهادتش آن زمان گفتند میتونید برید کشور آلمان این عمل انجام بشه شما بچه دار هم میشید که اون موقع بنیاد شهید موافقت نکردند گفتند که ما مجروحانی که حالت وخیمی دارند اونا رو میتونیم بفرستیم خلاصه این تیر توی کمرش بود.

عزاداری در ماه محرم و عبادات در ماه رمضان

 ماه رمضان ها با اینکه نمیتونست روزه بره سحرها بلند می شد قرآن می خوند از لحاظ مذهبی قوی بود و به مسجد رفتن و نماز و قرآن مقید بود شاید یک بار درد داشتن نمیتونست بره مسجد ولی به دعا و مسجد و قرآن مقید بود.

 خیلی دلش میخواست رهبر رو ببینه که نشد اون زمان آقای خامنه ای رئیس جمهور بود که اومدن توانبخشی و شهید با آقای خامنه‌ای یه عکسی داره که دارن روبوسی می کنند.

 در ماه محرم عزاداری های دامغان را خیلی دوست داشت محرم که میشد تو تابستان یا زمستان می اومدیم دامغان تو دسته ها با ویلچرش می رفت. دهه اول بیشتر وقت می آمدیم دامغان بعد از اونجا میرفتیم مشهد چقدر من دخیلش کردم.

خاطره ای از دخیل کردنش

 دخیل کردنش خیلی با مزه بود توی صحن امام رضا (ع) می خوابوندمش طناب به پاش میبستم خودم هم تا صبح اونجا بودم من هم وقتی سردم می شد می رفتم زیر پتوش می خوابیدم می خندید و می گفت ندا تا آقا میخواد بیاد سراغم تو میای سراغم

رفتن به جبهه

 با این وضعیت دو بار رفت جبهه منتهی در پادگان شهید دستغیب تو مخابرات  فعالیت می کرد نه جلو. اولین بار سال ۶۴ یه ۴۵ روزی رفت و من تهران بودم مسئولی که اونجا بود می‌گفت: که اوصد و خرده ای کد و شماره تلفن را از حفظ بود سری دوم که رفت از لحاظ روحی خیلی حالش خراب بود چون داماد خواهرش که فرمانده کمیته داراب بود و باهم دوست صمیمی بودند شهید شده بود از لحاظ روحی خیلی افسرده شده بود همش میگفت من چرا موندم منم باید برم. دوست داشت که بره و روحیه اش عوض بشه هر چی سعی کردم که نره نشد.

آخرین باری که رفت جبهه...

 وقتی داشت میرفت روز اول ماه مبارک رمضان بود و همه کارهایش را کرده بود ولی به من نگفته بود. وقتی می رفت بهش گفتم وقتی اومدی یه هندونه میگیری و یک چوب پرده هم بخر که چوب پرده خراب شده درست کنم. بعد از ظهر آن روز یه آقایی از سپاه اومد و یک هندوانه و یک چوب پرده آورد گفتم خود آقا یحیی؟ گفت ایشون اعزام شدند جبهه من همینطور گریه می کردم و اشک می ریختم چون خواهرزاده‌ام شیراز قبول شده بود خاطرش جمع بود که میاد پیش من میمونه و من تنها نیستم.

 وقتی داشتم آش رشته پشت پایی براش درست می کردم یادمه با گریه این آش رو درست می کردم یه جوری به دلم الهام شده بود که دیگه موندنی نیست.

تمام اون ماه رمضون من اشک می ریختم. وقتی میره اونجا حالش بد میشه و کلیه اش از کار میوفته میفرستنش شیراز سه روز توی خونه بود حالش بد شد بردیمش بیمارستان شهید دستغیب.

بستری در بیمارستان و خبر شهادت

وقتی حالش بد شد و بردیمش بیمارستان من سه شب را هیچی درست نمی کردم اصلا شب و روز حالیم نبود پس از سه روز که تو حالت کما بود در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۶۷ شهید شد. بعد از ظهر همان شب جمعه ای که شهید شد رفتیم بیمارستان توی آی سی یو با مادرشوهرم بودیم رفتم بالای سرش و دست میکشیدم روی سرش روی دستاش و گریه می کردم یک دفعه دیدم سرش رو داره تکون میده و اشک از چشماش اومد در حالی که بیهوش بود و یک دستگاهی هم توی دهنش بود و نمی تونست حرف بزنه. مادرشوهرم گفت ندا بچم داره حالیش‌میشه گریه نکن غصه میخوره. من از عکس العملی که نشون داده بود خیلی خوشحال شدم به این امید که او به هوش میاد اون شب اومدم خونه بعد از سه شب یه ذره غذا درست کردم برای مادر شوهر و خواهر زاده ام سحر با زنگ ساعت بیدار شدم و غذا رو گذاشتم گرم بشه، بقیه خواب بودن توی شهرک تلفن بود رفتم اول زنگ بزنم ببینم حالش چطوره به پرستار گفتم باشی پور حالش چطوره گفت همانطور که بوده حالش زیاد خوب نیست. گفتم اگه حالش خوب نیست بیایم گفتن شما صبح بیاین تا گفت صبح بیاین یه چیزی توی دلم انگار افتاد پایین و تمام وجودم را غم گرفت با گریه اومدم خونه. اینا از خواب بیدار شدن گفتم بیاین بریم بیمارستان به دلم شور افتاده، رفتیم بیمارستان نگهبان خوابیده بود و من هم اینطور رفتم جلوی در اتاق رو نگاه کردم دیدم تختش خالیه تا ساعت ۸ صبح به من می گفتند که تو اتاق عمله می دویدم تا اتاق عمل و منو می آوردن این طرف از ساعت ۳ نصف شب تا ۸ نمیتونستن به من بگن چون میدونستن ما چقدر عاشق هم بودیم و دوتا کبوتری بودیم که  یکی رفت و یکی موند.

 من تا ۴۰ روز چشمم جایی رو نمیدید وقتی بهم گفتن از بیمارستان منو آوردن بیرون و من نمی تونستم نفس بکشم احساس می کردم دارم خفه میشم به خانواده ام هم خبر دادند و با هواپیما آمدند تا ساعت ۱ به منزل رسیدن به مادرم گفته بودم که مادر شوهرم فوت کرده و شروع میکنه به گریه کردن برای مادر شوهرم.

روز تشییع جنازه

فرداش یعنی شنبه آقا یحیی رو آوردن در خونه با آمبولانس تا خداحافظی کنه از خونه که رفت نمیذاشتن من ببینمش من با برادرم به زور تو آمبولانس نشستم. التماس میکردم که آمبولانس بین راه بایسته و من یک بار دیگه ببینمش شب بود می‌رفتیم داراب گریه می‌کردم راننده آمبولانس می‌گفت این خانوم را از آمبولانس بیرون کنید. من دیگه چشمهام جایی رو نمیبینه از بس من تعریف می‌کردم و گریه می کردم او هم گریه می کرد نزدیک داراب دیگه راننده دلش به حالم سوخت به ماشین های عقب اشاره کرد که برند جلو یه جایی وایساد تا من برم ببینمش در رو باز کرد تا ملحفه را از روش پس زد دیدم انگار خوابیده بود چشمم به انگشتش افتاد انگشتری رو که من روز عقد دستش کرده بودم از دستش درآورده بودند ولی هنوز خط انگشتر روی دستش بود دیگه حالم بد شد خیلی صحنه ی بدی بود.

تا فردا دو تا شهید دیگه هم آوردند این سه شهید رو روستای حسن آباد دفن می‌کردند.

 تا سال آقا یحیی که ماه اردیبهشت بود مشکی تنم بود که بعد از  یک ماه آقای خمینی فوت کردند و من تا یک سال دیگه مشکی تنم بود.

 خواب

 تا چهلم شوهرم من خیلی گریه میکردم که خوابش رو ببینم بعد از چهلم خواب دیدم که توی حیاط صداش از توی پشه بند میومد می گفتند ناراحت نباش ندا ناراحت نباش نصف شب از خواب پریدم گفتم کو کجاست صداش میاد و شروع کردم به گریه کردن و مادرم هم با من گریه میکرد.

به من می گفت ندا چون...

می گفت: چون به ندای رهبر لبیک گفتی و با من ازدواج کردی من تو را ندا صدا میزنم.

توسل

همیشه بعد از گریه هام خوشی برام پیش میاد و شب که به خوابم میومد فرداش یه آرامشی به من میداد.

 وصیت نامه

در ابتدای وصیت نامه گفته بود پشتیبان رهبر باشید و به من خطاب کرده بود که همینطور که زینب وار با من زندگی کردی همین طور زندگیت را ادامه بده به خاطر شکست های زندگی حواست باشه ایمانت ضعیف نشه و همونطور که انقلابی بودی همونطور هم بمونی.

وصیت کرده بود که کل زندگیم به همسرم که فرشته نجات من بود تعلق میگیره نماز میخوند ولی میگفت به دلم نمی چسبه چون من پانسمان میشم و اینکه کیسه ادرار همراهش بود از این جهت وصیت کرده بود ماشینم را بفروشید و بابت ده سال نماز و روزه بپردازید. البته من همه چیزها رو با مادرشوهرم نصف کردم خودم اینطور می خواستم.

شهدا مرتبط :

شهید یحیی باشی پور

دیدگاه های شما :


کدامنیتی