دلخوشی

دلخوشی

آخرین بروزرسانی : شنبه، 28 خرداد 1401 ساعت 12:17

شهیدی که امروز از آن می‎نویسیم: تمام دلخوشی خانواده‎اش بود. همسرش می‎گوید: او با شهادتش، ضربه‌ی بزرگی به زندگیمان زد. عاشقش بودم و نبودش را هر لحظه احساس می‎کنم.

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید بزرگوار اسماعیل چابکی متولد 1342 در بهبهان بود؛ ولی چون وقتی که به خدمت رفتند و هیکلش نشان نمیداد در خدمت او را متولد، سال 1340 زدند. او در تاریخ 3/4/67 در منطه نوست گیلان­غرب شهید شد. و در بهبهان به خاک سپرده شد.

***

معیار انتخاب شهید.

در حقیقت ما عاشق همدیگر بودیم و در یک خانه زندگی می‌کردیم. وقتی  که در کلاس سوم و چهارم بود، در مسابقات ورزشی شرکت می­کرد. بعد از این­که شهید شد، یک آقایی به ما زنگ زد و گفت: «یک عکس بزرگ از شهید دارم، میخواهم بیاورم و حالا که آوردم دیدم، عکس شهید در تظاهرات اول انقلاب بود.» آن زمان وضعیت مثل الان نبود و بیشتر بچهها دنبال کار و شغل می‌رفتند. یعنی شهید سیزده سالش بود، که یک مکانیک درجه یک بود. بعد که به سربازی رفت، گواهینامه پایه یک داشت و راننده ماشین سنگین بود و کمک خرج خانواده‌اش بود.

ویژگی­های اخلاقی.

غیرتی که مردان آن زمان داشتند، با الان خیلی فرق می‌کند. شهید کسی بود که اگرکسی به کسی زور می‌گفت، او تعصب نشان می‌داد. یک خانهای در کنار خانه‌ ما بود، که دو تا بچه دوقلو داشت. بچهها در کوچه بازی می‌کردند و یک ماشینی نزدیک بود به آن‌ها بزند به او گفت: «آن­قدر! نزدیک شدی، که به در خانه‌شان رسیدی، نزدیک بود به بچهها بزنی.» گفت: «میخواستی سنگ بگذاری.»

معنویات شهید.

نماز را اول وقت میخواند. روزه هم می گرفت. به مسجد میرفتند و پای منبر حاج آقا مینشست.

اهمیت به حجاب.

بر روی حجاب خیلی تأکید داشت. حجابی که ما در تنگنا نباشیم؛ اما می‌گفت: «زن باید حجاب داشته باشد. شلوار بلند بپوشد.» به جان خودش من شب، موقع خواب روسریم را در میآوردم.

دیدگاهشان در مورد ترک محرمات.

خودش اولین نفری بود که در هیئت شرکت می‌کرد. در عاشورا و تاسوعا به هیئت‌ها کمک می‌کرد.

قناعت و مدیریت شهید.

آنها شش برادر بودند، خودش و برادرهایش آنقدر! با هم متحد بودند که با همهی خانوادههایی که من دیدم، متفاوت بودند. شوهرم خیلی شیک بود؛ ولی لباس جِلف نمی‌پوشید. اگر لباس اتو نبود، نمی‌پوشید. من هم لباسش را اتو می‌کردم و کفشش را واکس می‌زدم؛ اما نکته­ای که بود این بود لباسی که برای اولین بار می‌خرید؛ خودش نمی‌پوشید. به برادرش می‌داد تا بپوشد و بعد از دو هفته یا سه هفته که آنها پوشیدند، بعد خودش میپوشید. میگفت: «شاید آنها هم دلشان بخواهد.» همهی لباسهایشان هم در یک اتاق آویزان بود. ساعت برادرش دستش بود که بعد از این­که شهید شد، ساعتش در وسایل شهید بود. اصلا بینشان فرق نبود و همه چیزشان برای همه بود.

 در خانه به همدیگر کمک می‌کردیم.

دختر بزرگم سمیه خیلی قشنگ بود، موهایش زرد بود و خیلی دوستش میداشت. ما همه در یک خانه باهم زندگی می‌کردیم، و کارهای خانه را باهم تقسیم میکردیم. یک روز مثلا جاریم جارو میکرد و یک روز من. موقع نان پختن، یکی خمیر درست میکرد و یکی آرد الک میکرد. همسرم میگفت: «نگاه کن مادر شوهر حصاره خانه است، اگر شما بتوانید پیش مادر شوهرتان زندگی کنید، برای آیندهتان خیلی بهتر است و تجربه به دست میآرید.»

 کمک به نیازمندان.

پدر خودش و پدر خودم که برادر بودند، ماشین سنگین داشتند و به شوهرم داده بودند. که روی آن کار میکرد و موقعی که

 می­خواست به خدمت برود، به برادرش وکالت داده بود که ماشین را اجاره بدهد و هرچه سود به دست آوردند، بین پدرش و عمویش تقسیم کنند و یک مقدارش را هم به نیازمندان کمک کنند. متأسفانه یک بار که بار به بندر عباس می­بردند، ماشین به ترانس های برق می‌خورد؛ ماشین و راننده میسوزند. آن حق بیمهای هم که دادند پدر شوهرم گفت: «آن راننده بیچاره هم زن و بچه دارد، به آن بدهید که حداقل آن خانواده تامین بشود.»

 سربازی ناتمام.

شهید در 1/1/65 در زمان آقای رفسنجانی بود که به گیلان­غرب رفتند و آن زمانی بود، که آقای رفسنجانی چهار ماه به  سربازی اضافه کرده بود. شهید بیست و چهار ماه از سربازیش را تمام کرده بود و فقط آن چهار ماه مانده بود، که حتی کاغذ مرخصیش هم در جیبش بود. آب آن­جا خوب نبود و کلیههایش عفونت کرده بود. آن موقع سه و چهار ماه یک بار به خانه همسایه زنگ می‌زد که من هم هماهنگ کنم  و گوشی را جواب دهم. گفت: «یک شماره از دوستم در شیراز دارم، آماده باش که با هم برای کلیههایم به شیراز برویم.» من هم بلند شدم و با خوشحالی لباس دوختم و وسایل را جمع کردم، که او و ده نفر از دوستانش شهید شدند. فقط یک ماه از سربازیش مانده بود.

آگاهی از شهادت.

بله سری آخری که آمد، عقد برادرش بود. لباس دامادیش را پوشید. موقعی که به خانه عروس رفتیم؛ دختر کوچکم یکسال و نیمش بود و در خانه خواب بود. به من گفت: «رویا را بیدار کن، تا با خودمان ببریم.» گفتم: «ولش کن بگذار بخوابد.»گفت: «نه من یک چیزی می‌دانم که تو نمی‌دانی.» گفت: «اگر من شهید شدم، این دختر با من هیچ عکسی ندارد.» حداقل آن­جا یک عکسی با هم می‌اندازیم. این جریان برای شبی بود که قرار بود فردا برود. فردا از سر پل به پشت سر نگاه می‌کرد و رویش را به سمت ما بر میگرداند.

من هم به برادرم گفتم: «حبیب نمی‌دانم این دفعه که اسماعیل میخواست برود، چرا مدام پشت سرش را نگاه میکرد؟!» و گفت: «من هم به دلم الهام شد؛ این آخرین باری بود که او را دیدیم.» موقعی هم که می‌خواست برود و شهید بشود، مأموریت خودش نبود. یکی از سربازها که قرار بود مهمات ببرد نیامد. رفیقش قسم خورد که شب پنج­شنبه، آن آقا نیامد و همسرت بعد از خواندن دعای کمیل سر و صورتش را اصلاح کرده بود. گفت: «من میروم.» گفتم: «تو مرخصی داری؟ چند وقت دیگر بیشتر از سربازیت نمانده و باید برگردی.» گفت: «نه من باید بروم؛ او که نیامده است.» چون گواهینامه پایه یک داشت، وقتی­که می‌خواست از این تنگه عبور کند، نمی‌دانم چه­طور شد؟! که ترمزش خراب بود. آن آقایی هم که در کنارش بود، مثل خودش سه دختر داشت و یکی هم پشت بود. که این دو نفر به بیرون پرت میشوند. این­قدر دره عمیق بود! که بعد از شهادت اینها هر کاری می‌کنند که با نور افکن ته دره را ببینند نمی‌توانند؛ ولی به مهمات هیچ صدمهای نخورده بود. اگر به مهمات صدمه خورده بود، حتی جنازههایشان هم به دستمان نمی‌رسید. دستش مثل ابوالفضل (ع) قطع شده بود، صورت و سرش خیلی ناجور بود و به این نحو شهید شد.

  خبر شهادت شهید

ما منتظر بودیم او بیاید که به خاطر کلیه‏اش به شیراز برویم. همان روز من به سرکوچه رفتم کش بخرم که شلوارش را کش کنم، که آقا تشریف بیاورند و خاله شوهرم همسایه ما بود؛ دیدم نشسته است، گفت: «شوکت کجا میروی؟!» البته اسمم در شناسنامه نصرت بود؛ ولی شوکت صدایم میکردند. گفتم: «خاله مگر نمی‌دانی؟! اسماعیل گفته است، که فردا حتما میآید و میخواهیم برای کلیهاش به شیراز برویم!» به من گفت: «میشود نروی کش بخری؟!» گفتم: «چرا نروم؟!» گفت: «هیچی.» دیدم این یک چیزی میگوید و آن یک چیز دیگر میگوید. بعد شب که آمدم خوابیدم، گرم بود و روی پشت بام میخوابیدیم و خواب دیدم که تمام دندانهایم ریخته بود. صبح که به مادر شوهرم گفتم، گفت: «خدا عاقبتت را بخیر کند.» گفتم: «مگر چه شده است؟!» گفت: «دندان‌هایت ریخته خوب نیست.» تا این که ده روز بود که این آقا شهید شده بود، همه میدانستند و فقط ما نمی‌دانستیم و این بزرگترین ضربهای بود که در زندگیم خوردم.

مراسم تشییع پیکر شهید.

عالی بود. مثل الان نبود که مراسم­ها یک روز یا اصلا نباشد؛ تا چهل روز در خانهمان عزاداری بود. آن وقت هم خانه ما لب خیابان بود از این­طرف خیابان تا سر پل صندلی میگذاشتند و فرش میکردند. دسته دسته مردم می‌آمدند و میرفتند.

خواب شهید.

بیشتر مواقعی که ناراحتم و یا حرفی به بچه‎هایم می‎زنم که بچه‎ها از من دلگیر می‎شوند، به خوابم می‎آید. موقعی که دخترم کنکور داشت؛ درسش خیلی خوب بود آن موقع حقوق ناجا خیلی پایین بود. یعنی پانزده ماه ما چیزی نداشتیم که پدر و مادرم و یک همسایه داشتیم که کمکم می‎کردند. می‎گفتم: «خدایا من چه کار کنم؟! اگر به دانشگاه برود، من از پس هزینه‌هایش بر نمی‌آیم.» خواب دیدم که یکی به بالای سرم آمد او را نمی دیدم؛ اما صدایش را می‌شنیدم و می‌شناختم. انگار با کسی آمده بود با آقا امام زمان(ع) بود. آقا به همسرم گفت: «فقظ نامه را نشانش بده، که فقط خودش جایش را تعیین کند.» بعد که بیدار شدم تا به پدر و مادر شوهرم گفتم، گفتند: «از بس تو نگرانی. حتما یه حکمتی در این هست.» باور کن. عصرش نتیجه کنکور را زدند، و دخترم بهداشت و خانواده درآمد

شهدا مرتبط :

شهید اسماعیل چابکی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی