خوش برخورد بود

خوش برخورد بود

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 21 اردیبهشت 1401 ساعت 15:27

برخوردهای طرفین در گنجینه ذهن هرکدام برای همیشه ماندگار است. اگر بخواهند شخصی را در خاطراتشان مرور نمایند؛ یا صحبتی از او کنند، از برخورد و آداب معاشرتش با اطرافیان می‌گویند. خوش برخوردی در روابط شخص با دیگران بسیار مؤثر است! گاه قلب‌های پر از کینه، ناراحت، پریشان با خوش‌برخوردی به سامان می‌رسد. علاوه بر این در بعضی مواقع، ممکن است اشخاصی نیاز به بیان خواسته‌شان داشته باشند، یا در مشکلی نیاز به کمک پیدا کنند، خوش برخوردی فرد سبب می‌شود که آن شخص بدون نگرانی و واهمه‌ای از برخورد شخص مسئله مورد نظرخود را بیان کند. لذا باید به اهمیت این موضوع توجه کنیم که خوش‌برخوردی بسیاری از گره‌های خانوادگی و اجتماعی طرفین و مسائل دیگر را می‌گشاید. اگرچه زمان نه چندان زیادی از شهادتش می‌گذرد؛ اما به رسم ادب به سراغ همسر بزرگوار شهید رفتیم تا از خصوصیت اخلاقی ایشان بشنویم و ایشان این‌گونه گفت: «خوش برخورد بود.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید بزرگوار حسین صیفی  در سال 1355 در روستای گوشه‌شین متولد شد و در سال 1380 در سمنان  و روستای دیاجمن در درگیری با اشرار به شهادت رسید و در روستای گوشه‌شین دفن گردید.

تعداد خواهر، برادر، تحصیلات و ورزش.

چهار برادر، پنج خواهر و شهید فرزند هشتم بود. دیپلم نگرفت و به نظام رفت؛ هنوز یک یا دو کتاب از دیپلمش مانده بود و در رشته انسانی درس می‌خواند. به ورزش زیاد علاقه نداشت.

دوران کودکی تا جوانی شهید.

دوران کودکی در روستا بود؛ راهنمایی و دبیرستان در ماسور بود. در سال 1376 در نیروی انتظامی پنج سال خدمت کرده بوده که شهید شد.

دوستان صمیمی.

دوستانی داشت که در نظام نبودند؛ در سراب بودند و شغل آزاد داشتند.

نسبت با شهید، معیار ازدواج و مراسم عروسی.

دختر عمو وپسرعمو و اهل خرم‌آباد بودم. اولین سخنی که به من زد گفت: «بیشتر بخاطر پدر و مادرم اومدم چون تو دختر عمویی بیشتر احترام وعزت اینا داشته باشی؛ من نیستم هوای پدر و مادرم داشته باشی.» در روستا جشن وعروسی به صورت سنتی داشتیم.

تعداد فرزندان و رفتارشهید بعد از تولد فرزند.

یک دختر دارد که اسمش نگار صفی در سال 1380 همزمان با شهادت پدرش بود و پنجاه روز داشت.

خیلی خوشحال بود.

کمک در منزل و جبران روزهای نبودن هنگام بازگشت به منزل.

زیاد درخانه نبود؛ ما زیاد زندگی نکردیم و کلا یازده ماه باهم بودیم چهار روز در سمنان بود و پانزده روز این جا بود. تا جایی‌که می‌توانست جبران می‌کرد و بیشتر به پدر و مادرش توجه داشت.

خصوصیات اخلاقی و رفتاری.

مردم‌دوست، مهربان و خوش‌اخلاق بود. دوستانش می‌گفتند: «اگر کسی می‌خواست برود سربازی، پول راه نداشت پول جیبی خودش می‌داد اون سرباز تا کرایه راهش بده.» خوش برخورد بود.

علاقه به نظام و امام (ره) .

خیلی به نظام علاقه داشت؛ بیش از حد می‌گفت: «اگه روزی من بیرون کنن من بازم‌ می‌رم.» به این لباس علاقه و اعتقاد داشت. یک برادری داشت که کوچکتر بود می‌گفت: «توهم برو.»

امام خمینی (ره) .

تا جایی که می‌دانم می‌گفت: «باید پیروش باشیم؛ به حرفش گوش کنیم.»

مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی).

دیدگاه خوبی داشت ما با دیدگاه ایشان زندگی می‌کنیم و باید راهش ادامه دهیم.

رابطه شهید با خانواده‌ی شهدا.

ما زیاد با هم نبودیم که چیزی در این مورد بگوید.

احترام به پدر و مادر.

خیلی زیاد احترام می‌گذاشت. وقتی‌که ازدواج کردیم و دخترمان به دنیا آمد، به فرمانده خودش گفته بود: «من بخاطر پدر و مادر نمی‌تونم شاهرود انتقال بدم بزارید روستا حداقل بیست روز اینور بیست روز اونور پیش پدر و مادرم باشم.»

نماز اول وقت و مسجدی.

بله اهل مسجد و نماز اول وقت بود؛ خیلی مردم‌دوست، پدر و مادر دوست و اهل کمک به مردم بود.

راهپیمایی، نماز جمعه، ماه محرم و رمضان.

بله شرکت می‌کرد. به هیئت می‌رفت. روزه‌هایش را می‌گرفت و شب قدر در مراسم شرکت می‌کرد.

اهمیت به حجاب.

خیلی زیاد مهم بود! ما باحجاب، خانواده‌ای مذهبی و در روستا بودیم وحجابمان رعایت می‌شد.

ترک ‌محرمات.

از دروغ وغیبت و.. خیلی بدش می‌آمد؛ یک همسایه داشتیم که قد پسرش بلند بود، به شوخی به او گفته بود: «تو خیلی قد بلندی!» قبل از رفتنش با او دلجویی کرد و گفته بود: «من باهات شوخی کردم.» نام او علی بود.

توصیه به جوانان در امر ازدواج.

من زیاد اطلاع ندارم.

قناعت.

لباسش ساده بود؛ معیار مادی بالایی نداشت. تازه حقوق می‌گرفت وخیلی خوشحال شد. هنوز ما ازدواج نکرده بودیم؛ به خانه ما آمد و گفت: «خیلی خوشحالم حقوق می‌گیرم؛ خرج پدر و مادرم می‌دم.» چون پدرش درآمدی به جز کشاورزی نداشت.

تصمیم برای استخدام در نیروی انتظامی.

می‌گفت: «برم نظام هم برای خودم جایگاه و اسم رسمی دارم و خیالم راحته جایی تو نظام ورژیم دارم.»

مجروحیت.

بله یک بار در درگیری با اشرار بود که تیر با تانک یا چیزی دیگر پرتاب شده بود که بدنش سوخته بود و چند ماه در بیمارستان بستری بودو دو سال قبل از ازدواج ما در منطقه‌ی سمنان بود.

عکس‌العمل شهید به مسائل اقتصادی امروز.

فکرکنم همان دیدگاه قبلی بود که با مسایل گرانی کنار بیایم؛ زیاد توقع نداشته باشیم و قانع باشیم

آرزوی شهید.

وارد نظام شد؛ خرج خودش وخانواده‌اش را  می‌داد و به پدر و مادر کمک می‌کرد. دوست داشت ماشین صفر بخرد که به آرزویش نرسید.

احتمال شهادت.

نه؛ ولی خودش به مادرش می‌گفت: «آرزومه یه روز شکلات پیج من بیارن.» همیشه این را می‌گفت. مادرم یک بار به او گفت: «زمانی‌که اشرار می‌آد؛ تو نزدیک نشو.» گفت: «اونایی که نزدیک می‌شن؛ مگه خونشون رنگی‌تر هستش چی از من کمتر دارن؟» حتی در روز شهادتش که با دو سرباز از روستا عبور می‌کردند، سربازها گفته بودند: «ما چون دستگاه نداریم و.. بیا درگیر نشیم.» ولی ایشان باز رفته بود و شهید شد.

حال و هوای روزهای آخر.

قبل از شهادت به مرخصی آمد؛ دو روز که ماند، دخترمان به دنیا آمد. بیست و پنج روز در مرخصی بود؛ بیشتر در فکر پدر و مادرش بود و می‌گفت: ‌»من بیست وپنج روز اینور و بیست وپنج روز اونور هوای دخترمون داشته باش.» زمانی‌که می‌خواست برود، گریه کرد. به خانه پدر من رفته بود و خداحافظی کرده بود، در آن‌جا هم گریه کرده بود و رفته بود.  

سخنی در آخرین لحظه.

چیزی نگفت؛ بغض گلویش را گرفته بود و رفت. خودم ناراحت بودم ودلتنگش می‌شدم.

خبر شهادت.

به برادر بزرگم که داماد شهید می‌شد گفته بودند، به خانه ما آمد و گفت: «شماره تلفن شهید بده.»  ولی من نپرسیدم؛ برای چه می‌خواهید؟ تا فردا صبح خانه‌شان چیزی نفت؛ ولی نزد زن داداشم که خواهر شهید بود، رفتم دیدم گریه می‌کند از او پرسیدم چی شده؟ گفت: «حسین شهید شده.» دخترم در بغلم بود، من ازحال رفتم روی زمین افتادم و متوجه نشدم.

مراسم تشییع پیکر.

خیلی باشکوه بود!

وصیت‌نامه.

نه نداشت فقط آن‌جا رفت، شناسنامه دخترمان را  برده گفته بود: «باید زود دفترچه بیمه‌اش درست بشه.» فرمانده گفته بود: «تا شش ماه دیگه آماده می‌شه.» دیگر سخنی نگفته بود و یک عکس دختر بچه‌ای در اتاقش داشت؛ نگاه می‌کرد وگریه می‌کرد.

خواب شهید.

بله دیدم؛ ولی یادم نیست. فقط یادم است که یک نفر به خوابم آمد و گفت: «این خونه که توش هستم؛ زیاد خوب نیست می‌خوام برم یه خونه دیگه اجاره کنم توهم بیا باهم بریم.» من آماده شدم که با او بروم، یکی از خواهرانش گفت: «نه تو نرو بزار برادرش با اون بره.» برادرش خورشید رفت خانه ببینند و کرایه کنند که من از خواب بلند شدم.

یک خواب دیگر این‌که به خانه خواهرش که الآن به رحمت خدا رفتیم و  برای ناهار آن‌جا بودیم. به خانه خواهر و برادرش رفتیم آن‌ها گفتند: «ناهار اینجا بمونید. گفت: «نه فریده نون درسته می‌ریم اونجا بمونیم.»

یکی از همسایه های مادرش خواب دیده که بارگاهی روی قبرش است، درآورده به او گفتم: «کجا می‌خوای بری؟!» گفته بود: «دیگه از دست همه ناراحتم میخوام برم.»

احساس سر مزار و روزهای دلتنگی.

آرامش به من دست می‌دهد و آرام می‌شوم. با عکس او صحبت می‌کنم.  

خاطره.

یکی از پسرهای همسایه ما با شهید دوست بود و در کوه بود؛ من که زایمان کرده بودم، با تراکتور به سمتشان رفته بود، بلند شده بود فریاد زده بود که من پدر شدم . خیلی خوشحال بود گفته بود: «خوشحالم که دختر شده؛ چون احترام پدر و مادرش داره اگر پسر بود شاید احترام نمی‌ذاشت.»

خاطره آموزنده.

یادم نیست؛ چون کم زندگی کردیم.

بازگشت زمان به عقب.

نمی‌دانم چه بگویم؛ ولی به او افتخار می‌کنم چون به آرزویش رسید.

توسل به شهید.

زمانی‌که به مشکل بر می‌خورم؛ از شهید کمک می‌خواهم.

تأثیر شهادت بر اطرافیان.

خیلی زیاد تأثیر گذاشت؛ یک دوست شهید بعد از شهادت که پدرش بیمار شد؛ هر چه‌قدر خواهرانش گفتند: «برو به پدرش سر بزن.» گفت: «نه من بعد از شهید نمی‌تونم تو اون خونه برم.» زمانی‌که شهید شد؛ برادر بزرگش به شاهرود رفت و دیده بود؛ یک پیرمردی سر وصورت خودش را می‌زند گفته بود: «تو چرا اینجوری به سر وصورت می‌زنی؟» گفته بود: «شهید هرروز به من سرمی‌زد.» تاجایی‌که او را می‌شناختند داغ بود.

 

شهدا مرتبط :

حسین صیفی شلمزاری

دیدگاه های شما :


کدامنیتی