خورشيد طلوع كرد و روز سينه من افتاد

خورشيد طلوع كرد و روز سينه من افتاد

آخرین بروزرسانی : سه شنبه، 06 مهر 1400 ساعت 16:11

غضنفر ایمانی، شهیدی که جانش را داد تا نگاهی متوجه ناموس مردم نشود. همین غیرتش بود که او را تا عرش بالا برد.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید غضنفر ایمانی در ساوه و در سال 1348 به دنیا آمد و نهایت در سن 29 سالگی به شهادت رسید. در اینجا مصاحبه­ای با مادر شهید، شرف خاتون شجاعی را می­خوانیم.

خورشيد زندگی

در روستای لالائین ساوه زندگی می‌کنیم. تازه صاحب يك دختر شده بوديم. پدر غضنفر مرد باایمانی بود. من ندیده بودم که یک روز نمازش قضا شود. پيش يك نفر كار مي‌كرد. به‌شدت مقيد به نماز اول وقت بود. كارفرما گفته بود: «من راضي نيستم كه كار من متوقف شود و شما نماز بخواني.» ايشان هم گفته بود: «راضي نيستي، كار نمي‌كنم. من بايد نمازم را اول وقت بخوانم.» آنجا را رها كرد و براي كار به شهر ديگري رفت. بعد از دو ماه كه برگشت، گفت: «بارداري؟» تكذيب كردم. خيلي تعجب كردم. چون آن زمان امكان آزمايش و... مثل الان نبود كه متوجه شویم. گفت: «در خواب ديدم خورشيد طلوع كرد و روي سينه من افتاد.» بعد از مدتي مشخص شد آن زمان كه پدرش سؤال كرده بود، 2 ماهه باردار بودم. گفت: «اين بچه دختر باشد يا پسر، انسان خاصي خواهد بود.» غضنفر اول فروردین سال 48 به دنیا آمد.

اهل مسجد

دوران مدرسه را تا مقطع دیپلم همین‌جا گذراند. از کودکی با پدرش به مسجد می‌رفت. همیشه نمازش را در مسجد می‌خواند. مسجد ولی‌عصر (علیه‌السلام) و مسجد امام صادق (علیه‌السلام) می‌رفت. پایگاه بسیج مسجد شاه ابراهیم هم می‌رفت. یک‌شب تا صبح نیامد. وقتی پدرش از سرکار برگشت، سراغ غضنفر را گرفت. بااینکه می‌دانستم خانه نیست؛ گفتم: «پشت‌بام خوابیده است.» بعد به پایگاه شاه ابراهیم رفتم تا سراغش را بگیرم. کنار در یک نگهبان با تفنگ ایستاده بود. پرسیدم: «غضنفر را ندیدی؟» گفت: «تا الان کشیک داشت، رفته تاکمی بخوابد.» پرسیدم: «مطمئنی؟» گفت: «بله، من به‌جای او آمدم. او رفته بالای مسجد کمی استراحت کند.»

سينه‌زني

همیشه محرم‌ها تا ساعت ۲-۲:30 شب به مراسم می‌رفت و خیلی دیر به خانه برمی‎گشت. اعتراض می‌کردم که چرا دیر میای؟ می‌گفت: «مادر، کارداریم. باید بیرون باشم.» اما دیر آمدن هم باعث نمی‌شد که نماز صبحش به تأخیر بیافتد.

دسته عزاداری که می‌آمد، برای سینه‌زنی و عزاداری می‌رفت. دو سه روز قبل از شروع محرم در پاسگاه حاضر بود و از سپیده صبح می‌رفت و دو شب به خانه می‌آمد. از اول تا آخر مراسم عزای امام حسین (علیه‌السلام) پوتین از پایش بیرون نمی‌آمد.

آن زمان هنوز آب‌لوله‌کشی نداشتیم. یک روز که غضنفر از مسجد برگشت، از او خواستم تا دبه آبی که کنار حیاط است برای من بیاورد. گفت: «اجازه بده اول پوتین‌هایم را دربیاورم، از سر شب تا الان در پای من است.»

حسن خلق

من از چشمم رنج دیدم، از پسرم رنجی ندیدم. وقتی خدمتش تمام شد، در کمیته استخدام شد و بعد در نیروی انتظامی ادغام شد. وقتی برای تحقیق به محله ما آمده بودند، از دختر 11 ساله همسایه در مورد او سؤال کرده بودند. پرسیده بودند: «غضنفر در کوچه اهل دعوا و بداخلاقی هست؟» دختر همسایه گفته بود: «نه اهل دعوا نیست و خیلی خوش‌اخلاق است و همیشه به مسجد می‌رود.» اخلاقش گفتنی نیست و هرچقدر بگویم کم گفتم.

خدمت به خانواده

یک ماه قبل از عید مشغول به کار شد؛ اما ۱۵ روز مرخصی گرفت و برگشت تا در خانه‌تکانی به من و خواهرش کمک کند. از زمین گرفته تا دیوار و هرجای دیگری را تمیز کرد. ۱۵ روز مرخصی تمام شد و دوباره به تهران برگشت.

در مورد احترام به پدر و مادر هر چی بگم کم گفته‌ام. قلب پدرش ناراحت بود و روی تراکتور کار می‌کرد. آمد خانه و گفت: «بابا، برایت پارچه خریدم، می‌خواهم بدهم برای شما لباس بدوزند.» پدرش گفت: «نه پسرم؛ من چند دست لباس‌دارم، نیاز ندارم.» از او اصرار و از پدرش انکار. رفت یک خیاط آورد و پارچه را به پدرش داد و گفت: «این یادگاری من به شماست.»

من از محبتش سیر نشدم. به خواهرانش احترام می‌گذاشت و در تهران از فروشگاه برای خواهرانش ساک خریده بود. به من هم می‌گفت: «مادر، از فروشگاه هر چه نیاز داری بگو تا بگیرم.» خیلی بامحبت بود. فقط خدا می‌داند چقدر مهربان و باعقل و شعور بود.

ازدواج

همسرش اهل روستای خودمان بود. مدتی بود در فکر این بودیم که برایش همسری انتخاب کنیم. آن زمان در خانه‌ها حمام نبود و همه از حمام عمومی استفاده می‌کردیم. یک روز که به حمام عمومی رفته بودم، در راه دیدم یکی از خانم‌های روستا همراه با دخترش از جلوی من عبور کردند. در همان نگاه، مهر آن دختر به دلم نشست و با خودم گفتم: «همین دختر را برای غضنفر بگیریم» به خانه رفتم و به پدر غضنفر گفتم: «من یک دختر پسندیده‌ام.» به خواستگاری او رفتیم و ازدواجشان سر گرفت. سه ماه در عقد بودند و بعد مراسم ازدواج گرفتند و به خانه خودشان رفتند. مریم، تنها دختر غضنفر، پیش‌دبستانی بود که پدرش شهید شد. وقتی شهید شد 29 ساله بود و سِمَت سروان داشت.

به خانه برگرديد

یک روز همسرش همراه با چند نفر از دختران و دخترش مریم، برای دیدن دسته رفته بودند. همه سربازها دختر غضنفر را می‌شناختند. او را پیش پدرش برده بودند. پدرش برای آن‌ها بستنی خریده بود و به همسر و خواهرش گفته بود به خانه برگردید.

آن‌ها برگشتند و حرفی از ماجرا نزدند. فردای آن روز از من هم خواستند تا همراه آن‌ها برای دیدن دسته بروم. من هم با آن‌ها همراه شدم. پسرم مسئول راهنمایی دسته‌ها و عزاداران بود و از همه‌جا صدای او شنیده می‌شد.

سربازها بازهم مریم را پیش پدرش برده بودند. غضنفر درحالی‌که دست مریم را گرفته بود، پیش ما آمد و گفت: «مامان دیروز به آن‌ها گفتم به خانه برگردند.» امروز با شما آمده‌اند. شما را قسم می‌دهم دنبال دسته نیایید. بعد گفت: «بگذارید اول برای همه‌ بستنی بخرم بخورید؛ ولی خواهشی که دارم شما اینجا نمانید، من جلوی شما نمی‌توانم صدایم را بلند کنم.» حیا می‌کرد که جلوی من صدایش را بلند کند. گفت: «خواهش می‌کنم به خانه برگردید.»

قناعت

دست بخشنده‌ای داشت. برای خودش کم می‌گذاشت و برای دیگری می‌خرید. از من و پدرش می‌گرفت و برای دیگران خرج می‌کرد. همه‌جا بود، عروسی بود، عزا بود، خودشم کم سن بود، ولی همه‌جا کمک می‌کرد. سحر می‌رفت و غروب برمی‌گشت. روزه‌هایش را می‌گرفت. چون هرروز مسیر تهران را می‌رفت و برمی‌گشت. اول افسرنگهبان بود تا کم‌کم سربازی‌اش تموم شد و از تهران برگشت اینجا. ما کلی نذرونیاز کردیم که برگردد. چون تهران بمباران بود و می‌ترسیدیم.

اول در ستاد مبارزه با مواد مخدر بود. پایش در درگیری مجروح شده بود و ورم‌کرده بود. هر وقت لباس می‌پوشید و می‌رفت و برمی‌گشت، لباسش غرق خون می‌شد. به پدرش گفت: «بابا من این لباس را نمی‌خواهم، این را هم به بقیه ببخشید.»

رعايت واجبات

وقتی خواهر کوچکش ۴ ساله بود، یک شلوار می‌پوشید که بند داشت و پایین پایش باز بود و غضنفر می‌گفت: «دیگه نبینم این شلوار را تن این بچه کنید.»

اگر کسی غیبت می‌کرد تذکر می‌داد. عقلش که رسید به نامحرم نگاه نمی‌کرد. اگر می‌دید خانمی باری دارد آن را از او می‌گرفت و تا مقصد می‌برد، قبلاً مثل الان نبود که ماشین باشد و وسایل را داخل ماشین بگذارند.

رحلت امام خمینی (ره)

وقتی امام خمینی رحلت فرمودند، تلويزيون قرآن پخش مي‌كرد. هنوز متوجه نشده بود. پرسيد: «مادر، الان كه وقت نماز نيست. چطور تلويزيون قرآن پخش مي‌كند؟» گفتم: «امام خميني به رحمت خدا رفتند.» حالش بد شد و روی زمين نشست. كشان‌كشان خودش را به جلوي تلويزيون رساند. اشك پهناي صورتش را پوشانده بود. مقلد امام بود و علاقه خاصي داشت. عكس ايشان را روي ديوار اتاقش زده بود و هميشه داخل جيبش بود. من هم مقلد امام (ره) بودم و الان هم مقلد حضرت آقا هستم و به ايشان خیلی علاقه دارم.

تشنه جهاد

تک پسر بود. کلاس نهم بود. کتاب‌هایش را به رفیقش داده بود تا به خانه بیاورد. گفته بود من به تهران می‌روم. ما نگران شدیم. رفته بود بسیج و اسم نوشته بود تا اعزام شود. پدرش رفت دنبالش تا او را برگرداند و هرچقدر اصرار کرده بود و خودش را زده بود و از ماشین پایین نیامده بود. پدرش می‌ترسید و ۳ دفعه دنبالش رفت و او نیامد. دفعه آخر، حال پدرش بد شده بود. وقتی به او گفته بودند که حال پدرت بد شده او را به دکتر ببر، پیاده شده بود و با کمک چند نفر دیگه پدرش را پیش دکتر برده بود. از پدرش می‌ترسید و بعدازآن به جبهه نرفت؛ اما بعد اسمش را در کمیته نوشت. آنجا به او گفته بودند: «اگر پدرت سکته کند، چه­ کار کنیم؟»

جان‌بر‌کف

گفتم: «مادر، من نگرانم، ما در خانه با خیال راحت نشسته‌ایم، تو با سختی و مشقت با اشرار می‌جنگی و از دیوار بالا می‎روی.» گفت: «ما به قرآن قسم خوردیم که برای این انقلاب کار کنیم. فرضاً که اتفاقی بیافتد، مگر من چند سال عمر می‌کنم؟ نهایتاً 50 -60 سال، از مرگ که بالاتر نیست. بگذار بزنند.»

آرزوي شهادت

 آرزوي شهادت داشت. مستقیماً به من نمي‌گفت، مراعات حال مرا می‌کرد؛ اما هميشه غیرمستقیم می‌گفت. من نگران بودم و گاهي می‌گفتم «مادر، زیاد جلو نرو.» می‌گفت: «خدا ما رو خلق کرده که چه کار کنیم؟ خدا آفریده جلو دشمن بایستيم. اگر من به دین و میهنم خدمت نکنم چه کار کنم؟ نترس هیچ‌چیزی نمی‌شود. هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود.»

شهادت

يكي از افرا‌د شاخص به قم آمده بود و مردم جمع مي‌شدند و تمسخر و اعتراض مي‌كردند. غضنفر و دوستانش آن‌ها را پراكنده مي‌كردند. تا چند روز همين كارشان بود. بعد از چند روز مرخصي گرفت تا کمی خانه باشد. صبح بود. دراز كشيده بود استراحت مي‌كرد كه من رفتم جلوي در از وانتي گوجه بخرم. گفت: «اجازه بدهيد من بروم. گفتم نه خودم مي‌روم.» همان موقع با او تماس گرفته بودند كه بيا كمك، افراد شرور مزاحم خواهر ما شده‌اند.

سريع موتور هوندایش را روشن كرد و به همكارش آقاي زند هم زنگ زد تا سر راه سوارش كند. سريع خودشان را به باغ پنبه رسانده بودند. اشرار از پشت‌بام پريده بودند و آن‌ها به دنبالشان بودند. اشرار وارد جمعيت شده بودند و قابل‌شناسایی نبودند؛ اما غضنفر و دوستانش چون لباس نظامي پوشيده بودند، به‌راحتی شناسايي مي‌شدند. يكي از اشرار كاپشن بزرگي به تن داشته و داخلش اسلحه پنهان كرده بود. 9 تير به سمت پسر من شليك مي‌كند كه 3 تير به شكمش اصابت مي‌كند.

غروب بود كه دامادم به خانه ما آمد و رفت كنار حوض تا دستش را بشويد. بعد گفت: «مرضيه بيمار شده و بيمارستان است.» گريه مي‌كرد. نگران شدم. باهم به بيمارستان نیكويي رفتيم. آنجا پر از مأموران نظامي بود. هرکسی مرا مي‌ديد از من فرار مي‌كرد تا با من مواجه نشود. از هرکسی مي‌پرسيدم چه شده؟ مي‌گفتند آقاي ايماني از ناحیه پا، چاقو خورده است. يكي از پرستاران در حاليكه كيسه خون در دستش بود، از كنارم رد شد. گفتم: «براي كي می‌بری؟» گفت: «برای مریض.» نفر دوم با کیسه خون آمد. پرسیدم: «برای کی می‌بری؟» در حالیکه مشخص بود مرا نمی‌شناسد، گفت: «برای آقای ایمانی.» دنیا بر سرم خراب شد. التماس کردم که اجازه بدهند وارد شوم. وارد آنجا شدم و دیدم پسرم با صورتی زرد و رنگ‌پریده روی تخت بیمارستان افتاده و رمقی در بدن ندارد. پتویی روی بدنش انداخته بودند و من آثار تیر و زخم را ندیدم. حالم دگرگون شد. دکتر که متوجه من شد، گفت چرا اجازه داده‌اند که من وارد شوم؟ مرا ازآنجا بیرون آوردند. همان دقایق بود که پسرم نفس‌های آخرش را کشید. او را دير به بيمارستان رسانده بودند. خون زيادي ازدست‌داده بود.

من بی‌خبر از شهادت او با اصرار بقیه به خانه برگشتم. پدرش از من پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: «ظاهراً غضنفر از ناحیه پا چاقو خورده و در بیمارستان بستری است.» پدرش باحالی آشفته راهی بیمارستان شد. التماس کرده بود که بگذارند او را ببیند، اما اجازه نداده بودند چون به شهادت رسیده بود. پدرش آن‌قدر تقلا کرده بود که حالش بد شده بود و او را بستری کرده بودند.

24 بهمن سال 77 بود که پسرم شهید شد.

تشییع

پسر من را تا حرم بردند و بعد از آن تا امامزاده ابراهیم (علیه‌السلام) تشییع شد. من را سوار ماشین کردند، برادرم دستم را گرفت و برد داخل. آنجا گفتند که مادرش بیاید.

بوی عطر

هفت رو از شهادتش گذشته بود که در خانه دراز کشیده بودم. بوی عطر می‌آمد. مشامم دائماً پر از بوی عطر بود. عروسم فکر کرده بود من عطر استفاده کرده‌ام و من هم‌فکر می‌کردم او استفاده می‌کند.

موقع نماز مهر و سجاده و چادر بوی عطر می‌داد. همه خانه و وسایل بوی عطر می‌داد. به هرکسی می‌گفتم باور نمی‌کرد. آن‌قدر گفتم تا اینکه کم‌کم بوی عطر تمام شد.

پسر فاطمه (سلام‌الله عليها)

قبل از شهادت غضنفر، یک بچه ۱۴ ساله‌ام را ازدست‌داده بودم؛ حالا هم او شهید شده بود. چهارم محرم بود و من خیلی حالم بد بود. گفتم: «یا امام حسین (علیه‌السلام) این بچه همیشه جلوی دسته عزای شما بوده، می‌خواهم بدانم الان هم بچه من پیش شما هست یا نه؟» ساعت ۴ بود که خوابیدم. در خواب دیدم که در حیاط مسجد شاه ابراهیم هستم و یک خانم با چادر سیاه ایستاده و صورتش مشخص نیست و پشت سر ایشان تعدادی آدم‌های با سنین مختلف بالباس‌های سیاه ایستاده‌اند. حیاط‌های قدیم چاله بود. یک خانم هم‌پشت سر همه ایستاده بود. خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) جلو بود و خانم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیه) عقب بود و من هم طرف چپ آن‌ها و غضنفر جایی ایستاده بود که ۳ پله بالاتر از جایگاه ما بود. بالباس‌های نظامی؛ خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) سرشان را به‌طرف شهید من کردند و گفتند: «او پسر من است.» بقیه خواب را یادم نمانده است. همه ما داخل چاله بودیم ولی غضنفر ۳ پله بالاتر بود. آن خواب مرا خیلی آرام کرد.

گمنام روی زمین، معروف اهل آسمان

۱۸_۱۹ سال بعد از شهادتش، مسجد جوادالائمه، برایش یادبودی گذاشته بودند. آنجا عکسی گذاشته بودند که در حال بالارفتن از کوه بود. اولین بار بود آن عکس را می‌دیدم. در خانه یک تابلو داشتند که مدت‌ها بعد از شهادتش به‌صورت اتفاقی در جابه‌جایی وسایل متوجه غیرعادی بودن پشت آن شده بودند. وقتی بازکرده بودند پر از عکس‌هایی بود که در موقعیت‌های مختلف، خطر از آن گرفته بودند و او آن‌ها را پنهان کرده بود و تازه ما متوجه شدیم که او چه‌کارهایی انجام می‌داده است.

شهدا مرتبط :

شهید غضنفر ایمانی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی