خوب نگاهم کنید

خوب نگاهم کنید

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 25 اسفند 1399 ساعت 09:57

می‌گفت: باید کارکنم تا حداقل نیازهای خودم را برطرف کنم. از این پولی که به دست می‌آورد به خانواده‌های کم‌بضاعت کمک می‌کرد

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، شهید مدافع وطن مهدی (امیر) محمدی در تاریخ هشتم اردیبهشت 1346 در تهران به دنیا آمد. تا پایان سوم راهنمایی درس خواند و بعدازآن وارد بازار کار شد. سرانجام در تاریخ سی و یکم شهریور 1366 در اثر حمله نیروهای کومله در بوکان، شهید شد.
هوای بقیه را داشت
تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواند. خانواده اصرار داشتند ادامه دهد اما می‌گفت: باید کارکنم تا حداقل نیازهای خودم را برطرف کنم. از این پولی که به دست می‌آورد به خانواده‌های کم‌بضاعت کمک می‌کرد. حواسش به فامیل هم بود. ما گاهی می‌گفتیم: این‌قدر بذل بخشش نکن. می‌گفت: نگو کمک، این وظیفه من است. اگر داشته باشم و کمک نکنم، خیلی بد است. به ماهم می‌گفت: اگر پولی یا لباسی دارید که بخواهید کمک کنید به من بدهید. من می‌دهم به نیازمند؛ درجایی که کار می‌کرد، یک پیرمرد فقیری بود که مهدی همیشه به او کمک می‌کرد و ما هم خبر نداشتیم. بعد از شهادتش، آن پیرمرد خودش گفت که محمد چقدر در حقش خوبی کرده است. شب عید، حتماً برای ما سه خواهر کادو می‌خرید و می‌گفت: دلم نمی‌خواهد چشمتان به در باشد.
چقدر بزرگ‌تر می‌زنی
ده سالش بود ولی شبیه انسان چهل‌ساله حرف می‌زد. من که ازدواج‌کرده بودم به من می‌گفت: در زندگی پایدار باش.
برای امام حسین کاری کردم؟
من و مهدی همیشه باهم بودیم. ارادت زیادی به امام حسین داشت، ماه محرم حتماً در عزاداری شرکت می‌کرد و به من می‌گفت: آبجی! نمی‌دانم برای امام حسین کاری کرده‌ام یا نه؟
مادر سیر نگاهش کن
آخرین باری که آمده بود، با شیطنت می‌گفت: من این دفعه بروم، شهید می‌شوم. من را خوب نگاه کنید. انگار به من هم الهام شده بود. به مادرم می‌گفتم: مادر، خوب پسرت را ببین. خواهرم یک لیوان آب متبرک به مهدی داد که بخورد، او هم گفت: این را به نیت شهادت می‌خورم. وقتی برای رفتن سوار موتور می‌شد، یک نگاه خاصی در چشمانش بود. دلم ریخت، فهمیدم نگاه آخر است.
نحوه شهادت
این‌گونه که تعریف می‌کردند، یک‌هفته‌ای به بوکان اعزام‌شده بودند. دوستانش که نتوانسته بودند بروند مرخصی، ناراحت بودند. مهدی هم حسابی دوستانش را خندانده بود. همان شب، ساعت هشت و سی دقیقه، توسط نیروهای کومله به پادگان حمله می‌شود. مهدی و چند نفر دیگر با اسلحه می‌روند بیرون تا از پادگان دفاع کنند. ابتدا یک تیر به ساق پایش، یکی به کتفش و نهایتاً یک تیر به قلبش می‌خورد. بااین‌حال سعی می‌کند خود را کشان‌کشان به عقب بکشد که یکی از نیروهای دشمن با قنداق اسلحه به سرش می‌کوبد که سرش آسیب زیادی می‌بیند و شهید می‌شود.
خبر شهادت
یک هفته که از شهادت مهدی گذشته بود، آمدند به ما خبر بدهند. هیچ‌کداممان خانه نبودیم. وقتی برگشتیم، همه به ما نگاه می‌کردند. برایمان تعجب‌آور بود. وقتی از همسایه‌ها پرس‌وجو کردیم، گفتند: گویا مهدی زخمی شده و بیمارستان است. ما که برای پرس‌وجو به بیمارستان رفتیم، گفتند: چنین زخمی‌ای نداریم. همه ما هم خوشحال شدیم که اتفاقی برای مهدی نیفتاده است اما چند ساعت بعد، یک آقایی آمد خانه ما، لباس فرم تنش بود، گفت: مهدی در درگیری زخمی شده؛ که برادر و شوهرم رفتند پرس‌وجو که معلوم شد مهدی شهید شده است.
خواب دیدم شهید شده‌ای
چهار روز قبل از شهید شدن مهدی، خوابش را دیدم. دورتادورش پر از کبوتر بود. به من گفت: جای من خوب است، نگران نباشید. ولی من نگران بودم که اتفاقی بیفتد.
حضورش را در زندگی حس می‌کنی؟
همیشه احساسش می‌کنم. هر وقت مشکلی برایم پیش می‌آید، روح مهدی را قسم می‌خورم و زود هم جواب می‌گیرم و آرام می‌شوم.
 

شهدا مرتبط :

شهید مهدی محمدی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی