خاطره گویی سردار رهام بخش حبیبی در محضر رهبر معظم انقلاب

خاطره گویی سردار رهام بخش حبیبی در محضر رهبر معظم انقلاب

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 18 مهر 1397 ساعت 16:38

در هفته دفاع مقدس سردار معاون هماهنگ کننده مرزبانی 2 خاطره در محضر مقام معظمرهبری بیان نمودند که به مناسبت هفته ناجا منتشر می گردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

بنده شانزده ساله بودم که خداوند توفیق داد که با فرمانده خودم حاج علی فضلی به جبهه اعزام شدیم در سال 1360 برگشتیم به گچساران، من اهل شهرستان باشت از استان کهگیوله و بویراحمد هستم. برگشتیم برای امتحانات دبیرستان که زمزمه شد اواخر شهریور عملیات هست من هم به خاطر اینکه قبلا در فیاضیه حضور داشتم احضار شدم و در آبادان سازماندهی شدم. بعد از سازماندهی یک اسلحه ژ3 به من دادند اسمم را روی بند اسلحه نوشتم. هنگام حرکت عزیزی آمد و به من گفت که برادر من با آر پی جی نمی‌تونم کار کنم من اسلحه خودم رو با ایشون عوض کردم و اومدیم پیش فرمانده خودمون شهید عیسی پناهی که خداوند رحمتشون کنه که در همون عملیات شهید شدن اونجا سازماندهی شدیم و ما رو برگردوندند به مدت سه شب پشت سر هم هر شب می‌گفتن عملیاته که ستون پنجم به عراقی ها خبر میده و چون نیرو های خودی متوجه این مسئله شده بودند عملیات رو به تاخیر انداختند و باعث شد که عراقی ها فریب بخورند. که در یک شب حدود دوازده شب نیروها رو جمع کردند و گفتند که امشب عملیات است.

ما در پنجاه متری نیروهای عراقی بودیم که فرمانده چند قدم رفت به جلو تر و برگشت که گفتند که اولین شلیک رو به توپ 106 که مستقر هست بزن که بچه ها رو قیچی نکنه.

من و بی سیمچی رفتیم به چند متری سنگر که بعد از چند لحظه بی سیم چی گفت که رمز عملیات رو گفتند بلند شدم و به سمتی که فرمانده اعلام کرده بود شلیک کردم و بعد چون هیجانی شده بودم نعره ای زدم و اسلحه رو دادم به بی سیم چی که موشک بذاره و من سه تا نارنجک به سه جهت پرت کردم و آر پی جی دوم که به دستم رسید آتش بسیار سنگین شده بود. من دیدم یک عراقی با تیر بار به سمت سنگر می‌ره که به سمتش شلیک کردم و دیگه بچه ها به من رسیدن من اسلحه خودم رو دادم به کمکی و اسلحه کلاشی که دستش بود رو از دستش گرفتم بعد از کمی حرکت رفتم جلو و به صورت ناگهانی دیدم که یک عراقی در فاصله سه متری من هست که هر دو به سمت هم قصد تیر اندازی داشتیم که من متوجه شدم اسلحم خالیه و اون به محض اینکه قصد داشت تیراندازی کنه تیربارچی ما که بالای یکی از سنگر ها بود ایشون رو هدف قرار میده .

من هم یه نفسی تازه کردم و خشاب رو عوض کردم و حدود یک ساعت بعد از خاکریز دوم به سمت ما تیر اندازی کرد و بعد از پاسخ تیر اندازی ما چند ثانیه ساکت شد که ما فکر کردیم زدیمش خواستیم بریم جلو که مجدد شروع به تیراندازی کرد که من سنگرشو دور زدم و یه نارنجک انداختم داخل سنگر و بعد انفجار اومد بیرون و خواست تسلیم بشه و گفت دخیلک من هم نمی‌دونستم معنیش چیه و همون لحظه یه گلوله بهش زدم بچه ها گفتن چرا زدیش گفتم نمی‌دونستم چی گفت. وقتی بعد از خاکریز رفتیم داخل کانال یه نارنجک سمت راست من منفجر شد و من افتادم داخل کانال . همرزمانم فکر کردند شهید شدم و حتی بالای سرمم بودن که گفتن برادر حبیبی شهید شده و رفتن تا اینکه یکی از عراقی ها بالای سنگر بود که یکی از نیروهای خودی با تیر میزننش و اون از بالای سنگ میفته توی کانال و روی من که باعث میشه صدای من در بیاد چند تا صدا زدم که نیروهای خودی اومدن کمکم و پانسمان کردن جای ترکش ها رو و رفتن و بعد هم برگشتیم عقب و وقتی که رفتیم ماهشهر یکی از پاسداران منو دید اومد تو بغلم و گریه می‌کرد من تعجب کردم و گفتم چیزی نشده چند تا ترکش کوچیکه حالم خوبه چرا گریه می کنی ؟

گفت به خاطر این نیست ما یه اسلحه پیدا کردیم که اسم تو روش نوشته بود و کنارشم فقط چند تکه گوشت مونده بود که جمعش شد یه پلاستیک ما فکر کردیم که تو شهید شدی و اونا رو فرستادیم عقب تا به خانواده ات اطلاع بدهند که ازشون خواستم زودتر برن اطلاع بدن که من حالم خوبه.

خطاب به حضرت آقا :

شما همیشه به فرزندان خودتون لطف داشتید بنده می‌خواهم این رو خدمتتون عرض کنم که بنده از اول جنگ تا آتش بس یا در بیمارستان ها بودم یا در جبهه جنگ و هشتاد ترکش به یادگار از جنگ دارم و الان هم جنگ دفاع مقدس ادامه داره مخصوصا در مرز ها . بنده مرزبان هستم و سه سال هم فرمانده سیستان و بلوچستان بودم.

خاطره دیگری از زمان فرماندهی مرزبانی سیستان و بلوچستان

ابتدا عرض ادب کنم از همسرم که در جمع حضور دارن که بسیار کمکم کردن زمانی که من در منزل به خاطر ترکش و تیرها درد می‌کشیدم ایشون پای بنده رو با چادر نمازش می‌بست و هنگامی هم که دستور رسید که به سیستان منتقل شم هم بدون هیچ حرفی با وجود همه مشکلاتش اومد همراه من . این است که می‌گن پشت هر مردی موفقی یک زن بزرگ وجود داره.

24رمضان 1394   ساعت 11 شب خواستم افطاری بخورم که چون حالم خوب نبود فقط یک چایی نبات خوردم که اطلاع دادن سه نفر مسلح با کوله های بزرگ وارد خاک ایران شدند از دیده بان ها خواستم که درگیر نشن و فقط اجازه ندن که اونا از مرز خارج بشن که بعد از چند دقیقه اطلاع دادن دو واحد از نیروها درگیر شدن و درگیری شدیده و من وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم دیدم که شدت تیر اندازی زیاده و تعدادی گلوله هم به اطراف من به زمین خورد بعد از بررسی متوجه شدم که اونها سه نفرند که چون می‌خواستن فرار کنن و به پاکستان بروند زخمی شده بودند و هم از کوله پشتی ها فاصله گرفته بودند و زمینگیر شده بودند .

جلو تر رفتم که دیدم یکی از سربازا گفت که جناب توحیدی نسب شهید شده که ایشون فرمانده ادوات و آموزش ما بودند و مرد بسیار بزرگی بودند که صبح دیدیم که اونا مجهز به یک اسلحه برنو دوربین دار دید در شب متعلق به عبدالمالک ریگی بودند که با همون همکارمون رو شهید کردند  . خوشا به سعادتش

درگیری زمان زیادی طول کشید که به سردار رضایی گزارش دادم . مقداری رو به جلو حرکت کردیم که دیگه موقع نماز صبح شده بود چوم ماه مبارک رمضان بوداز بچه ها مقداری آب خواستم که قبل از اذان بخورم که یک قمقمه آب به من دادن که خیلی طعم بدی داشت بعد وضو گرفتم ویک چفیه بزرگی داشتم پهن کردم و نماز خوندم و بعد از بچه ها هم خواستم نمازشونو بخونند.

منطقه درگیری کویر صاف بود بدون نا همواری . دراز کشیدیم و با پشت پوتین ها مقداری خاک جمع کردیم که بتونیم پشت اون پناه بگیریم.

بعد صدا کردم که شما تیر اندازی نکنید با هم صحبت می‌کنیم اگر به نتیجه نرسیدیم مجدد درگیری رو شروع میکنیم شما در تیر رس مستقیم ما هستید و به سه گلوله هر سه شما رو میتونیم بزنیم . که اونا گفتن که تو خیلی پر رو هستی کی هستی ، معرفی کردم که من فرمانده سربازان هستم .

بعد از چند دقیقه گفتن که قبول می‌کنیم بیایید برای صحبت کردن که نقشه اون ها این بود که ما برای صحبت کردن بریم و بعد با گروگان گرفتن تعدادی از ما از مرز فرار کنن. من گفتم شما در محاصره ما هستید شما باید بیایید که مجدد بعد از چند دقیقه قبول کردن و باز هم نقشه کشیده بودن که یک نفر به صورت انتحاری برای صحبت کردن به سمت ما بیاد و بعد از اینکه به جمع ما نزدیک شد ما رو بزنه که در اعترافات فردای اون روزشون هم ثبت شده . اونها حدود 140بمب همراهشون داشتند که داخل کوله ها بود و دسترسی نداشتند به کوله ها به همین دلیل قصد زدن انتحاری رو داشتند .

وقتی که نفر به سمت ما اومد به بیست قدمی ما که رسید من وضعیت رو بررسی کردم دیدم دو نفر دیگه اسلحه هاشونو به سمت ما نشانه گرفتن وقتی طرف مقابل به نزدیکی من اومد من بلند شدم و خواستم به بهانه چک کردن انتحاری پشتش رو چک کنم که کنار گوشش گفتم خیلی نامردید. ما به وعده هامون عمل کردیم ولی شما اسلحه هاتونو نشونه گرفتید به سمت نیروهای من . بگم بزننشون؟؟ که ناگهان داد زد که دیگه شلیک نکنید و بعدا گفت که اون لحظه اصلا متوجه نشدم که چی کنار گوشم گفتی که من از همراهام خواستم شلیک نکنن. و تسلیم شدن

بچه ها خیلی عصبی بودن که ازشون خواستم به هیچ وجه خشونت به کار نبرن و هیچ کس حق نداره اونها رو بزنه اونها رو به مقر بردیم غذا دادیم و پانسمانشون کردیم و تصمم داشتیم که هر وقت سرحال شدند با اونها صحبت کنیم که ظهر روز بعد سردار رضایی تشریف آوردن و رفتن برای صحبت کردن با اون ها، یکی از اون افراد گفت که افراد شما از دیشب تا حالا صادقانه با ما برخورد کردند ولی ما فقط به اونها دروغ گفتیم.  داخل یکی از کوله های مشکی که همراه ما بود دو تا فلش مموری وجود داره که کل اطلاعات کارهای ما داخل اون هست از این به بعد با شما همکاری می‌کنیم. ما فریب خوردیم و نمیدونستیم که با چه کسانی مقابله می‌کردیم که بعد از دوسال که برای تهیه گزارش به زندان رفته بودند اذعان داشتن که صدای ما رو به بقیه برسونید که ما فریب خورده بودیم.

در جنگ اصطلاحی وجود داره به نام زمان طلایی که بین سه تا پنج ثانیه است یعنی اگر سه ثانیه سر بلند کردید برای تیر اندازی یا بررسی باید بعدش سریع دوباره سنگر گرفت.

متاسفانه دشمن داره تلاش میکنه این زمان طلایی رو از ما بگیره که دشمن زمان طلایی انقلاب ما رو فهمیده و داره سعی میکنه که اینو از ما بگیره که بر ما مسلط بشه .

وقت طلایی ما گوش به فرمان رهبری بودن و حضور در صحنه است که به کوری دشمنان ایران و اسلام ما نه وقتمون رو از دست میدیم بلکه محکم ایستادیم پشت آقا و رهبرمون که انشالله پرچم رو به دست امام زمان بسپاریم.

رفتن به جهاد نفس راهی است بزرگ                      از جبهه گریختن گناهی است بزرگ

ما بر سر پست انقالابیم اکنون                              خفتن بر سر پست اشتباهیست بزرگ

دیدگاه های شما :


  • ارسال شده توسط : عبداله چهارشنبه، 03 اردیبهشت 1399 ساعت 16:24
  • درود برشرفت سردار

  • ارسال شده توسط : ایرج پنجشنبه، 15 خرداد 1399 ساعت 03:04
  • سلام دوستان خداوند رحمت کند شهید توحیدی مرد شریفی وبا ایمانی بود
کدامنیتی