حلالم کن

حلالم کن

آخرین بروزرسانی : یکشنبه، 24 اسفند 1399 ساعت 15:45

شهید سفالگری که عاشقانه به دیدار خالق هستی پیوست. خالقی که اشرف مخلوقات را از خاک آفرید.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن احمدعلی به جامه در لاله جین به دنیا آمد. او در دوران جوانی به کار سفالگری مشغول بود. خیلی از دوران جوانی­اش نگذشته بود که برای دفاع از کشور به جبهه رفت. سرانجام هم در بهمن‌ماه 1367 در سقز کردستان به شهادت رسید. مزار متبرک این شهید در لاله جین همدان می‌باشد.

ویژگی‌های اخلاقی

اخلاقش خیلی خوب بود. باحوصله بود و به یاد ندارم عصبانیتش را دیده باشم. حواسش به اطرافیان بود. صله‌ی رحم را همیشه به‌جا می‌آورد و همیشه هم بقیه را به این کار توصیه می‌کرد. خیلی به من توجه می‌کرد و اگر چیزی می‌خواستم به زبان نمی‌آوردم، ولی احمدعلی همیشه از قلب من خبر داشت و بدون این‌که من بگویم آن چیز را برایم فراهم می‌کرد. به‌علاوه اهل هدیه­خریدن هم بود و خیلی وقت‌ها با این کار من را غافلگیر می‌کرد. انصافاً باسلیقه هم بود. زمانی که خانه‌مان را از پدرشوهرم جدا کردیم، بی‌خبر از من رفته بود برای خانه پرده و برای من پارچه خریده بود. البته حواسش به مدیریت مسائل مالی بود. پدر و مادرش برایش عزیز بودند. احترام خاصی برای آن‌ها قائل بود.

برنامه‌های معنوی

واجباتش را انجام می‌داد و نماز و روزه‌اش را همیشه به‌جا می‌آورد. خیلی اهل مسجدرفتن بود. قرآن هم می‌خواند. به نامحرم نگاه نمی‌کرد و در مورد ترک گناه به نامحرم همیشه تذکر می‌داد.

فعالیت‌ها

قبل از رفتن به جبهه کار می‌کرد. سفالگر بود و علاوه بر کار به ورزش هم علاقه داشت و کشتی کار می‌کرد.

ازدواج

از زمانی که ده سالم بود از من خوشش می‌آمد. دوازده سالم که بود نامزد شدیم، ولی چون سن من کم بود طول کشید تا عقد کنیم.

دوستان شهید

حضور ذهن ندارم. خیلی از دوستانش و همین‌طور پسرعموهایش شهید شدند.

امام (ره)

خیلی امام را دوست داشت، تا اسم ایشان را می‌شنید ذوق می‌کرد. اوایل ازدواجمان بود که امام آمد. آن زمان ما تلویزیون نداشتیم، اما عمویم که رو به روی ما زندگی می‌کرد تلویزیون داشت. احمدعلی به من گفت: «بیا برویم آنجا تلویزیون ببینیم.» من چون هنوز از طرف خانواده‌ی عمویم پاگشا نشده بودم خجالت می‌کشیدم بروم آنجا، اما به خاطر همسرم رفتیم. وقتی وارد خانه شدیم، دیدم خانه پر از آدم است. همه آمده بودند تلویزیون ببینند. در آخر خیلی از خانواده‌ی عمویم و همین‌طور از من تشکر کرد.

تلویزیون

آن زمان ما تلویزیون داشتیم، ولی بعضی از خانواده‌ها نداشتند. یک سریالی تلویزیون پخش می‌کرد که اسمش را به خاطر ندارم. احمدعلی رفته بود مسجد و یک آقایی که نابینا بود و فرزندان زیادی هم داشت در مسجد گفته بود: «ما تلویزیون نداریم.» همسرم هراسان آمد خانه و گفت: «فلانی تلویزیون ندارد.» امروز با یک حال ناراحتی گفت: «تلویزیون نداریم و امشب فلان فیلم را نشان می‌دهد که من خیلی ناراحت شدم.» بیا تلویزیون را ببریم. خانه‌ی آن‌ها با هم فیلم نگاه کنیم و زمانی که رفتیم خانه‌ی آن آقا، خانواده‌اش خیلی خوشحال شدند. زمانی که می‌خواستیم برگردیم، احمدعلی می‌خواست تلویزیون را همان‌جا بگذارد، اما آن‌قدر آن‌ها اصرار کردند که درنهایت آن را برگرداندیم خانه‌مان.»

اعزام

یکی از دفعاتی که می‌خواست به جبهه برود، من پابه‌ماه بودم. به او گفتم: «نرو، اگر من فردا حالم بد شد چکار کنم؟» گفت: «خدا بزرگ است.» آن زمان با برادرشوهرم در یک‌خانه زندگی می‌کردیم، گفتم: «اگر من نصف شب حالم بد شود خجالت می‌کشم که آن‌ها را صدا کنم.» احمدعلی گفت: «باشه، می‌روم شرایطم را می‌گویم. اگر قبول کردند نمی‌روم، اما به‌شرط این‌که اگر بعدش خواستم بروم جبهه رضایت دهی.» من هم قبول کردم، رفت صحبت کرد آن‌ها هم قبول کردند که کمی بیش­تر بماند.

خانواده‌ی شهدا

همیشه می‌گفت: «یاد شهدا را زنده نگه‌دار.» یکی از دوستانش شهید شده بود و خیلی به خانواده‌اش سر می‌زد. من گاهی اعتراض می‌کردم و می‌گفتم: «دختر بزرگ دارند، شاید دوست نداشته باشند بروی آنجا.» گفت: «اگر من نروم دلخور می‌شوند. باید بروم.» بیشتر اوقات باهم می‌رفتیم آنجا، گاهی حتی به آن‌ها کمک مالی هم می‌کرد.

حلالم کن

همیشه به من می‌گفت: «من را حلال کن، ببخشید که اذیتت کردم.» من هم می‌گفتم: «نه، تو اصلاً من را اذیت نکرده‌ای.»

خواب شهادت

قبل از این‌که شهید شود خواب دیدم شهید شده است و در خواب من را با خودش برد و جایش را به من نشان داد و به من گفت: «پدر و مادرم چون خیلی گریه می‌کنند جای من خیس است و نمی‌توانم بنشینم، اما چون تو گریه نکرد‌ه‌ای یک جای خشک دارم و می‌توانم آنجا بنشینم.» در خواب شروع به گریه کردم که احمد از خوابم بیدار کرد و گفت: «چی شده؟» هرچقدر اصرار کرد تا خوابم را برایش تعریف کنم قبول نکردم. وقتی‌که شهید شد یاد این خواب افتادم. برای همین برایش گریه نکردم. هرکس از من می­پرسید و تعجب می­کرد، خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم: «من برای این‌که جای خوبی داشته باشد برایش گریه نمی‌کنم.»

آخرین روز

زمانی که می‌خواست برود، مهمان داشتیم. یکم نشست، اما بعد گفت: «دیرم شده باید بروم.» زمانی که داشت می‌رفت چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. من با خودم گفتم: «نکند این آخرین دیدار باشد و دیگر برنگردد؟» چهل‌وپنج روز بعد خبر شهادتش را آوردند.

دل‌شوره

یک هفته قبل از شهادتش دل‌شوره گرفتم. شب بود که خواب دیدم برادرم با یک تفنگ بادی آمد خانه‌ی ما. می‌گفت: «یک پرنده هست، هر کاری می‌کنم نمی‌توانم آن را بزنم.» گفتم: «من می‌توانم.» تفنگ را به من داد من هم پرنده را زدم؛ بعدازاین خواب دل‌شوره‌ام شروع شد. به خودم می‌گفتم: «احمد شهید شده.» خیلی ناراحت بودم، ولی نمی‌توانستم به کسی چیزی بگویم.

خبر شهادت

زمانی که جبهه می‌رفت احتمال می‌دادم که شهید شود. ولی وقتی شهید شد، برای همه سخت بود که خبر شهادتش را به من بدهند. ما خیلی هم را دوست داشتیم. این را همه می‌دانستند. برای همین فکر می‌کردند اگر به من بگویند احمدعلی شهید شده ممکن است سکته کنم. پدرشوهرم برای این‌که دوتا بچه کوچک داشتم، دلش نیامده بود به من بگوید. برای همین عموی شوهرم آمد خانه‌ی ما و گفت: «عروس، مهمان‌داری. خانه را آماده کن.» گفتم: «چه کسی قرار است بیاید؟» گفت: «حالا شما آماده کن.» و رفت... یک‌دفعه برق‌ها رفت و من به‌سختی زغال آوردم و زیر کرسی گذاشتم و خانه را هم آماده کردم. مثل‌اینکه از طرف مسجد محله می‌خواستند از بلندگو اعلام کنند که فردا مراسم تشییع احمد است، ولی به آن‌ها گفته بودند این کار را نکنید، خانواده‌اش هنوز خبر ندارند. برای همین برق مسجد را قطع کرده بودند. شب، دوباره عموی شوهرم آمد خانه و به او گفتم: «شام اینجا باشید، او هم قبول کرد.» بعد از شام به من گفت: «دخترم تازه زایمان کرده، امشب تنهاست، برو پیشش تا تنها نماند.» من هم قبول کردم. بچه‌ها را آماده کردم و رفتم آنجا. تعدادی از اقوام ‌آنجا جمع شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. می‌خواستند اگر صدایی از بیرون آمد من متوجه نشوم. چند بار به من گفتند: «تو چرا نمی‌خندی؟» من هم گفتم: «خنده‌ام نمی‌آید، خیلی دل‌شوره داشتم.» به من گفتند: «برو حمام.» گفتم: «الان خسته‌ام، فردا می‌روم.» شب را همان‌جا خوابیدم. صبح که بیدارشدم، دیدم پسر بزرگم جایش را خیس کرده. خیلی عصبانی شدم که خانه‌ی مردم را نجس کرده، اما دخترعموی شوهرم گفت: «اشکال ندارد، فدای سرت.» بچه را بردم خانه‌ی پدرشوهرم. زمانی که به آنجا رسیدم، دکوراسیون خانه کاملاً عوض‌شده بود. رفتم بالا داخل یکی از اتاق‌ها دیدم پدرشوهرم عکس شوهرم را وسط اتاق گذاشته و دارد گریه می‌کند. دیدن این صحنه باعث شد شوک عصبی به من دست دهد. تمام بدنم خشک شد. نمی‌توانستم حرکت کنم. بچه بغلم بود و پدرشوهرم بچه را از من گرفت. بعداز آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. مراسم تشییعش خوب و باشکوه برگزار شد.

وصیت‌نامه

در وصیت‌نامه‌اش پس از دوازده امام به امام خمینی درود فرستاده بود و از من و فامیل حلالیت خواسته بود و سفارش فرزندانش را هم کرده بود.

دل‌تنگی

دل‌تنگ که می‌شوم کاری جز گریه­ کردن از دستم برنمی‌آید. در مورد حالم، زمانی که می‌روم سرمزارش اصلاً نمی‌توانم صحبت کنم.

حضور معنوی

حضورش را در خانه حس می‌کنم و با او حرف می‌زنم.

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی