تنها چیزی که برایم از مصطفی ماند

تنها چیزی که برایم از مصطفی ماند

آخرین بروزرسانی : دوشنبه، 27 بهمن 1399 ساعت 08:11

زمان قبل از انقلاب، در تظاهرات شرکت می‌کرد. علاوه بر آن‌هم کتاب و اعلامیه پخش می‌کرد. روی دیوارها هم شعار می‌نوشت. یک‌شب که آمد خانه، دیدم تمام لباسش خونی است.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید مدافع وطن مصطفی جمع آقابزرگ در تاریخ سی اردیبهشت 1339 در تهران به دنیا آمد. او تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. ایشان به‌عنوان سرباز در جبهه حضور یافت و سرانجام در بیست و پنجم دی 1365 در ایلام به شهادت رسید. خاطرات زیر نقل از خواهر شهید و برای اولین بار منتشر می گردد:

ویژگی‌های اخلاقی

برادرم مرد بسیار مهربان و دلسوزی بود. آن‌قدر دوست‌داشتنی بود که بعد از شهادتش احساس کردم نه‌فقط یک برادر بلکه پدر و عشقم را ازدست‌داده‌ام. ارادت بسیار زیادی هم نسبت به امام حسین داشت. نذر داشت تمام محرم را لباس مشکی بپوشد و همیشه در این ایام به مسجد می‌رفت. به پدر و مادرم هم خیلی احترام می‌گذاشت. زمانی که می‌خواست به جبهه برود، یک سالی از فوت پدرم می‌گذشت. قبل از رفتن برای پدرم سالگرد برگزار کرد و بعد رفت. در نامه‌هایی که می‌فرستاد، همیشه به من سفارش می‌کرد مراقب مادرم باشم.

قبل از انقلاب

در زمان قبل از انقلاب، در تظاهرات شرکت می‌کرد. علاوه بر آن‌هم کتاب و اعلامیه پخش می‌کرد. روی دیوارها هم شعار می‌نوشت. آن زمان درست یادم نیست، سوم راهنمایی بودم یا اول دبیرستان ولی یادم می‌آید چقدر نگرانی کشیدم. چون فعالیت‌هایش از برادران دیگرم بسیار بیشتر بود. یک‌شب که آمد خانه، دیدم تمام لباسش خونی است. وقتی دیدمش، شروع کردم به گریه و زاری، او هم سعی کرد من را آرام کند و گفت: به زخمی‌ها کمک کرده که لباسش خونی شده است.

دارو نیست

یک‌شب قبل از انقلاب بود حالم من خوب نبود. من را برد بیمارستان، دارو نداشتند. به‌جای سرم به من آب مقطر وصل کرده بودند. به خاطر حکومت‌نظامی نمی‌شد رفت بیرون و دارو گرفت، بیمارستان را گذاشته بود روی سرش و می‌گفت: حال خواهرم بد است، دهانش دارد کج می‌شود. چرا کاری نمی‌کنید؟ آخر هم گفتند: اگر جرئت داری خودت برو دارو را بگیر. او هم باوجود حکومت‌نظامی رفت. هرچقدر گفتم نرو تیر می‌خوری گوش نکرد.

شاید در خواب‌هایم دیدمت

 مصطفی به‌عنوان سرباز به جبهه رفت. آخرین باری که رفت، بعد از مدتی خبری از او نبود. من و مادرم چشم‌انتظار خبری بودیم ولی حتی خبر شهادت یا اسارتی هم در کار نبود. گفتند یا مفقودالاثر شده یا اسیر. فیلم‌هایی که از اسرا گرفته‌شده بود را دیدم. دریکی از این فیلم‌ها، مصطفی را دیدم؛ اما بعد از بازگشت اسرا خبری از او به دست ما نرسید. حتی در سال 82 من فکر می‌کردم اسیرهای زندان مخفی آزاد بشوند و مصطفی برمی‌گردد؛ اما اثری از او نبود و به‌عنوان شهید گمنام ثبت شد. تنها چیزی که برایم از مصطفی ماند در خواب دیدن‌هایش است.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی