بچه‌ی با درک و شعور بالا

بچه‌ی با درک و شعور بالا

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 01 تیر 1401 ساعت 11:35

درک و شعور وجه تمایز اشخاص با یکدیگر است و ارتباطی به سِن و مَدرک ندارد؛ حتی گاهی اوقات ممکن است فردی با سِن بسیار کم نسبت به شخصی که سِن بالایی دارد؛ درک و شعورش بالاتر باشد. آدم‌ها با نوع سخن و رفتار و درک و شعورشان و نه با چیز دیگر سنجیده می‌شوند. شخص با درک و شعور سعی می‌کند؛ در مواقعی که خطایی از کسی می‌بیند یا اتفاقی می‌افتد؛ چشم پوشی کند یا با راهنمایی سازنده و ملایم طرف مقابل را متوجه اشتباهش سازد؛ اما در مقابل آن شخصی که این‌گونه نیست؛ برخلاف آن عمل می‌نماید و شخصیت خویش را نشان می‌دهد. بنابراین درک و شعور ارتباطی با مَدرک و سِن ندارد. اگر چه مدت زمانی است که از شهادتش می‌گذرد؛ اما به رسم ادب و به همین بهانه به سراغ خواهر شهید بزرگوار رفتیم تا در این‌باره بیشتر بشنویم و ایشان چنین می‌گفت: «با این‌که بچه‌ بود و زیاد تحصیل نکرده بود؛ ولی درک و شعور خیلی بالایی داشت.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید مدافع وطن عبدالله رحیمی  در سال 1347 یا 1348 در جیرفت دیده به جهان گشود  و در سیرجان به شهادت رسید که سی و چهار سال از آن زمان می‌گذرد. در مورد تاریخ شهادت و مکان و نحوه‌ی شهادت اطلاعاتی در دسترس نیست.

تعداد خواهر، برادر، تحصیلات، وضعیت تأهل، شغل و ورزش

دو خواهر و دو برادر داشت؛ تا پنجم ابتدایی درس خواند و مجرد و بچه بود؛ کمک پدرم در عشایر بود و در روستا که باغ داشتند؛ زیاد به پدرم و همه‌ی خانواده‌مان کمک می‌کرد و به بچه‌ها می‌گفت: «باید آدم هر چی پدرش می‌گوید؛ گوش به حرفش بدهد.» به پدرم در کشاورزی کمک می‌کرد. به ورزش علاقه داشت هر وقت که در شهر بود. به والیبال هم علاقه داشت

دوستان شهید

همشهریمان نبود؛ غریب بود و نمی‌دانم.

فعالیت

پرتلاش و پُرفعالیت بود؛ به پدر و مادرم خیلی احترام می‌گذاشت؛ به برادرهایم همیشه می‌گفت؛ باید به بزرگتر به پدر و مادرت زیاد احترام‌ بگذارید.» با مردم خیلی زیاد خوب بود و همه‌ی مردم او را خیلی دوست داشتند؛ همین الآن هم هر وقت او را به یاد می‌آورند.

خصوصیات اخلاقی

اصلا قابل گفتن نیست؛ با حالی که بچه بود. خانواده‌ی ما می‌گفتند. شاید این بچه در مقابل پدرش خیلی می‌دیدند و به پدرم می‌گفتند. خیلی بچه‌ی پر فکر و خیلی فعال و خیلی قدرتمند بود؛ در بچگی از هیچ چیزی ترس و وحشت نداشت.

علاقه‌ی به امام (ره)

من حدود ده یا دوازده سال با برادرم اختلاف سن دارم.  فکر کنم من در کلاس دوم بودم؛ منزل ما در روستا بود من را به شهر آورد تا درس بخوانم. بعد گریه می‌کردم؛ به نزدم می‌آمد و می‌گفت: «خواهر گریه نکن؛ من خانه‌ی خواهرم هستم.» باز این‌جا بود؛ ولی گریه می‌کردم. گفت: «گریه نکن. من اگر رفتم‌ برگشتم؛ خودم می‌آیم خانه می‌گیرم‌؛ خواهرم را کنارم می‌برم.»

احترام به پدر و مادر

این‌قدر خوب بود! نامه نوشته بود: پدر من وقتی بیایم خاک پایت می‌شوم؛ پایت را زیارت می‌کنم؛‌ اگر آمدم زنده برگشتم.» نامه‌هایش را هر کس می‌خواند؛ گریه می‌کرد و فقط در رابطه با پدر و مادرم بود و نوشته بود: «مادر برایم زحمت کشیدی دوستت دارم؛ بیایم قدر محبت هایی کارهایی که برایم انجام دادی جبران می‌کنم.» برای برادرهایم نامه نوشته بود: «شما مثلا به پدر و مادر ما احترام باید بگذاریی.» در نامه‌هایش از پدر و مادر کلا نوشته بود و خوب بود هر چه که پدرم می‌گفت و اگر هم چیز بود؛ در مقابل آن اصلا سخنی نمی‌گفت و می‌گفت: «چشم هر چی شما بفرمایید.»

کمک‌ در امور منزل

کلا در اختیار خانواده بود؛ اگر برادرم و بقیه کاری انجام نمی‌دادند؛ این‌ها را به کارشان می‌گرفت و تشویقشان می‌کرد و حتی می‌گفت: «من برگردم کل کارهای خانواده  و امکانات را برایتان انجام می‌دهم.» ما در روستا بودیم و گفت: «بیایم شهر می‌آیم؛ امکانات برایتان تهیه می‌کنم به شهر می‌برمتان.»

فرایض دینی

نماز می‌خواند. من آن موقع خیلی بچه بودم، در روستا بودیم و مسجد نبود؛ ولی وقتی‌که به شهر می‌رفت، به مسجد می‌رفت. منزل ما آن موقع در روستا بود و در شهر نبود.

در ماه رمضان

به ما می‌گفت: «وقتی به سن تکلیف رسیدین، باید نماز بخوانید، روزه بگیرید.» در خانواده‌ی ما همان بود از همه چیز با این‌که بچه‌ بود و زیاد تحصیل نکرده بود؛ ولی درک و شعور خیلی بالایی داشت؛ همه‌ی مردم که او را می‌دیدند، تعجب می‌کردند که پسر فلانی است. 

در ماه محرم

در محله بود؛ هر کسی یک شب روضه می‌گرفت. برادرم در  همان مراسمات هم شرکت می‌کرد.

اهمیت به حجاب

خیلی خودم که رعایت می‌کردم. دختر خاله‌ای که داشتم؛ کلا از این برادرم حساب می‌برد و یک ذره از مویشان دیده نمی‌شد. جایی رفتاری داشت؛ همه از او حساب می‌بردند. آن موقع‌ها برای ما تعریف می‌کرد و می‌گفت: «یک ذره مویمان بیرون بوده؛ یا چیز بوده» سریع می‌گفت: «این کار را نباید انجام‌ بدهی؛ تو مثل خواهرم هستی.»

شجاعت

مثلا در یک زمان اگر دعوایی چیزی می‌شد؛ این خیلی بین گیری و این چیزها می‌کرد و می‌گفت: «اگر خاطره چیزی داشتم؛‌ هیچ کس قدرت و نیرویی هم داشت هیچکس باهاش در مقابلش رو در رو خیلی در نمی‌آمد.» من هم در مقابل آن من بچه هستم و با شهید خیلی تفاوت سینی داشتم.

مال حرام و حلال

ما کلا خانواده در این چیزها نیستیم؛ آن برادرم هم کلا متوجه شده بود. این‌طوری نیستیم. اگر جایی جلسه‌ی روضه‌خوانی و سفره و دعایی یا چیزی بود؛ کلا حاضر و با مردم بود

مهمان‌نواز

خیلی اصلا غریبه من معلم برادرم بود و بعد به دبستان آمد و از من پرسید که با فلانی چه نسبتی دارم. گفتم: «برادرم هست.» خیلی می‌گفت: «من این بچه را این‌قدر دوست داشتم! همیشه در کنارم باشه؛ این سر کلاسم بوده از این بچه لذت می‌بردم.» اصلا روشن فکر یا هر چیزی که با او می‌گفتید؛ اصلا روحیه‌اش باز و بچه‌ی خوبی بود؛ چرا وقتی‌که به خانه‌ی عمویم رفته بود گفت بود: «من می‌دانم که بروم؛ دیگه بر نمی‌گردم.» این‌که متوجه شده باشد و سخنش به حقیقت پیوست.

کمک به دیگران

اگر در توانش بود، کمک می‌کرد. چون پدرم آن موقع از بین عموهایم وضعیتش بهتر از دیگران بود. اگر کسی برای چیزی می‌آمد؛ اگر پدرم می‌گفت: «نه پدر بده؛ به من جبران می‌کنم؛ فلان می‌کنم.» پدرم را شرمنده می‌کرد که آن کارش را انجام بدهد. عشایر بود و کسی که می‌آمد اگر چیزی می‌خواست؛ حتما اجازه نمی‌داد که دست خالی برگردد.

آرزوها

آرزو دارم که بروم و برگردم؛ ماشین و خانه بخرم؛ پدر و مادرم را از کار زندگی راحت کنم؛ زحمت نکشند؛ خودم بیایم‌ کار آن‌ها را انجام بدهم؛ به خواهر و برادر هایم رسیدگی کنم. آرزویی شهادت هم داشت و انگار که آگاه بشود. می‌گفت: «زنده نمی‌مانم.»‌ به منزل عمویم که رفته بود. گفته بود: «من دیگه خداحافظی آخری دارم می‌کنم.»

حال و هوای روزهای آخر

روزهای آخر یک خواهر زاده‌ای داشتم که به رحمت خدا رفته بود؛ بعد در نامه‌هایش نوشته بود که خیلی گریه کرده بود. چهل یا پنجاه روز قبل از شهادتش به مرخصی آمده بود؛ روحیه‌اش کلا مهربان باز و شاد بود؛ بعد همین‌طور با خنده می‌گفت: «من دیگه نیستم‌.» گفتم: «چرا این‌قدر می‌خندی! شاد هستی؟» گفت: «من می‌فهمم دیگه می‌روم بر نمی‌گردم؛ خداحافظی آخری.»

لحظه‌ی آخر

هر مادری بالآخره نگران بچه‌اش است؛ وقتی‌که می‌رود و می‌آید و کلا یکسره گریه می‌کرد.

خبر شهادت

فکر کنم همان زمان که به شهادت رسیده بود؛ زنگ زدند و نمی‌دانم از روی تلفن یا مدرکی که در جیبش بود و نمی‌دانم عمویم یا پسر عمویم زنگ زد و به خانواده خبر داد.

مراسم تشییع پیکر

شلوغ بود.

خواب شهید

خودم نه یادم نمی‌آید که کسی تعریف کند. فقط پدرم گفت پدرم گفت: «خواب دیدم آمده دستم را بوسیده بعد گفته:" من را ببخش اگر از دست من بدی چیزی دیدی من را ببخش."»

روزهای دلتنگی

وقتی‌که به یادشان می‌آید. مادرم همیشه شام‌ و ناهار همین‌طور روز و شب تکرار می‌کند که این فرش چرا این‌جا است؟ این‌جا نمازها چرا چیز شدند؛ مادرم کلا به فکر بچه‌اش است و وقتی‌که دلم می‌گیرد؛ کلا به یاد  او می‌افتم.

احساس سر مزار

بله من هر لحظه همین جا نزدیک هستیم و من هر لحظه و هر وقت که دلتنگ می‌شوم؛ به بهشت زهرا می‌روم و احساس می‌کنم که در کنارم است.

حضور و برکت معنوی شهید

همه پدر و مادرم می‌گویند. الآن چند سال است که هوشیاری خیلی ندارند؛ در کارهایم گشایش می‌شود.

تأثیر شهادت

نماز و روزه  و کمک به فقیران راهش ادامه دادیم.

الگو

بچه‌ی فعالی باشید؛ گوش به سخن پدر و مادرت بدهید؛ کمک به پدر و مادرتان بکنیید؛ نماز بخوانید؛ روزه بگیرید و بالآخره در زندگیت موفق باشید.

 

 

 

دیدگاه های شما :


کدامنیتی