برای امنیت و جاودانگی

برای امنیت و جاودانگی

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 01 مهر 1400 ساعت 11:49

در رگ‌های برادرم خونی جاری بود مثل خون همه شهدا، مثل خون من، تو، ما و همه انسان‌ها، اما خونش را داد تا این مرزوبوم جاودانه شود.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا؛ شهید جهانبخش بیابانی ایده­لو در سال 1342 در تبریز به دنیا آمد. سیکلش را که گرفت به سربازی رفت و بعد وارد نیروی انتظامی شد. او در دی‌ماه 1363 براثر اصابت ترکش از ناحیه سر به شهادت رسید.

در ادامه با خواهر ایشان، خانم مهربان بیابانی، مصاحبه‌ای کردیم.

کودکی و نوجوانی

جهانبخش سال ۴۲ در تبریز متولد شد. تحصیلاتش را تا سیکل ادامه داد. اهل ورزش بود و به فوتبال علاقه داشت. اهل مسجد و بسیج هم بود و در راهپیمایی‌ها، باوجود مخالفت مادرم، حضور فعال داشت. ما زمین کشاورزی هم داشتیم و در کنار درس، کشاورزی می‌کرد. سیب‌های باغ را جمع می‌کرد و می‌فروخت‌. پر جنب‌وجوش بود و بیکار نمی‌ماند.

مادرم با سربازی­رفتن برادرم هم مخالف بود. چون پدرم سال ۵۷ فوت کرده بود و برادرم سرپرستی ما را به عهده داشت؛ اما برادرم اصرار می‌کرد که سربازي برود. مي‌گفت: «حتی اگر سربازی من تمام شود، بازهم در جبهه می‌مانم تا از وطنم دفاع کنم. خون من از خون شهدایی که در بهشت‌زهرا خوابیده‌اند، رنگین‌تر نیست. اگر به بهشت‌زهرا بروید و مادران شهدا را ببینید خودتان مرا به رفتن ترغیب خواهید کرد.»

خصوصیات اخلاقی

برادرم بسیار خوش‌اخلاق بود و همیشه با من با مهربانی رفتار می‌کرد. با توجه به اينكه من چند سال از او کوچک­تر بودم، هیچ‌گاه با من تند نشد.

وضع مالی ما چندان خوب نبود، ولی بااین‌حال جهانبخش به محرومان کمک می‌کرد. وقتی به تهران آمدیم، خانه‌ای اجاره کردیم. در کوچه ما پیرزنی زندگی می‌کرد، هرگاه برادرم برای خانه ما خرید می‌کرد، برای او هم خرید می‌کرد و روزی دو بار به او سر می‌زد.

به پدر و مادرم بسیار احترام می‌گذاشت. از نوجوانی به نماز اول وقت و روزه مقید بود و به حلال و حرام درآمدش اهمیت می‌داد.

باید برم

زمستان سردی بود و برادرم سرما خورده بود. دکتر به او یک هفته مرخصی داده بود تا استراحت کند اما به مادرم گفت: «من نمی‌خواهم استراحت کنم و باید برگردم.» و با اصرار زیاد او نهایتاً مادرم به رفتنش راضی شد.

یک روز قبل از آن‌که خبر شهادت برادرم را برای ما بیاورند، مادرم خواب دید که گوسفندی را به درخت حیاط بسته‌ایم و آن را نذر حضرت ابوالفضل العباس (علیه­السلام) کرده­ایم.

شهادت

زمستان سال ۶۳ بود. سرمای هوا با خبر شهادت برادرم استخوان­سوزتر شد. ۲۴ دی‌ماه بود که برادرم در آبادان از ناحیه سر، مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به شهادت رسید.

ازآنجایی‌که اطلاع نداشتند مادرم ساکن تهران است، جنازه‌اش را به روستای سراب برده بودند. یک‌شب در مسجد آنجا مانده بود و بعد با بالگرد به تهران منتقل شد.

مراسم تشییع پیکرش بسیار باشکوه برگزار شد.

وقتی بعد از شهادتش وصیت‌نامه‌اش را پیدا کردیم، ما را به دیدار مادران شهدا توصیه کرده بود و درزمینه­ رعایت حجاب سفارش کرده بود و متذکر شده بود که اگر من شهید شدم برايم گریه نکنید و مبادا دشمن را شاد نکنید.

این روزها دل‌تنگی‌هایم را با عکس برادرم بازگو می‌کنم. هر وقت به مسئله‌ای برمی‌خورم با او در میان می‌گذارم و یقین دارم حل می‌شود. اهل تجملات نیستم، ولی به یمن حضور برادرم در زندگی­ام، هیچ‌وقت کم و کسری نداشته ­ام.

دیدگاه های شما :


کدامنیتی