آرزویش شهادت بود

آرزویش شهادت بود

آخرین بروزرسانی : چهارشنبه، 21 اردیبهشت 1401 ساعت 16:36

شهادت بالاترین و والاترین هدیه‌ای است از طرف خداوند برای بندگان برگزیده و صالحش، شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود و کسی که آرزوی شهادت دارد بدون شک شخصی است که بهترین اخلاق و رفتار را دارد و پایان زندگی‌اش با شهادت مزین شده است. شهید بزرگوار جواد سروانی پیر نیز آرزوی شهادت داشت و با اخلاق و رفتار نیکویش خداوند او را لایق شهادت دانست و به درجه رفیع شهادت نائل شد و مانند مولایش امام حسین (ع) به شهادت رسید چنانچه پدرش می‌گوید: جواد در آن ظهر مثل صحرای کربلا همانطوری که خودش نیز دوست داشت و مانند آقا امام حسین (ع) در آن هوای گرم و با لب تشنه به شهادت رسید و پیکرش زیر آفتاب سوزان در بلوچستان مانده بود.

به گزارش پایگاه خبری شهدای ناجا، جواد سروانی پیر در سال 1366 در استان سیستان و بلوچستان در شهر زابل روستای صادق‌ در زادگاه اجدادی خود به دنیا آمد و در تاریخ 1396/2/16 براثر درگیری با اشرار و سوخت کش‌ها در شهرستان خارک در جاده سراوان به شهادت رسید و در گلزار شهدای شهر زابل به خاک سپرده شد.

 

** علت شهادت

در درگیری با اشرار و سوخت‌کش‌ها به شهادت رسید. در حال ماموریت بود در حال برگشت بودند که به آنها اعلام می‌کنند که یک ماشین پر از اسلحه و مهمات وارد خاک ایران شده و در کویر است و قصد دارد به زاهدان بیاید.

در جاده بودند و کمین می‌زنند ولی پیدایشان نمی‌کنند و در راه بازگشت ماشینی که 11 تن سوخت داشته است، به او ایست می‌دهند که توجهی نمی‌کند و بالاخره بعد از نگه داشتن هم با همان ماشین با همان بار ماشین آنها را به شهادت رسانده بودند.

در آن ظهر مثل صحرای کربلا همانطوری که خودش نیز دوست داشت و مانند آقا امام حسین (ع) در آن هوای گرم و با لب تشنه به شهادت رسید و پیکرش زیر آفتاب سوزان در بلوچستان مانده بود.

 

** محل شهادت

در شهرستان خارک در جاده سراوان.

 

** محل دفن شهید

شهر زابل گلزار شهدا

 

** وضعیت تأهل

متاهل

 

** تعداد فرزندان شهید

دو تا پسر یکی 10 ماهش بود و دیگری هنوز به دنیا نیامده بود وهمسرش باردار بود که بعد از شهادتش به دنیا آمد.

 

**تعداد خواهر و برادر

دو تا خواهر و سه تا برادر

 

** تحصیلات شهید

دوران دبستان درهمان محل خودمان بود. راهنمایی‌اش در ولیعصر قائم‌آباد و دوران دبیرستانش در زاهدان و بعد دانشگاهش هم دانشگاه آزاد شهرستان خاش، در رشته مدیریت دولتی که می‌خواست لیسانس بگیرد که دو تا درس آخریش ماند که به شهادت رسید.

 

** ورزش

باشگاه می‌رفت و وزنه‌برداری می‌کرد و زیبایی اندام کار می‌کرد.

 

** خصوصیات اخلاقی

درست است که فرزند خوب و بد ندارد، ولی جواد بهترین فرزندم بود چون از بچگی آرام، متین و ساکت بود حتی از زمان کودکی‌اش در کارها به من کمک می‌کرد حتی درس می‌خواند و بعد هم به قدرت پروردگار از بس علاقه داشت به ائمه اطهار یه مداح درجه یک کامل از آب درآمد. یک هیئتی تشکیل داد جزء هیئت مرکزی زابل بود که الان همه دوستانش هستند و در همه جا روضه اهل بیت میخواند و هم مداحی و مدیحه‌سرایی می‌کرد که حتی نمازهای عید فطر و عید قربان را به جماعت برای ما برگزار می‌کرد.

 

** احترام به پدر مادر

به قدری مقید بود، به قدری احترام می‌گذاشت تا زمانی که من یا مادرش یا بزرگتری نشسته بود اصلا پایش را دراز نمی‌کرد، اینقدر مودب می‌نشست و همیشه در هر جایی که بود به فکر ما بود. حتی در زمان کودکی تا زمان شهادتش هر روز زنگ می‌زد به مادرش احوال مادرش رو می‌پرسید و احوال من را می‌پرسید. اگر کاری داشت با من صحبتش را می‌کرد.

 

** خاطره

جواد در هر مرحله‌ای آنقدر کمک پنهانی انجام می‌داد، چه مالی، چه کاری. ما درجریان نبودیم و بعد از شهادتش فهمیدیم که زمانی که درس می‌خواند به ما کمک می‌کرده است طوری بوده که ما نمی‌شناختیم.

 از ادب و احترامش همیشه در فکرم است. اکثر موقع‌ها من متوجه نبودم یا کمکی می‌خواستم می‌دیدم یک پولی هم در جیب من گذاشته است. بعد از مدتی که لباسم را می‌پوشیدم، می‌دیدم پول داخل جیبم است. آخرش به من می‌گفت من آن پول را گذاشتم. غیر مستقیم به من کمک می‌کرد چون رویش نمیشد.

همیشه پنهانی کارش را انجام می‌داد مثل مولا علی (ع). حتی بعد از شهادتش اکثرا اشخاصی می‌آمدند و با شیون و داد و فریاد گریه می‌کردند ما نمی‌شناختیم که هستند، بعدا که میپرسیدیم می‌گفتند ما کسانی هستیم که شهید به آنها کمک می‌کرد یا به آنها سر می‌زد یا احوالشان را می‌پرسید.

حتی در دوران دبستانش که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم یک روز در راه مدرسه دوستش کتاب‌هایش در آب افتاده بود. از همان مسیر به خانه برگشت کتاب‌ها و دفترهایش را با چراغ خانه خشک کرد، تکمیل و آماده کرد و بعد در کیفش گذاشت و گفت بیا با هم برویم اگر تو اینطور دیر به مدرسه بروی و معلم بگوید که کجا بودی من توضیح می‌دهم. به مدرسه رفته بودند  و به معلم ماجرا را تعریف کرده بود که کتاب‌های او در آب افتاده بود و من هم به او کمک کردم و دیر به مدرسه رسیدیم.

هیچ زمانی از یادم نمی‌رود که این بچه به این سن و سال این همه درک داشته باشد.

 

** خواب شهید

بیشتر موقع‌ها می‌بینم. هروقت به خواب من یا مادرش می‌آید، می‌گوید بابا جای من خوب است، هیچ وقت نگران من نباشید. چون من خودم سی ساله رئیس شورا هستم از همان اول انقلاب تا الان در خدمت انقلاب بودم و هستم نوکری مردم را می‌کنم.

می‌گوید: بابا فقط به فکر مردم باش و به فکر ائمه اطهار باش. همانطور که در زمان من بوده که همیشه تعزیه و مسجد و اینها روبراه می‌کردیم، ول نکنید که من مزدم رو از آقا امام حسین (ع) به برکت انقلاب اسلامی گرفتم.

همیشه هم با لباس سفیددر یک باغ سرسبز در بهترین جا می‌بینم و همیشه هم می‌گوید بابا نگران من نباشید که من راحتم. بعضی وقت‌ها به خوابم می‌آید و می‌گوید بابا چه کسی می‌گوید که ما مرده‌ایم ما من که زنده هستم، رفتم چند روز مرخصی برمیگردم میام خدمتتون.

 

** کمک به نیازمندان و فقرا

کارهای پنهانی زیاد انجام می‌داد که خیلی از دوستانش و اطرافیان می‌فهمند که او بوده است. واقعا زبانزد بود.

بعد از آن من و برادر بزرگم راهش را ادامه می‌دهیم. حتی می‌گویم من که پدرش بودم نمی‌فهمیدم که برای تعزیه امام حسین (ع) همیشه کمک می‌کرده است. و برای کسانی که مستضعف بودند یا وضعیت مالی خوبی نداشتند به آنها کمک می‌کرد. به آنهایی که خودش میشناخت کمک می‌کرد که ما الان داریم بعد از شهادتش به تعدادی کمک‌رسانی می‌کنیم.

** ترک محرمات

خیلی خیلی مقید بود.یعنی همیشه به مادرش، خواهرش، به همسایه همه و همه توصیه می‌کرد و هنوز که هنوز است همسایه‌ها می‌گویند که مثل برادرمان یا بچه‌مان بود.

 

** علاقه به امام و رهبری

همیشه به من می‌گفت هر چه دارم از ولایت فقیه، انقلاب، رهبری و ائمه اطهار دارم. به همین دلیل چون استخدامی را هم دوست داشت و می‌گفت بروم به انقلاب کمک کنم.

 

** اهمیت حجاب

جواد حتی یقه لباس خودش را می‌بست. به همه و حتی برادرانش می‌گفت همیشه لباس‌تان‌ را مرتب بپوشید، یقه‌تان را تا بالا ببندید، سرآستین‌هایتان را بالا نبرید، دکمه‌هایتان را ببندید. به خواهرانش هم می‌گفت هر کاری داشتید به من بگویید من هر کاری باشد برای شما انجام می‌دهم، حجابتان را رعایت کنید. با اینکه خواهرانش از او بزرگتر بودند و او با سن کمش آنها را نصیحت می‌کرد.

 

** تأثیر شهادت شهید

تاثیر بسیاری زیادی داشته است بخصوص در مورد برادر‌هایش و خواهرزاده‌هایش و حتی دوستانش می‌گویند که می‌خواهیم مثل جواد باشیم. همیشه در کارهایش حساب و کتاب می‌کرد و در رفتار و کردارش دقیق بود.

در روز نیمه‌شعبان دفن شد و حتی نمازش در مسجد جمکران خوانده شد. من اطلاع نداشتم به من زنگ زدند و اجازه خواستند و گفتند که نماز وحشتش را می‌خوانیم. هر چه من فکر می‌کنم واقعا فرشته بود.

دوستانش، برادرانش و آشنایان می‌گویند که الگوی ما جواد است چون با کارهایی که کرده بود خداوند شهادت را همانطوری که دوست داشت، نصیب‌اش کرد و در چه روز مبارکی به خاک سپرده شد و نمازش کجا خوانده شد و اینها همه به خاطر خوبی پروردگار و خوبی خود شهید است.

 

** دوستان شهید

کربلایی محسن میری، بهزاد شهرکی

 

** مزار شهید

وقتی سر مزارش می‌روم طوری با او صحبت می‌کنم که انگار زنده است و کنارم نشسته است چون هر چی از او خواستم به من داده است و هر نیتی که داریم، یا مشکلی در خانواده‌مان باشد به او متوسل می‌شویم و از او می‌خواهیم. با او درددل می کنم و خواهرانش هم همینطور هستند. با او صحبت می‌کنند و ما اصلا فکر نمی‌کنیم که شهید شده است انگار همین جا جلوی رویمان نشسته است و داردبا ما صحبت می‌کند.

 

** حضور معنوی

به خدا قسم در هر کاری از روز شهادتش تا الان به او متوسل شده‌ایم مثل آب خوردن مشکل‌مان حل شده است. اگر مشکلی برای خانواده پیش بیاید شب به خواب من با مادرش می‌آید و می‌گوید که فلان کار را نگران نباشید .

 

درست است که همه ما در این چندسال یقین پیدا کرده‌ایم که تمام شهدا مانند ائمه اطهار هستند و زنده هستند. حتی من تابوتش را به گلزار شهدا اهدا کردم آنها آن تابوت را تابوت شهدای گمنام کرده‌اند، قدرت خدا را ببینید مردم از آن تابوت تبرک می‌گیرند و الان هم درموزه شهدا گذاشته‌اند.

 

** دلتنگ شهید

وقتی دلتنگ می‌شوم به ائمه متوسل می‌شوم و فقط دعایش می‌کنم. همینطور ما شیعیان اعتقاد داریم که شهدا زنده‌اند و یه فاتحه می‌خوانم و سبک می‌شوم چون همیشه دوست نداشت که من کوچیکترین نگرانی داشته باشم چون همیشه من رو نصیحت می‌کرد و میگفت نگران نباشید.

 

** آرزوی‌های شهید

آرزوهایی که به من می‌گفت یکی این بود که پیاده به حرم امام حسین (ع) برود که نصیبش نشد. آرزوی دومش این بود ک می‌گفت به قدرت پروردگار و به کمک شما خداوند به من بده من توی شهر مشهد بارگاه امام رضا (ع) خونه‌ای بگیرم وقف کنم برای کسایی که از شهرستان‌ها می‌آیند و جایی را ندارند. این همیشه توی خاطرم است که انشاءالله بتوانم این آرزویش را برآورده کنم.

 

** تفکر شهادت

بعضی از دوستانش شانزدهم شهید شدند. شهدای میرجاوه یازدهم شهید شدند. همان شب به خانه آمده بود. در تلویزیون در اخبار نشان می‌داد که عده‌ای شهید شده‌اند. به خواهر بزرگش گفته بود که اگر من شهید شدم عکس‌العمل شما چیست؟ خواهرش گفته بود خدا نکند چرا این حرف را می‌زنی. جواد گفته بود که خوب آنها در آن مرزی هستند که من هم هستم و من بزگترین آرزویم شهادت است. که دو روز بعد از آن شهید شد.

 

** حال و هوای روزهای آخر

آخرین خاطره و صحبتی که با من کرد، روز جمعه بود. یکهو از دم در وارد شد و دیدم طبق معمول خنده‌هایی روی لبش بود. خنده ملایمی می‌کرد، گفت آقا ما ناخواسته پدر شدیم.برای همین پسر کوچکش همسرش را برده بود، مریض بوده آزمایش داده گفته باردار است که ناخواسته بوده است. گفتم خدا رو شکر خیلی خوب است، هیچ مشکلی ندارد.

 آخرین صحبتی که با من کرد فردایش بود و پس فردایش به شهادت رسید.

 

** خبر شهادت

داماد بزرگم به من زنگ زد که جواد تصادف کرده و پایش شکسته است و می‌خواهد شما را ببیند.

لحظه شهادتش برای من مشخص شد انگار درآن لحظه به من الهام شد. در خانه کار بنایی انجام می‌دادم و طبقه دوم را درست می‌کردم در همان لحظه شهادتش بوده که به فکرم آمد که خدایا من این همه زحمت می‌کشم طبقه دوم‌ را می‌سازم، دوست دارم نوه‌هایم و بچه‌هایم بیایند و از اینجا استفاده کنند و جنب و جوشی در خانه‌مان باشد، اگر خدای نکرده جواد من نباشد، من چکار کنم؟! دیدم در آن لحظه گوشی‌ام زنگ خورد و دامادم به من گفت که جواد تصادف کرده است و  پایش شکسته و میخواهد شما را ببیند. من گفتم که حاجی جوادم شهید شده است و تمام شده، گفت نه الان گوشی را به او می‌دهم ولی گفته که باید پدرم بیاید. گفتم نه چنین چیزی نیست و چند لحظه زودتر به من الهام شد، گفتم جوادم نباشه من چکار کنم. دیدم صدای گریه‌اش بلند شد.

آنها در خارک بودند و من در زاهدان،‌ به همین دلیل به طرف خارک حرکت کردم.

 

** مراسم تشییع

پیکرش به جز صورتش بقیه بدنش مثل امام حسین (ع) قطعه قطعه کرده بودند. فقط صورتشون سالم بود. خیلی خوب بود. در چندین نوبت مراسم برگزار شد. در ستاد خارک، بعد در ستاد مرکزی استان در زاهدان و بعد هم به زادگاهش زابل انتقال یافت با شکوه و تمام دوستانش، همکارانش، آشناها واقوام همه حضور داشتند. یه تشییع خیلی خوب برایش برگزار شد. هر کس می‌شنید جواد شهید شده است، کار و زندگی‌اش را رها کرده و به مراسم تشییع‌اش آمده بود.

 

** خاطره

خیلی به من ارزش و احترام می‌گذاشت. از همان زمان کودکی‌اش همیشه می‌گفت بابا برای خودت وسیله بگیر و استفاده کن. دوست دارم وقتی تو را می‌بینم شیک باشی. من شوخی می‌کردم و می‌گفتم پسرم من دیگه پیرمرد هستم. می‌گفت نه پدر شما آبرو و احترام نزد خدا و مردم دارید، باید همیشه مواظب خودتان باشید و هم به خودتان برسید یعنی خدا خودش بهتر می‌داند که واقعا یک فرشته بود. برای درس خواندن، برای همه کارهایش. همه کارهایش را طوری انجام می‌داد که من به او افتخار می‌کردم.

 

                     ****************************************

جواد سروانی پیر

از زبان مادرش

 

** خصوصیات اخلاقی

بچه با ادبی بود. از سن 7 سالگی شروع به نماز خواند کرد. ما ساعت 4 صبح برای روزه ونماز بلند می‌شدیم می‌گفتم در این تاریکی کجا میروی؟ می‌گفت مادر من میروم مسجد نماز بخوانم. گفت شما در خانه می‌خوانید، من به مسجد می‌روم. برق هم نبود. توی آن 7سالگی نمازش توی مسجد بود. نوحه می‌خواند. به او می‌گفتم مادر تو می‌خواهی به کجا بروی؟ می‌گفت مامان من به مسجد میروم، نمازم را می‌خوانم، نوحه می‌خوانم وبرمیگردم تو چرا ناراحت می‌شوی. می‌گفتم نرو، شب است. می‌گفت تو چرا اینقدر ناراحتی هر چی خواست خدا باشد همان می‌شود.

 

** خاطره

من شب و روز برایش گریه می‌کنم. به خوابم می‌آید و می‌گوید مادر چرا گریه می‌کنی، چرا خودت را ناراحت می‌کنی، جای من جای خوبی هست.

یک شب خواب دیدم در مسجد باز بود. یک هیئت داشت می‌آمد. گوسفند می‌کشت. گفت بیایید گوسفند را بکشیم که هیئت دارد می‌آید. بدو بدو می‌آمد.

به ما خوبی می‌کرد، احترام می‌گذاشت. اگر  زمانی پولی به ما می‌داد جلو خودمان نمی‌داد، برایمان زیر بالشتی چیزی می‌گذاشت. می‌گفتم من دارم. می‌گفت نه مادر من چیزی به تو ندادم، دوست دارم یک چیزی برای خودت بخری دلم خوش است که این پنجاه تومان یا صد تومان دستت باشد.می‌گفتم اگر نداشته باشم از تو می‌گیرم.  از پولی که از او دارم آن زیارت می‌کنم، لباسش زیارت می‌کنم. مدام به خوابم می‌آید می‌گوید مادر گریه نکن من جایم خوب است.

 

** معنویات

از زمانی که به سن تکلیف رسید هیچ وقت نمازش قضا نمی‌شد. روزه‌اش را هم به قدرت پروردگار کامل می‌گرفت. قرآن را کامل ختم می‌کرد. به قدری پیشرفت کرد که شد مداح اهل بیت (ع) جزءهیئت اصلی شهرستان حساب می‌شد. خیلی خوب بود همیشه قرآن می‌خواند. مخصوصا روزهای پنجشنبه سر مزار شهدا می‌رفت و برایشان قرآن می‌خواند که من الان عکسی از او دارم. اکثر وقت‌ها با دوستانش برای غبارروبی می‌رفت. زمانی که محرم بود توی مسجد کمک می‌کرد، شربت می‌داد. همه چیز را از بازار می‌گرفت، بسته بندی می‌کرد و به مسجد می‌برد و پخش می‌کرد هر کسی که به در حیات می‌ٱمد و می‌گفت من پول کپسول ندارم،‌ به او پول می‌داد و می‌گفت برو کپسولت را پر کن ناراحت نباش.

 

** خبر شهادت

وقتی که شهید شد به ما خبر دادند که بیهوش شده و در بیمارستان است. بعد من داد زدم وای جواد من چی شده. می‌گفتند خوب است. همش دعا می‌کردم. به پسر بزرگم زنگ زدم، گفتم جواد را به  تهران یا مشهد ببر، به بیمارستان آنجا ببر به زاهدان نیاور من خودم می‌آیم. گفت نه او را می‌آوریم تا تا ببینی و بعد به حرم امام رضا (ع) می‌بریم.هر چقدر من گریه کردم نگفت که جواد شهید شده است. بعد دیگر فهمیدم و به من گفتند که شهید شده است.

به من نشانش ندادند نمازش را خواندند و بعد به گلزار شهدا آوردند.

 

 

 

شهدا مرتبط :

شهید جواد سراوانی

دیدگاه های شما :


کدامنیتی