آرامش ابدی

 آرامش ابدی

آخرین بروزرسانی : پنجشنبه، 13 مرداد 1401 ساعت 12:08

با گذشت این همه سال از آن زمان هنوز هم از پدرشان به نیکی یاد می‌کنند و می‌گویند: «دلتنگ او هستیم و وقتی که به سر مزارش می‌روم، فوق‌العاده احساس آرامش دارم، بعضی وقت‌ها که دلم می‌گیرد، سریع به سر مزار شهدا یا سر مزار پدرم می‌روم و او به من آرامش می‌دهد.»

به گزارش پایگاه خبری شهدای فراجا؛ شهید بزرگوار براتعلی نظری متولد ۱۳۴۴ در توابع شهرستان زابل بود که در تفکیک جدید الآن از توابع شهرستان هامان بخش مرکزی روستای تاسوکی، رستم محمود به دنیا آمد. در همین جا بزرگ شد و تحصیلاتش را ادامه داد. بعد برای ادامه کار به نظام در سیستان و بلوچستان رفت. زمان شهادت پدر هشت سال داشتم و کلاس دوم بودم. راجع به پدر از خانواده و‌فامیل شنیدم. شهید سال 1368 بر اثر ضرب گلوله به شهادت رسیدند و در مزار شهدای زاهدان به خاک سپرده شد.
رفقای شهید.
از همکارانشان شهید شدند؛ ولی من اسامی‌شان را یادم نیست، آن زمان به منزل خانواده‌ی شهدا از همکارانشان می‌رفتند و سرکشی می‌کردند. ارتباط‌ایشان با دوستانشان عالی بود، از دوستان پدرم برای خانواده بعد از شهادت صحبت کرده بودند؛ اما چون ما آن زمان بچه بودیم و در جمع نبودیم، متأسفانه الآن دیگر زیاد ارتباطی با همکاران و دوستان پدرم نداریم.
ازدواج و زندگی مشترک.
مادر و پدرم‌فامیل بودند. دختر عمو و پسر عمو بودند، که ازدواج کردند. آن‌ها ازدواج سنتی داشتند و برایشان اصالت خانوادگی، اعتقاد، حجاب و این چیز‌ها مهم بود. سال ۱۳۶۳ ازدواج کردند؛ حاصل این ازدواج دو تا پسر و یک دختر است.
وقتی که از سرکار به خانه می‌آمد، برای ما وقت می‌گذاشت. طوری بود که وقتی به مرخصی می‌آمد، یک ساعت هم بیکار نبود یا با بچه‌ها بازی می‌کرد، یا به کار‌های خانه می‌رسید و به مادرم کمک می‌کرد، یا این‌که به پدر، مادر و دوستان سر میزد. مادرم وقتی که از پدرم صحبت می‌کرد، همه‌ی این تعاریفی که گفتم: «را می‌گفتند. » یعنی چیز‌هایی که گفتم، مادرم گفتند و بقیه چیز‌ها را من خودم هم مشاهده کردم.
ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری.
ایشان واقعاً مهربان، مهمان‌نواز و مردم‌دار بود؛ هر وقت در‌فامیل مشکلی یا چیزی پیش می‌آمد؛ با توجه به خلق و خو و اخلاقی که داشتند، البته سن زیادی هم نداشتند؛ ولی با توجه به رفتار خوب و مهربانی که داشتند، در صدد حل مشکل مردم و‌فامیل و همه تلاش می‌کرد. با خانواده مهربان بود با پدر و مادر خیلی رفتار خوبی داشت. پدر، مادر شهید و همسر واقعاً از‌ایشان راضی بودند؛ اخلاقشان واقعاً خوب بود.
نسبت به ولایت فقیه و انقلاب.
مثل همه‌ی شهدا‌ایشان هم فوق‌العاده ارادت خاصی به ولایت فقیه داشت. یکی از سفارش‌های‌ایشان هم همین موضوع بود. که پیرو خط رهبری باشید و او را تنها نگذارید، در این زمینه خیلی سفارس کرده بود.
زمان انقلاب پدرم در روستا بودند و هنوز ازدواج هم نکرده بودند. از شرایط آن زمان چیزی نمی‌دانم اگر فعالیتی داشتند، به نظرم آن زمان نوجوان هم بودند، چیزی حضور ذهن ندارم.
رابطه شهید با شهدا و خانواده شهدا.
به سر مزار شهدا و مخصوصاً همکاران شهیدش حتماً می‌رفت؛ به منزل خانواده‌های شهدا می‌رفت، مخصوصاً به خانواده‌ی شهدایی که از همکارنش بودند. ( اسامی دوستانشان یادم نیست، آقای ناروئی‌نامی از همکارانشان بود که در روز حادثه با پدرم بودند و بنده خدا جانباز شده بودند و دیگر ما از او خبری نداریم. )
ارتباط و احترام به پدر و مادر.
نسبت به پدر و مادرشان رفتار و احترامشان فوق‌العاده بود. یعنی خواهر برادر‌های دیگر یک طرف، پدر من هم یک طرف، طوری شد که بعد از شهادت‌ایشان پدر و مادرشان بیمار شدند و دیگر نمی‌توانستند حتی راه بروند. فوق‌العاده ارزش و احترام برای پدر و مادر و خانواده‌یشان قائل بود. یعنی از همه چیزی میزد تا بتواند رضایت پدر و مادرش را به دست بیاورد. پدربزرگ و مادر بزرگم بعد از شهادت پدرم برایمان اکثرا از اخلاق و رفتارش تعریف می‌کردند و می‌گفتند: «شما هم سعی کنید مثل پدرتان باشید و از رفتار و اخلاقش الگو بگیرید. » برای خودتان می‌گفتند. ‌ایشان به همه کمک می‌کرد، شما هم سعی کنید بزرگ شدید به مادرتان کمک کنید؛ از احترام پدرم نسبت به خودشان می‌گفتند و رضایت اخلاقی از‌ایشان داشتند.
(پدر و مادر شهید فوت شدند )
خاطره‌ای نشنیدم؛ ولی من خودم اکثر وقت‎‌ها می‌دیدم که در این جهت وقتی که پدرم مدتی مرخصی داشتند، بحث استراحت نبود. اگر خانه‎ خودمان بود، دنبال کار‌های خودمان بود یا به نزد پدر و مادرشان می‌رفتند و در کار کشاورزی و دامداری کمک می‌کرد. یعنی وقتی که در آن‌جا بود نمی‌گذاشت پدر و مادر کاری کنند و خودشان همه‌ی کار‌ها را انجام می‌داد. او این‌طوری بود و من خودم می‌دیدم. سه برادر بودند و یک خواهر که پدرم فرزند آخر خانواده بود؛ ارتباط خوبی با خواهر و برادر‌هایشان داشت و مشکلی با هم دیگر نداشتند و همیشه احترام به همدیگر می‌گذاشتند.

با قرآن.
ارتباط و انس با قرآن داشت و از آن جدا نبود. زمانی که در پاسگاه نبود و به خانه می‌آمد و کاری نداشت، قرآن تلاوت می‌کرد و با قرآن مأنوس بود.
نسبت به حجاب.
طبق فرمایش اکثر شهدا که روی مسأله حجاب خیلی تأکید داشتند. پدر من هم همین‌طور تأکید داشتند و می‌-گفت: شما باید حداقل به خاطر اسلام هم شده است، بخواهید پیرو راه ما باشید. تنها کاری که می‌توانید بکنید حفظ حجاب هست؛ به امر به معروف و نهی از منکر خیلی سفارش داشتند؛ آن زمان خواهرم کوچک بود، اما به مادرم سفارش کرده بود راجع به این موضوع برای خواهرم که حفظ حجاب و چادر داشته باشند، الآن ما هم همین طور هستیم.

نسبت به مسائل مادی و قناعت.
اصلاً زیاد سخت نمی‌گرفت، با آن درآمد آن موقع اصلاً نمی‌توانست خانه‌ای بگیرد؛ اصلاً در قید و بند مادیات نبود. به هیچ وجه، اهمیت خاصی به مادیات نمی‌داد و می‌گفت: «این دنیا می‌گذرد و باید بگذاریم برویم،. » اصلاً اخلاق این‌که بخواهد کار خاصی انجام بدهد نداشت؛ اهل قناعت بود و با درآمد ناچیز آن موقع هم مجبور بود و هم خواست خودشان بود که این‌طور باشد.
کمک به دیگران.
چیزی که در توانشان بود کمک می‌کرد. حتی بعد از زمان شهادتش پول‌هایی که به دیگران کمک کرده بودند؛ را حتی به ما می‌دادند و می‌گفتند: «کمکشان کردند. »
نسبت به انجام فرائض و ماه محرم و ماه رمضان.
واجبات را حتماً انجام می‌داد. آن زمان ما کوچک بودیم در حد توضیح کوتاه راجع به مسائل اعتقادی با ما صحبت می‌کرد؛ اما به مادرم همیشه سفارش می‌کرد که بچه‌ها بزرگ شدند، به نماز، روزه و این‌ها اهمیت بدهند و این‌ها را می‌گفت؛ ولی خودشان هم در حد مقدماتی برای ما بچه‌ها توضیح داده بود. ماه محرم و ماه رمضان اگر پیش ما بودند، حتماً در مراسم‌های هیئت شرکت داشت؛ اما اگر هم در پاسگاه یا مأموریتی بودند، که مراسمی بود، حتماً شرکت می‌کرد.
ترک محرمات و امر به معروف و نهی از منکر.
امر به معروف و نهی از منکر داشت و هر جایی که می‌رفت، نصیحت می‌کرد و راه درست را نشان می‌داد و توضیح می‌داد. که چه‌طور است، یعنی امر به معروف و نهی از منکر را در کار‌های جامعه، شخصی و خانوادگی داشت.
نسبت به ازدواج دیگران.
دیگران را تشویق می‌کردند، چون با خانواده‌ی عمویم یک جا زندگی می‌کردیم. به برادرزاده‌هایشان می‌گفت و در این رابطه اظهار نظر می‌کرد، راه را نشان می‌داد و برای تشکیل زندگی کمک می‌کرد.

اگر شهید امروز بود ( دغدغه‌ی شهید ).
آن زمان که بودند مهم‌ترین دغدغه‌ای که داشتند، اطاعت از ولی‌فقیه و ادامه دادن راه شهدا بود و در رکاب رهبر بودن بود؛ آن زمان اگر صحبت دیگری داشتند چون کوچک بودم، چیز دیگری به یادم نمی‌آید.

فعالیت‌های شهید.
ایشان دیپلم گرفته بودکه بعد از اتمام درس به عضویت نظام در آمد. بعضی مواقع که به مرخصی می‌آمد، در خدمت خانواده بود و چون پدرشان دامدار و کشاورز بود به آن‌ها کمک می‌کرد. فعالیت خاص دیگری نداشت. چون زمان جنگ همیشه در منطقه بود.

خدمت در نیروی انتظامی.
بعد از اتمام درس و گرفتن دیپلم به عضویت نظام در آمد؛ ولی سال ورودشان را دقیق نمی‌دانم. فکر می‌کنم سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ بوده باشد. هم خودش علاقه داشت و هم اینکه خانواده او را تشویق کردند که در این مسیر برود؛ تا پایان جنگ در منطقه‌ی کردستان بود، بعد از جنگ به سمت بلوچستان قسمت کتیج، فنوج و ایرانشهر آمدو آخر‌های خدمت و زمان شهادت هم سمت پاسگاه کورین بودکه در آن‌جا شهید شد. حدود سه سال و خورده‌ای در جبهه‌های جنگ بود، بعد از جنگ هم که به سمت بلوچستان آمد و رئیس پاسگاه بود، بعد به سمت ایرانشهر کورین زاهدان آمد و موقع شهادت معاون پاسگاه بود.
در زمان حضور در جنگ نه بر اثر تیر‌اندازی؛ ولی یک بار با موتور که بود، در مناطق جنگی تصادف کرده بود و دستش خیلی بد شکسته شده بود. از خاطرات حضورشان در جبهه با مادرم زیاد صحبت می‌کردند؛ ولی چون من سنم کم بود، چیزی یادم نمی‌آید. حضور ذهن ندارم، مثلاً در مناطقی که بودند و از آزاد‌سازی مناطق صحبت می‌کرد. بعد از جنگ هم که به سمت بلوچستان آمد و تهدیدات هر روز بود و خالی از تهدید نبود. حالا در هر مواردی بود. مثلاً چند بار تهدیدشان کرده بودند و با درایتی که داشت حل شده بود.
آرزو‌های شهید.
موقعی که با مادرم صحبت می‌کردند و سفارشاتی که داشت این را نشان می‌دهد که حتماً آرزو داشت. به فکر این هم بود و می‌گفت: «یک روزی من شهید می‌شوم، این طور باشید و بچه‌ها را این طور تربیت کنید و فلان کار را بکنید. » راجع به این موضوع فکر می‌کرد و آرزویش را هم داشت.
برای جامعه و بچه‌هایش و شغلش بالاترین درجات اجتماعی را آرزو داشت. به هر حال آرزوی هر پدر و مادری است. رفاه و آسایش کلی برای مردم آرزو می‌کرد، با توجه به این‌که زمان جنگ و تحریم هم بوده است، می‌گفتند: «ان‌شاءالله طوری بشود که اوضاع همه‌ی مردم رو به راه بشود. »
حال و هوای روز‌های آخر و آخرین دیدار.
بعد از ظهر روز آخری که می‌خواستند به پاسگاه بروند، ما با هم بودیم. سوار موتور شدیم و با هم به بیرون رفتیم. خرید داشتیم که بعدش به خانه آمدیم. موتور را گذاشتند و با ماشین به طرف پاسگاه رفتند. آن آخرین لحظه‌ای بود که پدر را دیدیم و به این موضوع توجهی نکردیم که آخرین دیدار باشد؛ چون آن زمان سن کمی داشتم و دقت نمی‌کردم. آن روز کار‌ها و خرید‌های خانه را انجام داد، نصیحت و سفارش هم همیشه داشتند؛ اما آخرین بار را نمی‌دانم، که دیگر بعدش خداحافظی کردند و رفتند.
نحوه شهادت و محل شهادت.
با رئیس پاسگاه به جایی برای ماموریت رفته بودند که اختلاف سر چاه آب بوده است. با چند نفر ریش سفید و معتمد محل ‌می‌روند و کارشان را انجام می‌دهند؛ اما متأسفانه موقع برگشت یک نفر جلویشان را می‌گیرد و تیراندازی می‌کند؛ پدرم و رئیسشان با موتور بودند که پدرم در همان محل شهید می‌شود، یک تیر به پشت پایشان و یکی هم به پشت کتفشان اصابت کرده بود؛ رئیس پاسگاه هم جانباز می‌شود. محل شهادتشان کورین پاسگاه منطقه بوده است.
خبر شهادت.
روزی که رفتند، گفتند: «من به پاسگاه می‌روم و شب بر می‌گردم. » شب دیدیم خبری از آن‌ها نشد، صبح من به مدرسه رفتم. بعد که برگشتم، دیدم در خانه باز است و همه‌ی‌فامیل جمع شدند، به خانواده اطلاع داده بودند که شهید شده است. با توجه به شرایط آن موقع که یک مقداری نا امنی بود، پیش‌بینی می‌شدکه شهید شود. مادرم هم می‌گفت: «با توجه به شرایط منطقه این موضوع پیش‌بینی می‌شد. »
مراسم تشییع شهید.
از آن زمان چیز زیاد کاملی یادم نیست، مراسم از میدان اصلی شهر تا گلزار شهدای زاهدان برگراز شد، که جمعیت زیادی آمده بودند و همچنین همه‌ی آشنایان و‌فامیل‌ها نیز آمده بودند.
وصیت‌نامه و دست نوشته.
وصیت‌نامه‌ی مکتوب و خاصی ندارد، وصیت‌شان عمومی و شفاهی بود که سفارش به پیروی از سفارشات امام و رهبری، نماز و قرآن داشت، سفارش به ادامه دادن راه شهدا و انقلاب و این‌ها داشت؛ دست نوشته‌ای از‌ایشان نداریم.

شهدا مرتبط :

شهید براتعلی نظری

دیدگاه های شما :


کدامنیتی